استخراج و عیار

 

استخراج و عیار

هادی مقدم دوست

 

تو حتی جزو آن ده نفر هم نبودی !

 

سخت ترین کار این است که حواست را جمع کنی و سعی کنی از کارت لذت ببری ...بله ! لذت بردن سخت است .

ویکتور هوگو

 

 

استخراج

سالها قبل در دبیرستان معلمی داشتیم که در یکی از ساعت های درسی سعی کرد مفهوم " یک کلاغ چهل کلاغ " را برای دانش آموزان کلاس ما به شکلی کاملا عملی و کارگاهی قابل باور کند. او ابتدا از میان سی و خورده ای نفر افراد کلاس حدود ده نفر را انتخاب کرد و سپس در گوش یکی از آنها داستانی را تعریف کرد و از نفر اول خواست که داستان مذکور را در گوش نفر دوم بگوید و همین طور از نفر دوم خواست که روایتی را که شنیده است در گوش نفر بعدی تعریف کند الی آخر ... سپس بعد از نیم ساعت امتحان ریاضی جدید گرفتن ( آن معلم هم مشاور تربیتی و هم معلم ریاضی جدید بود ) از همه آن ده نفر خواست که چیزی را که شنیده اند را انتهای برگه امتحانی خود بنویسند و سپس از مبصر کلاس خواست که ورقه ها را از آنها گرفته و مقابل تخته برود و آنها را به ترتیب بخواند ... آن ده نفر که در یک هماهنگی اعلام نشده سعی کرده بودند دقیقا همانند نفر قبلی داستان را روایت کنند تا قانون افسانه یک کلاغ چهل کلاغ را برای اولین بار در تاریخ ابطال کنند... اما آنها موفق نشدند ... کوشش هوشیارانه آن ده نفر البته یک کلاغ را تبدیل به چهل عدد نکرد اما باور کنید تفاوتهایی که در این روایت دهگانه وجود داشت چنان متعدد بود که دانش آموزان کلاس را سرگرم بازی تفاوت یابی ای کرد که گاهی اوقات در مجلات با چاپ دو تصویر ظاهرا شبیه اما دارای اختلافات فراوان در صفحات سرگرمی مواجه می شویم ... در تحلیلی که معلم ما همراه با بچه ها از این ده برگ کاغذ ذاشت مهم ترین تفاوتهای این روایتهای دهگانه به دلیل فاصله ای بود که بین شنیدن تا تحریر اتفاق افتاده و یا به دلیل عرض اندام شخصی ناقل در نقل ...  در ادبیات نوعی از روایت وجود دارد که به انواع معروف روایت پا باز کرده است نوع روایت راوی غیر معتمد یا راوی دروغگو  است . در این نوع روایت راوی داستان آدمهای توی داستان هستند و روایت بر پایه آنچه که آنها تعریف می کنند و می دانند شکل می گیرد. معروف ترین مثال این نوع روایت همان داستان ریونوسوکه آکوتاگاوای ژاپنی است که بر اساس کتابش کوروساوا فیلم راشومون را ساخت. این داستان در واقع حامل نظرات چند نفر درباره یک جنایت است و علم داستان کاملا محدود به دانایی شخصیت های داستان است. حالا پرسش ما که بناست به آموزه ای برای درک روایت خلاق منجر شود این است:  اکوتاگاوا چگونه به این روایت رسیده است و چگونه این گونه از روایت را نظام بخشی کرده است ؟ ... چگونه او توانسته است از روایان حاضر در داستان تصور فردی غیرمعتمد را ایجاد کند ... گمان می کنم مهم ترین تجربه وی تجربه " شنیدن " باشد ...

عیار

اما حالا باید به عنوان یک راوای غیر معتمد اعترافی کنم ... واقعیت این است که آنچه آن سال ( یعنی دقیقا بیست و پنج سال پیش ) در دبیرستان رخ داد عین آنچه که من تعریف کردم نبود ... بیست و پنج سال از آن ماجرا می گذرد و تنها چیزی من قبل از نقل این داستان بخاطر داشتم این بود که معلم مان ( که مطمئن نیستم حتی واقعا معلم ریاضی جدیدمان بوده باشد ) تصمیم گرفت برنامه یک کلاغ چهل کلاغ را در کلاس پیاده کند ... تنها تصویری که به خاطر دارم تصویر معلممان مقابل تخته سیاه بود که می گفت همچه تصمیمی دارد ... این روایت من از آن ماجرا بود ... نه نفر دیگر حالا بعد از بیست و پنج سال قطعا روایت های خودشان را دارند ... شاید آنها بیایند و بگویند : تو حتی جزو آن ده نفر هم نبودی !

...............

استخراج

مشتری وارد مغازه فروش لوازم اتومبیل می شود، مشخصا به دنبال قفل پدال آمده است. خیلی زود خودش چند قفل پدال  را داخل ویترین می بیند و از پسر تازه جوان فروشنده می خواهد که یکی از آنها را به او نشان دهد. قفل پدال مشخصا قفل پدالی نامرغوب است، بطوریکه حتی مشماییی که قفل پدال درون آن بسته بندی شده مشمای ساده ای است که با دستگاههای ساده حرارتی ابتدایی درش بسته  شده ( که در برخی موارد به آن پرس داغ می گویند و مثلا فروشندگان بقولات و بنشن از آنها برای مشما کردن خریدهای مشتریان و کیپ کردن بسته های خرید – در همان مغازه و پیش روی مشتری - استفاده می کنند ).مشتری از تازه جوان فروشنده، قیمت قفل فرمان را سوال می کند، قیمت هفت هزارتومان گفته می شود. رقم زیاد نیست اما کالا در طاهر خود آنچنان غیر استاندارد می آید که مشتری به طور جدی احساس نیاز می کند حتما اجزا و کلید و قفل آن را آزمایش کند، مشتری سوال می کند: می شود این را امتحان کنم ؟ ... تازه جوان سکوت می کند ... مشتری می گوید : این پلاستیک را هم باز کنیم ایرادی ندارد ؟ ... فروشنده تازه جوان می گوید : نه اینها در بسته بندی است ... مشتری می گوید : اینکه فقط یک پلاستیک است که با سیستم کاملا دستی لبه هایش به هم چسبانده شده و تازه خیلی هم بدجوش خورده، می شود آن را باز کرد تا من قفل پدال را امتحان کنم که اگر خوب کار می کرد آن را بخرم ... فروشنده می گوید : ما نمی توانیم اکبندی جنس را باز کنیم ... مشتری می گوید : این اکبندی از آن اکبندی هایی نیست که کاملا مشتری را مطمئن کند کالا استفاده نشده است. این را باز کنید که من دست کم کلید و قفل پدال را امتحان کنم و بعد آن را بخرم . فروشنده می گوید : اگر می خواهی بخری باید همین طوری بخری... مشتری می گوید : آیا من نباید این جنس را امتحان کنم ؟ ... اگر قفلش سالم باشد حتما آن را می خرم  پسر فروشنده می گوید : اگر می خواهی همین طور دربسته آن را ببر... مشتری می گوید : تو فکر می کنی اگر این قفل پدال از این پلاستیک نیمه پاره بیرون بیاید مشتری بعدی فکر می کد این جنس دست دوم است ؟ مشتری ادامه می دهد هر خریداری چون می داند که این قفل در یکی از کارگاه های غیر استاندارد بی نام و نشان تولید شده به اینکه در پلاستیک باشد یا نباشد توجهی نمی کند ضمن اینکه خودت هم می توانی آن را دوباره در یک پلاستیک دیگر قرار دهی  ... فروشنده تازه جوان در این لحظه دیالوگ طلایی خود را می گوید : ... این مسئله ی اعتماد به ماست ! ... مشتری هیچ از این جمله درک نمی کند و قفل پدال را گذاشته و می رود ...

عیار:

در بررسی کارگاهی که در کلاس درس روی این داستان داشتیم شخصیت اصلی داستان فروشنده تازه جوان شناخته شده ... اما تحلیل ها درباره شخصیت او گوناگون بود ... نکته کلیدی که همه اعضا کلاس روی آن تاکید داشتند وآن را مبنای شناخت فروشنده قرار داده بودند ، جمله نسبتا نامفهوم "این مسئله ی اعتماد به ماست !" که فروشنده تازه جوان در لحظه استیصال و کم آوردن پرانده بود ... جمله ای در سبک و نظیر"حق همیشه با مشتری است"  و امثالهم ! ...  قسمت غالب اعضا کلاس بر این باور بودند که تازه جوان فروشنده ای فصلی است که با حقوق کم در آن فروشگاه استخدام شده و کم و زیاد فروش در نفع او هیچ تاثیری ندارد و ابدا حوصله شر و بهانه جویی های صاحب مغازه تندخو را ندارد و دلش نمی خواهد صاحب مغازه به او ایراد بگیرد که چرا قفل پدال را از پلاستیک درآورده ولی به فروش نرسانده ... اما اینکه در توجیه ترسی که دارد و آن را پنهان می کند جمله ای مشعشع و مطنطن چون : این مسئله ی اعتماد به ماست ! به کار می برد نکته ای است که حالا می تواند بعد جدید و کاملا متفاوتی به این شخصیت نسبتا کلیشه ای بدهد ... آن شخصیت توانایی این را دارد که توجیهاتی شیک از خودش دربیاورد و این برای یک فروشنده تازه جوان که به صورت فصلی استخدام شده و به چیزی جز استفاده رایگان از تلفن مغازه و مشغول شدن به بازی های توی کامپیوتر مغازه فکر می کند ... او فروشنده ای تازه جوان است که – هر چند ناشیانه – استعداد و توانایی و هوش توجیهات شیک و مد روز را دارد... این یک بعد کاملا متفاوت برای یک شخصیت نسبتا کلیشه ای است

استخراج

نمی دانم شما می دانید یا خیر که یکی دو سالی است که گیاهی به نام آلوئه ورا یا صبر زرد که در زبان عربی به آن الصبر می گویند به عنوان فراورده ای دارویی بهداشتی آرایشی و در انواع شکل های ژله ای و کمپوت و نیمه ژله ای و شربت و کرم و یا حتی شاخه ای در بازار عرضه می شود... این محصول یک محصول جدید مانند بطری های حاوی آب معدنی است که مثلا تا پانزده سال پیش اصلا وجود نداشت. البته بی تردید عمر آلوئه ورا به اندازه عمر آب معدنی طویل نخواهد بود و این دو مثال تنها ناظر بر ضرورت شناسایی پدیده های جدید است ... می دانم که اکثر قریب به اتفاق ما با گیاه آلوئه ورا ( که عکسش را در همین صفحه خواهیم گذاشت ) آشنا هستیم ... خب ! حالا تصمیم بر این است که از این پدیده جدید که ما از قدیم با آن آشنا هستیم راهی به سوی یک عنصر نمایشی، یک آموزه و یا تجربه و یا حتی یک داستان برسیم ... به نظر می رسد مرور زنجیره ی خاطرات و بررسی لاین آلوئه ورا در زندگی مان اولین قدم در راه رسیدن به آن مقصود است.

تک گویی راوی : ما در حیاط خانه چند گلدان از همین آلوئه ورا ها داشتیم که آن را از خانواده کاکتوس ها می دانستیم ... نوک این گیاه کاملا نوک تیز بود به طوری که همیشه به ما سفارش می شد که مواظب باشید توی چشمتان نرود ... تفریح ما بریدن نوک تیز این گیاه با سیم چین بود و اساسا در میان همه گلدان ها به این گلدان ابدا نگاهی جدی نداشتیم و همیشه دوست داشتیم که در صورت داشتن اجازه از شاخه های این گیاه به عنوان شمشیر برای بازی استفاده کنیم ... امروزه آلوئه ورا برای خود کسی شده است. قیمت یک شیشه از شربت نیم ژله ای آن که حدود صد سی سی است هفت هزارتومان است . کرم ها و لوسیون های آلوئه ورا گاهی اوقات تا پنجاه هزارتومان نیز به فروش می رسد ... نکته ای که بیش از همه ذهن را مشغول می کند این است که هر شاخه الوئه ورا در عطاری ها امروزه حدود دوهزارتومان به فروش می رسد و این بدان معنی است که مادربزرگ من که هنوز در حیاط منزل خودتعداد زیادی از آن گلدان های بزرگ آلوئه ورا دارد  نمی داند که بی اهمیت ترین گلدان هایش چیزی حدود  پانصد هزارتومان قیمت دارد و با توجه به علاقه ای که به این گیاه پیدا شده همانند سکه خریدار دارد...

عیار :

آیا نوه های معتاد یک مادربزرگ سختی کشیده فقط باید کوپن های اقلام و کالاهای اساسی مادربزرگ خود را بفروشند ؟ به نظر می رسد امروزه در یک فیلمنامه و برای یک شخصیت معتاد جوان می شود فروش بی اجازه شاخه های گلدان های آلوئه ورای مادربزرگ را جایگزین کوپن و کیف پول مادربزرگ کرد...

 

 استخراج

میزانسن ها معمولا در سینما حاصل تلاش کارگردانها هستند اما در خیلی از اوقات این انتخاب صحنه ها و لوکیشن ها در فیلمنامه هستند که برای کارگردان بستر رسیدن به یک میزانسن خوب را فراهم می کند ... اما فقط فراهم می کند! ... راه رسیدن از یک لوکیشن ( مثلا گورستان ) تا یک میزانسن خوب کاری است فیلمنامه نویسانه که غالبا بر عهده کارگردانها می افتد و در نهایت ضمن افزایش غنا و سطح کارگردانی به غنای فیلمنامه نیز کمک می کند ... فرض کنید شما به عنوان فیلمنامه نویس صحنه ی گفتگویی بین دو شخصیت اصلی در گورستان می نویسید ... موضوع گفتگو آزاد است و می توان هم به صورت شانه به شانه و یا ایستاده و یا هم به هر صورت دیگری آن را اجرا کرد ... برای میزانسن بخشیدن به این صحنه و در آوردن آن از حالتی که دست اندرکاران سینمای ایران به آن " بیخ دیواری " می گویند چه باید کرد ... آیا برای متفاوت ساختن صحنه باید صرفا آنها را دور هم پیچاند و یا مانند برخی آثار به آنها میزانسن " پشت هم " داد ؟ ( میزان پشت هم همان میزانسن معروفی است که دو نفر شخصیت فیلم به ستون یک پشت هم می ایستند و یکی جلو و یکی پشت دیگری می ایستد و بعد حرف هایی معمولا احساساتی می زنند ) ... به نظر می رسد تنها راه چاره پیدا کردن میزانسن های جاری در خود لوکیشن یا خود زندگی است ... میزانسنی مانند صحبت کردن دو نفر با فاصله در قطعات خلوت قبرستان ضمن مشاهده مشخصات روی سنگ قبرها ... در گورستان این فاصله به دلایل گوناگون رخ می دهد. گاهی دلیل فاصله همان مشاهده مشخصات است و گاهی علت فاصله رفتن و آوردن آب برای شستن سنگ مزار است...

عیار

حالات و وضعیت های فیزیکی انسانها و نوع چینش آنها مهمترین عنصر شکل گیری میزانسن های متفاوت است. وضعیت فیزیکی انسانها و نوع چینش آنها نسیبت به هم ربط مستقیم با احساس و عمل و مفهومی دارد که به " شخصیت " فیلمنامه بر می گردد.  گاهی اوقات فقر و ضعف شخصیت پردازی ناشی از نبود چینش آدمها در موقعیتهای خاص است. به عنوان مثال نمونه عالی و ایرانی و مثالی قدرت میزانسن های فیلمنامه ای را در فیلم هامون می شود مشاهده کرد ... این بار فیلم هامون را ازین منظر ببینید.

استخراج

در قاموس محاورات افراد عادی شاید تنها چیزی کمتر از هزارکلمه و ترکیب های تازه وجود داشته باشد ... اما ترکیبات و عباراتی کلیدی در سخنان افراد گاها مکرر و متداول می شود که می توان آنها را از وجه آماری پرمصرف ترین عبارات دانست و همان عبارات رهیافتی به سوی شناخت خلقی و حتی تعیین نوع تفکرافراد شود ... به خاطر دارم در یک برنامه تلویزیونی شبکه یک آقای جامعه شناسی در استودیو حاضر بود  و می گفت : من از میان افراد بسیاری از مردم عبارتی را استخراج کرده ام که می توانم آن را به عنوان اسم یک نوع تفکر نام ببرم ... او می گفت اسم این نوع تفکر، تفکر : " دولت باید ... " است، آن آقا با نمونه برداری و پژوهش در زبان مردم به عبارت مشترک " دولت باید ..." رسیده و موارد بسیار و پرشمار آن را مشاهده کرده بود ... این تفکر مثلا تفکری است که مدام در حال تعیین ( ظاهرا پیشنهاد ) یک باید برای دولت است. حالا این نوع تفکر که با شاخص عبارت " دولت باید " شناخته و تعریف می شود چگونه تعریفی است و رویکردش به این استفاده پرشمار از این عبارت ناشی از چه عللی است ... و این شروع یک تحلیل منجر به شناخت جامعه و فرد است، که عملا کاری فیلمنامه نویسانه است ... از دیگر انواع تفکر که حاصل استخراج و مشاهده فردی نگارنده است مثلا انواع تفکر " الان اونور " و نوع تفکر " باشه، ولی " و "حالا بعدا "  است ...

عیار

عبارات مکرر جز کاربردهای دیالوگی و حتی دم دست تری مثل طراحی تکه کلام عباراتی است برای کشف و شناخت حالت کلی آدمها ... تکه کلام کمترین و خردترین و شناخت اساسی بیشترین و عمده ترین دستاورد استخراج عبارات مکرر است. آآ

 

  
نویسنده : هادی مقدم دوست ; ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ روز ٢٢ آذر ۱۳٩٠
تگ ها :