یادداشتی برای مجله هنرمند درباره بی پولی

 
خنده بر حادثه های خونبار 
 
هادی مقدم دوست
 
ما یک قالی در خانه مان داشتیم که پدرم آن را پیش پیش خریده بود برای جهیزیه خواهر بزرگم و هنوز مانده بود که خواهرم با دامادمان خانه یکی شود و هنوز مانده بود که این فرش برود زیر پای خودشان و در این فاصله پدرم که عقیده داشت اصولا فرش نباید لوله شود آن را کف اتاق خودمان پهن کرد و حدود یکسالی من محو تماشای این فرش خوش نقش می شدم که به گفته پدرم اسم طرحش زیرخاکی بود. این فرش با همه فرش هایی که ما داشتیم و من دیده بودم فرق داشت. نقش و نگارهایش از این نقش و نگارهای معمول فرش های رایج  نبود و چیزهایی که من در این فرش می دیدم یک عالمه چیزهای تازه و جالب و متنوع بود. یعنی هرجای این فرش را می گشتی می شد یک چیز جالب و تازه پیدا کنی. اشیا بود . حیوانات بود. آدم بود . ابنیه بود و تماما رنگی و رنگی تر از دیگر فرش های رنگی ! یادش بخیر. فرش سرگرم کننده ای بود و من آن را خیلی دوست داشتم . ما فرش در خانه مان زیاد رفت و آمد داشت. فرش های قشنگی داشتیم و پدرم از اینکه هی فرش بفروشد و فرش بخرد خیلی لذت می برد و شاید هم برایش یک جور حکم کسب و کار داشت و همیشه افه ماهر بودن و فرش شناس بودن را می آمد. در میان همه آن فرش ها فرش زیرخاکی جهیزیه خواهرم از همه جالب تر بود. جالب تر بود چون پر بود از جزییات. آن فرش کشکولی پرو پیمان از چیزهای جالب بود. زمان گذشت و گذشت و خواهرم مهاجرت کرد و آن فرش را فروخت و تمام شد و رفت پی کارش و الان جای دیگر لابد پهن است و من هم آن را فراموش کردم تا رسیدیم به فیلمنامه بی پولی . درایام نگارش فیلمنامه بی پولی ما پاکتی داشتیم که چیزهای جالب را در آن می ریختیم و یک روز که دیگر بنای استفاده از آن خرده کاغذها و آن خرده موضوعات و خرده ایده ها را در فیلمنامه داشتیم آن پاکت را خالی کردیم روی موکت کف اتاق جایی که در آن فیلمنامه را می نوشتیم. وقتی خرده کاغدهای حامل ایده ها را ولو کردیم روی موکت نقش خرده کاغذها بر روی موکت مرا یاد آن فرش با طرح زیرخاکی افتادم که متعلق به جهیزیه خواهرم بود . و مطمئنم اگر الان پدرم زنده بود و فیلم بی پولی را می دیدم و زوری او را وادار می کردم که بگو فیلم بی پولی را تشبیه به چه نقشی و چه طرحی از میان طرح های قالی ها می کنی او حتما اندکی دست به گوشه های دهانش می مالید و کمی فکر می کرد و بعد می گفت : طرح زیرخاکی.

.......................

چندین و چند سال با حمید - خودمان-  بی آنکه کسی به ما اهمیت آموختن و فراگیری را گوشزد کند به صورت من درآوردی واصطلاحا کاملا خودجوش با فیلم های خوبی که در کانون فیلم ها و ویدیو می دیدیم سعی می کردیم سینما بیاموزیم. ما به معنی واقعی کلمه سعی می کردیم سینما بیاموزیم. فیلم ها را می دیدیم و سعی می کردیم از دل فیلم ها نکاتی را یاد بگیریم که وجه تمایز سینما با فیلمبرداری است. یعنی فهمیده بودیم که اگر دوربین را برداری و فقط فیلم بگیری سینما اتفاق نمی افتد بلکه باید خودت یک کارهایی انجام دهی که آن کارها و آن مدیریت ها و مهندسی ها اسمش سینماست . چه در کارگردانی و چه در فیلمنامه . در فیلمنامه بی پولی وقتی مانندها برق کارهای ساختمان یک قسمت از فیلمنامه را به یک قسمت دیگر سیم کشی می کردیم و یا یک جای فیلمنامه کلید دوپل نصب می کردیم و یا برای فیلمنامه ستون می زدیم و یا سیستم حرارتی فیلمنامه را داغ و گرم و روشن نگه می داشتیم احساس می کردیم جزییاتی که در طول چندسالی که به جمع کردنش مشغول بوده ایم مثل مصالح ساختمانی در دست ماست و حالا این هندسه کار است که مهم است . احساس می کردیم سینما مثل یک دستگاه رادیو می ماند یا یک ساختمان و هندسه ای و اصزلاحا سازوکاری و یا بهتر بگویم مکانیزمی باید داشته باشد .مانند هندسه بدن انسان که یک دستگاه فوق پیشرفته هوشمند و مکانیزه است. فکرش را بکنید مثلا قلب یک ارگان مجزا در بدن است اما باید اتصالات و هندسه آن کاملا با مغز و خون و اعصاب محاسبه شده باشد و جایی باید قرار بگیرد که محافظی داشته باشد و فاصله ای صحیح با دیگر اجزا و نقطه ای مناسب برای کارگذاری داشته باشد و دیگر طبیبان حاذق هستند که می دانند چه هندسه های دیگری در این عضو زیبا به کار رفته است. دانایی ما از هندسه  در بی پولی قطعا محدود بود اما دانایی مهندسی سینما تاحدودی حقیقتا نامحدود است و برای همین است که سالهای آموختن هنوز هم که هنوز است تمام نشده و تمام هم نمی شود ... خیلی دلم می خواست توان این را داشتم که این تکه نسبتا کم جان از یادداشت را هم مثل تکه بالایی یک جوری به مرحوم پدرم مربوط کنم

.......................

وقتی آدم فیلمنامه نویسی می کند چشمش به چیزهایی که می بیند چشم خریدار می شود. مثلا یک آدم خبره لباس شناس ( مثل پدر من ) پدر من وقتی یک کت شلواری  را تن یکی می دید زود تشخیص می داد این کت شلوار یا کار باب همایون است یا کار لاله زار یا اینکه شخصی دوز است . پدر من کلا کت و شلوارها را به چشم خریدار می دید برای اینکه جدا از قالی مدتهای زیادی کارش تولید کت شلوار در خیابان ناصرخسرو بود.  فیلمنامه نویس هم رابطه اش با آنچه که می بیند همینگونه است . او هم زندگی را به چشم خریدار برانداز می کند. اما چه چیزی در زندگی ارزش سینما شدن را دارد که فیلمنامه نویس نرود سراغ پیشدستی میوه ؟ ... شاید به جرئت بتوان گفت همه چیز - حتی آنچه که اگر چشم از این نوشته بردارید و در دورتر ببینید - می شود برای سینما قابل خرید باشد. اما چشم خریدار به معنی واقعی برای فیلمنامه نویس مشغول به نگارش کاری به خصوص به چیزی مربوط می شود به نام " قاموس " . قاموس فیلمنامه بی پولی فقط قاموس بی پولی نبود قاموس غرور و تکبر و ترس و تفاخر و خشم و تحقیر و تحول نیز بود. چه خوش شانس می شود نویسنده وقتی کارش را به ترتیب انجام می دهد. ما در دوران نگارش فیلمنامه بی پولی این خوش شانسی را داشتیم که خیلی چیزها که سر راهمان قرار گرفت در قاموس تمام موضوعاتی بود که برای بی پولی انتخاب کردیم . شاید دلیلش این بود که آدم بی پول دور و برمان زیاد بود و اولین آدمی که در زندگی دیدم که راه به راه بی پول می شد پدرم بود که همیشه می گفت : ما وضعمون خوبه اما چیزی تو دست و بالمون نیست

............................

همه لایه های سینما را نمی شناسم اما مطمئنم که سینما بیش از صد لایه دارد شاید هم خیلی بیشتر. شاید صدها لایه  . اما یکی از این لایه ها لایه ی "لایه احساس تماشاچی" است. ما وقتی روزنامه های صدسال پیش را ورق می زنیم ممکن است خیلی تعجب کنیم و ممکن است خیلی چیزها بیاموزیم و بر دانسته هایمان افزوده شود. اما وقتی روزنامه های مربوط به دوران نوجوانی امان را ورق می زنیم جدا از اینکه چیزهایی از آن دوران می آموزیم ضمنا حال بخصوصی نیز پیدا می کنیم. مثلا اگر با دیدن عکس های توی روزنامه ها یادمان می افتد که در دوران نوجوانی ما خیلی از مردم از ظرف عسل های لیوانی شکل و دسته دار به عنوان لیوان آب خوردن سر سفره استفاده می کردند  یک جوری از این آموزه یا تداعی ذوق می کنیم که انگار چیز خیلی ویژه ای را کشف کرده ایم  ویک احساس مثبت و یک حظ بخصوص در ما تولید می شود که آن لحظه را برای ما کاملا زیبا و قابل تحمل می کند. بنده فکر می کنم این لایه ای که کارش ایجاد حس در بنده و شماست همان لایه ای است که می تواند یک فیلم را تاثیر گذار کند و فیلم را از یک مشت تصویر سرد و بیهوده تبدیل به چیزی جذاب کند که نشود از آن دل کند و مشتاق تماشای آن شد. به نظرم وقتی انسان به امور واقعی نوجوانی خود توجه عاطفی نشان می دهد بدان دلیل است که به خود و همه آنچه که مربوط به خود اوست علاقه دارد. موضوع "خود" موضوعی است که نویسنده باید در فیلمنامه اش لحاظ کند . مخاطب تا هنگامی که "خود و مسایل و لحظه های مربوط به خود " را در فیلم نبیند قلاب ذهنش به فیلم گیر نمی کند و قدرت لذت بردن از آن را پیدا نمی کند. امروز در اینترنت می خواندم که یکی در فروم گفتگویی که مربوط به علاقمندان خرید و فروش ماشین بود نوشته بود : امروز به خاطر بی پولی یک ایمپالا شصت و سه را از دست دادم . دیدن "خود" در موضوع و دامنه و گستره ی موقعیت و تعریف مفهوم "بی پولی" از این آقای ماشین باز که دلش برای از دست دادن آن ایمپالا شصت و سه سوخته شروع می شود تا آقای دکتری که هنوز بضاعت باز کردن یک مطب مستقل را ندارد تا زن شوهر بی پولی که هر دو روی هم هجده میلیون تومان در بانک مسکن گذاشته اند تا یک روز وام مسکن بگیرند تا خیلی های دیگرکه فعلا و موقتا شی کاغذی یا فلزی به نام پول را در اختیار ندارند .  خیلی ها بی پولی را تجربه کرده اند. بی پولی عرصه گسترده ای است که خیلی ها در آن بوده اند و هستند و خواهند بود و  برای همین می دانستیم قلاب فیلم  از همان لحظه خواندن اسم فیلم در خیابان با تماشاچی گیر می کند. ادعا نمی کنم این فیلم به  دلیل این قلاب بیست میلیارد می فروشد اما اگر کمتر از بیست میلیارد فروخت دلیل عمده اش خود "بی پولی" است و حتی گمان می کنم اگر بی پولی فیلم خوبی شده باشد جدا از کارگردانی درجه یک حمید  باز هم دلیلش خود "بی پولی" است...  این یکی را هم هر چه سعی کردم نشد به پدرم مربوط کنم  

..........................................
 
پدرم تابستان سال هشتادو یک موقعی که در فیلم بوتیک که حمید آن را می ساخت و من دستیار یک حمید بودم تصادف کرد و عمرش را داد به شما . من چند روزی پکر بودم و هنوز چند روز بیشتر از مرگ پدرم نگذشته بود که توانستم با مرگ پدرم اولین شوخی را انجام دهم . هنگام فیلمبرداری بوتیک من از ماجرایی و مرافعه ای که شخصی که او را اینجا فلانی می نامیم ناراحت بودم و نسبتا حق با من بود ولی من برای اینکه دو قرص کنم فتیله ناراحتی ام را بالا برده بودم و فاز خیلی ناراحت و پکر برداشته بودم . محمدرضا گلزار که متوجه شده بود من از فلان موضوع ناراحتم و از دست فلانی دلخورم برای اینکه کدخدا منشی کند و مشکلات پشت صحنه و مناقشات داخلی بین گروه را حل کند و باعث ایحاد جو صمیمیت و دوستی شود من را کشید کنار و گفت تو از فلانی ناراحتی ؟ من هم که احساس کردم از قرار و عنقریب قرار است که یکی از نقش آفرینان یک صحنه فوق عاطفی سانتی مانتال باسمه ای آشتی کنان باشم و احتمالا بناست جلوی همه با فلانی ماچ و روبوسی و هق هق گریه راه بیندازم از ترس این تی ریپ احساسی علنی یکهو هول شدم و گفتم : نه ! ناراحت نیستم ! و او گفت چرا ! تو ناراحتی . من دوباره گفتم نه ! ناراحت نیستم و او گفت پس چرا اینقدر پکر و دلخور نشان می دهی . اینجا بود و درست اینجا اولین نقطه بود که من باوجود گذشتن کمتر از بیست روز از مرگ خونبار پدرم اولین شوخی را با مرگ پدرم کردم وفی البداهه و  به صدایی دو رگه از بغضی ساحتگی آهی کشیدم و گفتم : می دانی چرا ناراحتم ؟ چون چند روز پیش خودرویی که سرعت می رفت  کف آسفالت خیابان پدرم را . پدر نازنینم را . پدر عزیز تر از جانم  را کشت و غرق به خون کرد . محمدرضا من رنج می کشم . رنج ! ... محمدرضا گلزارحرفم را باور کرد و بی خیال آشتی دادن من با فلانی شد اما خود فلانی که همان پهلو بود و حرفها را می شنید فهمید که من دلیلم را خالی بسته ام. او از این خالی بندی من خندید و من هم خودم از اینکه خالی بسته بودم خندیدم .و همانجا که من و فلانی خنده مشترکی کردیم به طور اتوماتیک و کاملا خودبخود آشتی شیرینی رخ داد و یقین دارم که روح مرحوم پدرم نیز از این شوخی به خنده افتاده بود. می بینید که وقتی به مرگ خونبار پدر می شود خنده ای منجر به صلح زد چرا نشود به پولی خندید ؟
....................
 
 
  
نویسنده : هادی مقدم دوست ; ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ روز ٢٠ آذر ۱۳٩٠
تگ ها :