برای مجله فیلم درباره بی پولی

 

احمق باشی با حال تری*

هادی مقدم دوست

 

1: یک جای فیلم – زیر برف – بعد از اینکه افشین سنگ چاپ به بهرام رادان می گوید : بدم میاد کسی فکر کنه من احمقم ! بهرام رادان به او جواب می دهد : احمق باشی با حال تری احمق ! احمق باش . احمق ! ... خیلی وقت ها آدم هایی که به هم پول قرض می دهند یا آدمهایی که به دیگران محبت می کنند احساس می کنند : "خر شده اند " و یا "احمق بوده اند " ... این تجربه مشترکی است میان برخی انسان ها . آنها فکر می کنند که آدمهای زرنگ آدمهایی هستند که ماست خودشان را می خورند و راه خودشان را می روند و آب هم از دستشان نمی چکد و دو دستی چسبیده اند به زندگی خودشان ! دوست داشتم بدانم تماشاچی درباره شخصیت افشین سنگ چاپ چه قضاوتی دارد؟ آیا قدر او را می داند یا او را یک آدم ساده لوح می داند که می شود گوشش را برید و سرش هم داد کشید ؟ دلم می خواست بداند آیا ممکن است برای کسی قهرمان حماسی فیلم افشین سنگ چاپ باشد که پانصد و بیست هزار تومان به ایرج قرض می دهد و آخر هم معلوم نمی شود که پولش را پس می گیرد یا نه؟ ... راستش بیشتر آنچه که در سینما دیدم این بود که برخی با قاطعیت عقیده داشتند او احمق ترین آدم فیلم است که نباید اجازه دهد ایرج با او همچه برخوردی کند.

2: وقتی که دو تا ماشین با هم تصادف می کنند ناگهان یکی از راننده ها دستی را می کشد و بیرون می پرد وبا پرخاش می پرسد : چرا اینطوری راننده گی می کنی ؟ ... و بعد احیانا شروع می کند به توهین و صدمه روانی ! ... به این فکر می کنم که آن راننده در ابتدای امر سوال کرده است : چرا اینطوری رانندگی می کنی ؟ ... این چرا جویی برایم جذاب است اما می دانم این چراجویی از نوع پرسشگرانه نیست . بیشتر یک چرای معترضه است.  خیلی شنیدم که تماشاچیان به شخصیتی که لیلا حاتمی نقش آن را بازی کند گفتند که : شکوه یک زن ابله و کم هوش است ! و با همان چرای معترضه از او سوال می کنند که : چرا با ایرج زندگی می کند و چرا دمار از روزگار او در نمی آورد. به نظر می رسد تماشاچیان خیلی سریع از دست شکوه روی پرده عصبانی می شوند اما اصولا عصبانیت شان ناشی از دلسوزی شان به آنهاست. عصبانی شدن از روی دلسوزی یکی از حالتهای شایعی است که در زندگی هم زیاد می بینیم. آنها با قاطعیت به شکوه توصیه می کنند که از ایرج طلاق بگیرد. 

3: چند باری شنیدم که تماشاچیان پشت سرم در سینما به ایرج روی پرده می گویند: برو ماشینت را بفروش ... برو به زنت راستش را بگو ... برو فرش زیر پایت را بفروش ... پاشو برو سر یک کاری ... برو ساعتت را بفروش ... وقتی تماشاچیان این حرفها را می زدند با خودم احساس می کردم تماشاچی در مقامی قرار گرفته است که به آدم توی فیلم دارد نصیحت می کند. معمولا این فیلم ها هستند که می خواهند آدم ها را نصیحت کنند اما در سالن بارها دیدم که تماشاچیان اقدام به نصیحت شخصیت های روی پرده می کردند و از ایرج می خواستند که با قاطعیت بر علیه ترس خود شورش کند.

4: بعضی جاها خواندم و شنیدم پرویز که حبیب رضایی نقش آن را بازی می کند از نظر برخی یک کلاهبردار منفی شمرده می شود. گمان می کنم این به آن دلیل باشد که چک دومیلیونی دستمزد ایرج که از پرویز گرفته بود هیچ وقت پاس نشد. به نظر می رسد برخی بر این عقیده اند با کسی که اجرت کار آدم را بالا بکشد همکاری و صلح دیگر اصلا و ابدا میسر نیست. به همین دلیل وقتی که ایرج در انتها از پرویز پیش شکوه تعریف می کند برای برخی جای تعجب دارد و به خود می گویند : مگراو دستمزدت را داد که دوباره با او همکاری می کنی؟!

5: سیامک انصاری و فرهاد شریفی نفری پنج هزارتومن و بابک حمیدیان ده هزارتومان پول روی هم می گذارند تا به جای سه میلیونی که ایرج از منصور درخواست کرده به احمدرنجه بدهند که او دست خالی نرود . ایرج از اینکه منصور به او سه میلیون را نداده خیلی عصبانی می شود و بعد که می فهمد او حتی معتاد هم هست به او می گوید اگر توی جوب هم بیفتی با تو کاری ندارم اما ایرج علیرغم همین حرفی که زده در دفتر منصور می ماند و ماشینش را دست او می دهد تا با آن کار کند و بعد باز با هم دعوا می کنند و باز با هم دمخور می شوند. یکی از تماشاچیان می گفت : عیب فیلم معلوم شد ! او می پرسید : چطور ایرج بعد از اینکه منصور با او همچه معامله ای می کند باز هم با او سر و کار دارد ؟ چرا او را از خود نمی راند ؟ او با قاطعیت معتقد بود که ایرج باید همان بار اول قید منصور را می زد و دیگر اسم او را نمی آورد. او این تصمیم ایرج را "عیب فیلم " می دانست!

***

همه اینها را که می دیدم فکر می کردم تماشاچی چقدر نسبت به شخصیت های فیلم در حال نمایش عکس العمل نشان می دهد. البته در تمام این عکس العمل ها قاطعیتی مشهود دیده می شود. ولی من این قاطعیت آنها را باور نمی کنم. تماشاچی ها هم مثل ما هی قهر می کنند و هی آشتی می کنند و هی مدارا می کنند و هی مدارا می کنند و هی مدارا می کنند.

.......................

* یکی از دیالوگ های فیلم بی پولی

  
نویسنده : هادی مقدم دوست ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ روز ٢٠ آذر ۱۳٩٠
تگ ها :