درباره آقای محمد تهامی نژاد در یک کتاب نکوداشت

 

به اندازه تمام فیلم های بزرگ جان فورد

هادی مقدم دوست

شروع سلام و علیک من با آقای تهامی نژاد مربوط به حدود پانزده یا شانزده سال پیش است . مربوط به سالهایی که من هم جزو جوانها محسوب می شدم و هنوز بر اینکه رفاقت چیز بهتر و فاخرتری از سختی و زمختی است مصمم نبودم. سال هفتاد و دو یا هفتاد و سه بود که دستیار فیلم کوتاهی ساخته حمید نعمت الله بودم به اسم مکبر . حمید همکار آقای تهامی نژاد در هفته نامه سینما بود. آن سالها آقای تهامی نژاد در هفته نامه سینما یک ستون داشت که اسمش فرهنگ کوچه  سینما بود. یادم هست من آن ستون را خیلی دوست داشتم . ستونی بود که اصطلاحات داخل سینمای ایران را با خبره گی و کارشناسی یک فرهنگ نویس طبقه بندی می کرد. یادم هست خیلی از اطلاعات و اصطلاحات داخل آن ستون لذت می بردم . یادم هست که حتی اصطلاح "چلوکباب سینما " را هم آقای تهامی فایل کرده بود و یا مثلا اصطلاحات مربوط به پخش فیلم که آنها هم خیلی جالب بود . مثلا اصطلاح "کپی باشگاهی" که یعنی کپی هایی که دفاتر پخش برای نمایش هایی مثل نمایش در باشگاه های نمایش فیلم ارتش و یا باشگاه های تفریحاتی ادارات کنار می گذارند. من و حمید و یک دوستم که او را احمد رنجه صدا می کنیم وافعا با خواندن نوشته های توی آن ستون کیف می کردیم و برای من شخصیت آقای تهامی به عنوان یک فردی شبیه به علامه دهخدا بود و همیشه اوقاتی که سر فیلم می رفتم یا در دفاتر فیلم بودم حواسم بود که اگر کسی یک اصطلاحی چیزی گفت توی ذهنم نگه دارم تا اگر یک روزی آقای تهامی را دیدم به او بگویم بلکه من هم یک ردی در آن فرهنگ داشته باشم و بهانه ای هم باشد که آقای تهامی را از نزدیک ببینم .با حمید حرف آقای تهامی را زیاد می زدیم و صحبت درباره آقای تهامی موضوع صحبت را به بحث دیرینه بین من و حمید می رساند که آدم واقعا بالاخره باید اهل گردنکشی محض باشد یا اینکه اصولا حیا و رعایت حال دیگران هم می تواند چیز خوبی باشد . بحثی که به طور مختصر می شود تحت عنوان موضوع یک انشا اسمش را می شود گذاشت : رفق بهتر است یا سفتی و سختی  ... حمید می گفت آقای تهامی بسیار انسانی است بسیار حق شناس و ملاحظه کارو بسیار ماخوذ به حیا ... و همین اشاره حمید آقای تهامی را برای من هیجان انگیز تر می کرد. قهرمانان حماسی ذهن من بعد از تماشای فیلم بیلی باد که در نوجوانی دیده بودم آدمهایی بودند که وفا می کنند و ملامت می کشند و خوش هستند و اساسا رنجیدن در طریقت آنها کافریست . با توضیحات حمید درباره آقای تهامی من همیشه مشتاق این بودم که یکی از قهرمانان  حماسی ذهنم را از نزدیک ببینم و این اتفاق موقعی اقتاد که در سال هفتاد و یا هفتاد و سه آقای تهامی قرار شد در فیلم مکبر که من دستیار بودم به صورت افتخاری نقش یک معلم مدرسه را بازی کند . آقای تهامی دو روز کار داشت و من هی رویم نمی شد که با ایشان سر حرف را باز کنم و ابراز ارادت کنم که من شما و ستون شما را خیلی دوست دارم . ایشان واقعا مثل یک انسان عالم رفتار می کرد و چهره اش و تیپ و منشش برای من در گروه اساتیدی مثل استاد غلامرضا امیرخانی خوشنویس بود که چندباری ایشان را در سالهای دهه شصت و دوران اوج انجمن خوشنویسان دیده بودم. مردی که یک کت و شلوار معمولی می پوشد با یک کمربند باریک سگگ دار و احتمالا یقه آخر پیراهنش را هم می بندد و کیفی در دست دارد و همیشه متبسم است و آرام و شمرده حرف می زند و مثلا می شود او را در حال بالا رفتن از پله های عمارت یک دانشگاه قدیمی تصور کرد. سرتان را درد نیاورم بالاخره یک روز که یک صحنه شلوغ و گرم نان و پنیر خوردن معلم ها دور میز دفتر مدرسه را می گرفتیم و فضا هم گرم تر شده بود من یهویی به آقای تهامی نژاد گفتم من ستون شما را خیلی دوست دارم و ایشان هم دو سه بار گفت "قربان شما . قربان شما " وقتی گفت قربان شما در فخوای لحنش و در همان لحظه احساس کردم که جنس مراعات آقای تهامی از نوعی اخلاق گرایانه است . قربان شما گفتن او فی الواقع ناشی از عدم تمایل او برای شنیدن مدح شدید من بود که داشتم آن را ادامه می دادم . احساس کردم او نمی خواهد کسی مدحش را بگوید و به این دلیل نمی خواهد کسی مدح بگوید تا فرد مدح کننده دچار رنج عارضه های ناشی از تملق نشود ذوق کرده بودم و تازه می خواستم یک کلمه را که بلد شده بودم برای اضافه شدن به فرهنگ کوچه اش پیشنهاد کنم . دمب مدح را قیچی کردم و گفتم آقای تهامی من یک کلمه سراغ دارم . آقای تهامی در یک لحظه جدی شد . نه اینکه ترش کند . نه ! جدی شد به این معنا که : الان لحظه کار است. درست مثل وقتی که با خانم مینا کشاورز برای گفتگو با ایشان سالها بعد در اتاق های موویلای ارشاد خدمتشان رسیدیم و ایشان را سختکوشانه مشغول کار دیدم ... کلمه را گفتم !  ... " عکسی " گفتم شاهرخ سخایی ( که خدا رحمتش کند ) که عکاس سینماست این اصطلاح را به کار برد. گفتم سر یک فیلم کار می کردم شاهرخ گفت این فیلم عکسی است . فیلمهای بیضایی عکسی است . فیلمهای بزرگ نیا عکسی است و مانند اینها ... آقای تهامی کمی فکر کرد و دست در کیفش کرد. خدا شاهد است که قلب من داشت می زد که یعنی او واقعا می خواهد این اصطلاح را وارد فرهگ لغتش کند. گوشه یک دفترچه چیزی نوشت و به من گفت : شاهرخ این کلمه رو گفت ! ... من گفتم بله خودش گفت و بعد مکالمه من و آقای تهامی تمام شد. سر آن فیلم دیگر مخش را کار نگرفتم و فقط چند بار صدایش کردم که آقای تهامی تشریف بیاورید برای پلان ... سالها گذشت و من در در مجله فیلم نگار به پیشنهاد دوستم کیوان کثیریان صفحات مستند نگاری مجله را شروع به سرپرستی کردم و آنجا بود که باید یک دل سیر از حضور ایشان استفاده می کردم. آنجا بارها آقای تهامی را دیدم و سلام و علیکمان زیاد شد . تا آنجا که مطمئنم ایشان حتما نام و نام خانوادگی مرا از حفظ می داند . آقای تهامی جدا از وجه تشخص علمی و دانش ایشان در مستند که حقیقتا بسیار علامه وار و قابل اتکا ست همچنان اخلاق ایشان است. بار آخری که ایشان را دیدم یک روز در جشنواره سینما حقیقت سال هشتاد و هفت بود. برای بولتن جشنواره می نوشتم و یکی از متصدیان برگزاری جلسات موضوع جلسه نشست آن روز را به من گفت و گفت که هنوز موفق به دعوت سخنرانان حسابی برای جلسه نشده اند و حاضرنیستند نشست را سمبل کنند و بداهه گویی کنند و وقت را پر کنند . خودشان هم می دانستند بهترین گزینه آقای تهامی نژاد بود. با آقای تهامی نژاد تماس گرفتم و ایشان گفت واقعا سرش شلوغ است و نمی تواند بیاید. زنگ زدم پیروز کلانتری گفتم چه کار کنیم لطف کنید کسی را معرفی کنید . آقای کلانتری اسم هایی را گفتند که هیچ کدام وزن آقای تهامی را نداشتند اما در کنار آقای تهامی مکمل های خوبی بودند و جلسه با حضور آنها در کنار آقای تهامی جلسه با ارزش تری می شد. شماره آنها را هم گرفتم و باز فکر کردم که بدون آقای تهامی کیفیت جلسه کیفیت یک برنامه حسابی نیست و اصولا نمی شود بدون "کیفیت" کار کرد. دوباره زنگ زدم آقای کلانتری . گفتم آقای کلانتری چرا آقای تهامی نژاد نمی آید . شما که با ایشان خیلی دمخورید و ایشان را با اسم کوچک صدا می کنید سفارش کنید. گفت راستش را بخواهی خود من – به طور کلی – به محمد سفارش کرده ام که بیشتر به کار پژوهشی بچسبد و با این جلسه ها وقتها را از دست ندهد . گفت اصولا محمد یک اخلاقی دارد که باید بتواند " نه " بگوید. از ایشان خواهش می کنند به جلسه ها برود " نه " نمی گوید . من که خودم خدای ناتوانی در " نه " گفتن هستم و گاهی به خودم امر می کنم که " نه بگو " احساس کردم خیلی آدم فهمیده تری هستم که اجازه دهم آقای تهامی این بار هم " نه " بگوید تا بتواند کلا در زندگی "نه " بگوید ! ... باز یک نیم ساعتی گذشت و من در فکر " کیفیت " جلسه بودم . انقدر دلم آشوب بود که طاقت نیاوردم و دوباره زنگ زدم خانه آقای تهامی و پسر ایشان گوشی را برداشت و گفتم لطفا گوشی را به آقای تهامی بدهید . با حالت عجز به آقای تهامی کل حال و روز ماجرا را گفتم و بعد آقای تهامی بی معطلی گفت : باشه می آیم ! ... رفتار ایشان و جمله ایشان در آن لحظه به اندازه تمام فیلم های بزرگ جان فورد مهم و بارزش بود و واقعا این حسی بود که بعد از جمله "باشه . می آم " به من دست داد. بعد از پایان مکالمه رفتم دویدم توی خیابان روبروی سینما فلسطین و از توی راه بندان پشت چراغ قرمز طالقانی – ولیعصر یک سواری سمند دربستی گیر آوردم که زد بغل و اولش طی کرد که من توی ماشین سیگار می کشم عیبی ندارد ؟ اول گفتم نه ! بعد دویدم به ایشان گفتم : می شود لطفا دو ساعت سیگار نکشید  او گفت باشه و من تا رفتم دوباره با آقای تهامی تماس بگیرم که آدرس دقیقش را بدهد دیدم راننده دبه کرد و گفت من نمی توانم سیگار نکشم و ترافیک زیاد است و باید حتما سیگار بکشم و بعد گفت من اصلا طرف خیایان فرجام و نارمک نمی روم و رفت . به علی علایی که مجری نشست بود گفتم دردت توی سرم بخورد ماشینت را بر می داری و می اندازی از کوچه پس کوچه ها می روی تا  فرجام آقای تهامی را ورمی داری می آوری اینجا ! او هم دمش گرم ! سریع سوار شد و آقای تهامی را آورد سینما فلسطین . ایشان را که دیدم خواستم مثل همان جوان سال هفتاد و دو یا سه مراتب قدرشناسی ام را با هیجان و اغراق نثار ایشان کنم که باز طوری رفتار کرد که یعنی این حرکات را لازم نیست انجام دهی و طوری رفتار کرد که انگار این آمدنش خیلی هم کار عجیبی نبوده . اما دوستان این کار آقای تهامی برای من عجیب بود. همچنان این کارها برای من عجیب است. این آدمها برای من عجیبند . آدمهایی که نبض و برافروخته گی تقاضا را درک می کنند عجیبند. آقای تهامی برای من مرد بزرگی است . هم برای علم و دانشش و بیشتر برای اینکه نشانه ای است که من را مصمم می کند اصرار کنم که رفق و رفاقت از سختی و سختگیری بهتر است. برای آقای تهامی آرزوی سلامتی و طول عمر می کنم و از خدا می خواهم که این شانس را به من بدهد که بیشتر معرفت داشته باشم تا بیشتر دست به دامن ایشان شوم .     

 

  
نویسنده : هادی مقدم دوست ; ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ روز ٢٢ آذر ۱۳٩٠
تگ ها :