فیلمنگار

گریه من برای او چه فایده ای دارد

هادی مقدم دوست

دارم فکر می کنم در سالگرد هشت سالگی فیلمنگار با بچه هایی که جوانند و آرزو دارند درعرصه شوبیزنس به اشتهار دست پیدا کنند یک حرفی بزنم . با بچه هایی که دوست دارند در حد کسانی مانند احسان خواجه امیری و حامد کمیلی و رضا گلزار و یا دست کم مجیدصالحی و علی صادقی  مشهور شوند. با بچه هایی حرفی بزنم که مایلند مشهور شوند تا همه مردم  آنها را دوست داشته باشند و همه چی برایشان فراهم باشد و دارای خانه و ویلا و پرادو دو درب و دیگر امکانات رفاهی باشند. اما چه بگویم ؟ کاری جز حرف که از دستم بر نمی آید . کاشکی می شد یک جمله کوتاه و موثر یافت . که در جا اثر کند .

بنده بواسطه تماسی که با خوانندگان جوان مجله دارم گاهی اوقات با افرادی بر می خورم که خدا شاهد است  بواسطه برخورد با آن عزیزان ترکیبی از غم و اندوه و خشم و ناراحتی و بغض و دلواپسی همه وجودم را می گیرد . در آن لحظه دلم می خواهد یک گوشه را گیر بیاورم و بر ناتوانی خودم گریه کنم که چرا من یک جمله موثر ندارم که بتوانم دوستی را که برای مشهور شدن در حد حامد کمیلی و رضا گلزار و احسان خواجه امیری سراغ فیلمنامه نویسی آمده را با همان یک جمله متقاعد کنم که فیلمنامه راه و جای مشهور شدن نیست. معمولا به جای یک جمله نیم ساعت یا سه ربع حرف برایشان می زنم و خیلی سلسله وار ومتقن و  مدون برایشان توضیح می دهم تا اثبات کنم آنکه در پی شهرت است اصولا نمی تواند فیلمنامه نویس خوبی باشد. حرف آنقدر زولانی می شود که  کار به جایی می رسد که حمید گرشاسبی از توی تحریریه اس ام اس می زند که بسه  دیگه ! فهمیدیم خیلی دلسوزی !

 اما خدا شاهد است که در آن لحظه چنان متاثر و متعصب هستم که دلم می خواهد هر جور شده آن عزیز را قانع کنم تا مطمئن مطمئن شوم که حتما قید شهرت از مسیر فیلمنامه را خواهد زد . اما حرف هایم که تمام می شود و ته می کشد دوست عزیزی که سه ربع برایش فک زده ام خیره خیره من را نگاه می کند بی هیچ نشانه از تاثیر حرفهای من بر خودش رو به من می کند و به من می گوید : آقا هادی من شماره کلاس بازیگری آقای کیمیایی رو از کجا گیر بیارم ؟ شما شماره شو دارید ؟ و بعد من حرص می خورم و باز می خواهم گریه کنم و خودم را بزنم . اما خودم را می خورم و  سعی می کنم بروز ندهم و نرمال باشم اما تاب نمی آورم و بی رودرواسی می گویم که : ببین ! ببین ! تو حتی آنقدر مجله های تخصصی سینمایی را نمی خوانی که نمی دانی از کجا باید شماره کلاسهای آقای کیمیایی را پیدا کنی ...می گویم : تو اصلا مجله ها را می خوانی ؟ ساکت نگاهم می کند و می گوید آقا هادی از لحاظ مطبوعات خوبم !! از اینکه این جواب رد گم کنی کلی را داده حرص می خورم ... می گویم بانی فیلم را می خوانی ؟ می گوید : آن روزنامه است آقا هادی منکه نمی توانم هرروز هرروز پول روزنامه بدهم . می گویم مجله فیلم می خوانی ؟ می گوید آقا هادی روزنامه فروشی ها زود تمومش می کنن . می گویم صنعت سینما را می خوانی . سینما را می خوانی جهان سینما را می خوانی ؟ می گویم مگر نمی گویی به فیلمنامه علاقه داری . بگو ببینم چند شماره از همین فیلمنگار را خوانده ای . من الان از تو سوال بکنم می توانی جواب بدهی ؟ کمی جا خورده ! من هم عصبی تر شده ام . انگار دارد بی خیال من می شود . کمی آرام می شوم و الکی حالت دم به گریه ام را بالا می برم که یعنی ببین من دارم به خاطر تو گریه ام می گیرد . می خواهم با خاطره بد نرود و بدتر گند نزده باشم و بدتر طرف را آشفته نکرده باشم . می گویم چایی می خوری ؟ مثلا می خواهم جبران کنم خیر سرم ! شاید اشتباه باشد . شاید بایدبی اعتنا تر باشم ( طفلک آقای تابش . حالا یادم افتاد آن بنده خدا هم همین حالت ها را با کیس هایی که برای مشاوره روانشناسی پیشش می آیند دارد و البته ایشان استاد است و تجربه ها را از سر گذرانده باشد و درس ها خوانده . ما که درس نخوانده ام . من را از همان بچگی نگذاشتند مدرسه و مارا فرستادند سر کار ) ... بعد بلند می شوم می روم برایش چای می آورم و یادم می رود قند بیاورم و بعد او را نگاه می کنم . با خنده نگاهش می کنم . حس گریه ام تمام شده . لیوان چایی را در دستش می گیرد . سرش را می اندازد پایین . به او می گویم ببین تو به فیلمنامه علاقه نداری تو در اصل به مشهور شدن علاقه داری . احساس می کنم حرفم در او اثر کرده و حالا دارد به اصل حرفم فکر می کند . می گویم ببین برای شهرت راه ها گوناگون است . بعد برای اینکه خودش را مثال نزنم یکی از دوستانم به نام احمد رنجه را الکی مثال می زنم که : او فکر می کرد بازیگر خوبی از آب در خواهد آمد . او وقتی جلوی آینه می ایستاد و به چشمان خودش زل می زد دلش برای خودش ضعف می رفت و یکی از دیالوگ های امین حیایی را در یکی از فیلم های غیر کمدی اش را با همان حالت توی فیلم می گفت و بعد دلش پر می شد از این آرزو که منم می خواهم مثل امین حیایی باشم . اما از آنجاییکه هیچ آشنا و پارتی ندارم و از آنجا که همه چیز بر اساس رابطه است و از آنجا که من شانس ندارم .و از آنجا که من پول ندارم که نقش بخرم و کلاس ها هم بی کیفیت یا باندبازی است باید یک فیلمنامه بنویسم که فیلمنامه بشود وسیله ورود من به بازیگری . فیلمنامه هم جز کاغذ و قلم چیزی نمی خواهد. یعنی یک فیلمنامه عالی باید بنویسم . آنقدر عالی که دلشان ضعف برود و هر چه من بگویم را اجرا کنند و بعد نقش اولش را به من بدهند .

مثال احمدرنجه را به او می زنم . خبالات رفیق خیالی ام احمدرنجه را  که یقین دارم بی شباهت به احلام و رویاهای قبل از خواب و روبروی آینه خود او است را برایش می گویم . او سرش هنوز پایین است . سرش را بلند می کند و من را نگاه می کنم . هیچ حسی در نگاهش نیست. این یعنی می خواهد دیگر برود . احساسش را می شناسم . خسته شده . این جایی که امروز آمده حقیقتا حال نداده است . یک جای سینمایی آمده که حالش را ببرد اما حالی نبرده و بدتر حالش بد شده. آمده بود هنرپیشه ای چیزی ببیند من را دیده بنده خدا . دست کم سوالهایی بکند دست کم  این سوال که : آقا هادی بعد از چند سال آدم می تونه فیلمنامه نویس بشه. یا شاید شماره تلفنی بگیرد . مثلا شماره رضا میرکریمی که شنیده  خیلی خوش اخلاق و آقا است . یا شاید جمله ای بشنود و یا امیدی ببندد . اما هیچ کاسب نشده . حالا هم من و هم او حال گریه داریم . بلند می شود . می گویم چایی ات را نخوردی . چایی را می گذارد روی یخچال . می گوید مرسی . می خواهد برود . می گویم مرد حسابی چایی ات را بخور حالا گریه نکن . می گوید : آخه آقا هادی قند نیاوردید . می خندم و می روم برایش قند می آورم و او شروع می کند خوردن چایی و من نیش ام باز است . می گوید : آقا هادی چرا می خندین ؟ می گم : چون قند نیاوردم خنده ام گرفته ... او هم می خندد . می گوید : آقا هادی شما خودتون فیلم درست نمی کنین . کمی خنده ام ملایم تر می شود اما هنوز خود خنده مانده . می گویم : شاید درست کنم و بعد متمم می زنم که : من تنبلم . عزمم جزم نیست. می گوید : آقا هادی اشکالی نداره به مام یه نقش بدین ... می گویم : اگر انشالله درست کردم اگر به تو خورد حتما ... چایی اش را می خورد و می رود و من تا دم در دنبالش می روم برای خداحافظی و وقتی می رود  من می دوم به اتاق میثم و سرم را از پنجره بیرون می کنم تا دور شدن او در خیابان را ببینم . از ساختمان خارج می شود و دور می شود و من دور شدن جوانی را از ارتفاع بالا می بینم که ذهنش و قلبش سرشار از آرزوی شهرت است و برای این تمایل راهی جز فیلمنامه برایش نمانده . دور می شود و می رود و من باز حالا دلم می خواهد بنشینم و گریه کنم . اگر این کار را کنم . نشستن و گریه کردن را می گویم . بله ! گریه ام می گیرد . اما چه فایده ! گریه من برای او چه فایده ای دارد . گریه ای که بیش از دو قطره اشک ندارد چه فایده دارد. کاشکی آنقدر دلم برایش می سوخت که می توانستم تا صبح برایش زار بزنم . اگر این اتقاث می افتاد حتما آن جمله طلایی و موثر را هم می توانستم پیدا کنم .

هشت سالگی فیلمنگار مبارکباد .

  
نویسنده : هادی مقدم دوست ; ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ روز ٢٠ آذر ۱۳٩٠
تگ ها :