یکی دیگر از مطالب پی در پی هفته نامه سروش

 

نوشتن برای تلویزیون

 

دهان گرم و داستان ِافروختگی ها

بخش نهم

هادی مقدم دوست

 

فهمیدن باطن ماجرا

 

بعضی ها واقعا تباه کننده لطیفه های خنده دار هستند . بسکه بد تعریف می کنند ! حتما به این افراد برخورده اید و دیده اید که چه دردناک سعی دارند داستانی را نقل و یا لطیفه ای را تعریف کنند . اینها دچار مشکل اساسی و عمده ای هستند که بعض نویسندگان با آن دست به گریبانند . یعنی نفهمیدن و درک نکردن اصل ماجرا و داستان . فهمیدن اصل ماجرا یعنی لمس کردن آنی و فی الساعه هسته ای مفهومی که پیچ و تابی داستانی بر خود دارد . یعنی فهمیدن نکته و خاصیتی که در یک یک جریان وجود دارد و این هسته و نکته و خاصیت احیانا می تواند یک بزنگاه انسانی و یا یک کنشمندی آشنا و عمیق بشری باشد، همان چیزی که در لطیفه ها به صورتی کوتاه عرضه می شود و در یک فیلمنامه به صورتی منبسط و مطول . درک احساس سردر گمی احمد عمه پروانه بعد از دعوای مفصلی که با همسرش داشته و حالا از خانه بیرون زده و احیانا فکر می کند دفتر بیمه همسرش را جایی جا گذاشته و یا اینکه آنرا اصلا از خانه بر نداشته است . درک این اضطراب که چگونه  باعث می شود  او حتی توان برگشتن به خانه و مطمئن شدن را ندااشته باشد .

 استفاده از عبارت می فهمم  (1) برای نویسنده بایستی که عبارتی رایج شود . نویسنده برای خلق ماجرا باید در صدد فهمیدن اصل مطلب ماجرا باشد . این یک نکته بسیار حائز اهمیت است که نمی توان نگفته و بی درنگ از آن عبور کرد و به قولی نباید بی خود گفت: می فهمم (2) . نفهمیده عبور کردن و وارد کار نگارش شدن مانند ورود راننده یک خودرو  به بزرگراهی ست که مطمئن نیست قطعا او را به مقصد دلخواه می رساند یا خیر! راننده همواره در طول بزرگراه دلشوره دارد ، او در طول مسیر به جای رانندگی و لذت بردن از سلسله زندگی ،مدام دلشوره دارد که آیا کار را درست شروع کرده است یا خیر . آیا اگر نویسنده قصد نوشتن ایثاری از سوی یک مادر را دارد ، مفهوم ایثارگری مادرانه را در آن موقعیت خاص خوب درک کرده است ؟ در فیلمی به مانند ماجرای نیمروز یا فیلمی به مانند مردی برای تمام فصول احساس مقاومت یک مرد و ماندن او در یک ماجرا توسط نویسنده به خوبی درک شده است . نویسنده دیگر به خودش مرتب نمی گوید چرا این مرد شهر را ترک نمی کند ویا به خود نمی گوید چرا آن مرد مقاومت می کند . او احساس مرد را درمورد پافشاری اش برای ماندن و مقاومت کردن به خوبی درک می کند .

زندگی سرشار از نکته های فهمیدنی ست . سرشار از ظرائف قابل درک . در باطن هر لحظه طینتی ست که به مدد توجه و تطابق آن با اصل و صورتها قابل دسترسی ست . در رمان قول( نوشته فردریش دورنمات )  شخصیت اصلی به خودش قول داده است که یک ماجرای جنایی را پیگیری کند . آیا احساس قول دادن به خود و پافشاری بر یک قول و ایجاد ماجرایی پیچیده ( فقط بر اساس یک قول به خود ) احساسی فهمیدنی و قابل درک است ؟ هر گاه این احساس درک شود می تواند  دوباره نوشته ای به مانند رمان قول پدید بیاید .

فهمیدن از کاویدن و تعمق و مقابله و تطبیق تولید می شود و نویسنده باید مدام در حال فهم و درک لحظات زندگی باشد . فهمیدن ابتدای مسیر ایجاد داستان و ماجراست . ماجرا با چیدن وقایع مسلسل و متوالی درست نمی شود . داستانهای چیدنی یک چیز مهم کم دارند . آن چیز مهم که باعث متحد المرکز شدن سلسله وقایع می شود و تولید دستمایه وابسته به درونمایه ای است به نام فهمیدن . نویسنده به طور واقعی و مستدل و دلنشین باید و باید بتواند که به خود بگوید که من این موقعیت را می فهمم . اگر نویسنده  یک داستان درباره بی تعهدی پدر به فرزند دلیل بی تعهدی  پدربه فرزندش را درک نکند و به خود با اطمینان نگوید که من این مرد را می فهمم شبیه به یک انسان همواره مردد و چشم بسته و نامطمئن است و توان و استحکام لازم برای فراهم کردن لحظه های ماجرا ساز توسط مرد را ندارد . نویسنده آنچنان باید بر شخصیت و یا مفهوم درون موقعیت اصلی نمایشی مسلط باشد و چنان با اطمینان بگوید که : من آن را می فهمم , تا بتواند  اثری به مانند فارگو خلق کند . در آن فیلم مردی برای پول فرزندخودش را می رباید . واقعا درک این حرکت از سوی یک پدر سخت است اما برای نوشتن یک چنین داستانی باید این موقعیت را فهمید . این گونه است که نویسنده با فهمیدن اولین گام جدی را برای شروع تعریف کردن داستان برداشته است . اگر راوی یک لطیفه که متنی کوتاه و قابل از بر کردن است بی فهم آن و نکته لطیفه فقط با حفظ کردن عبارات محدود لطیفه آنرا تعریف کند آیا می تواند در بازتولید  انبساط و خنده  آن لطیفه موفق باشد ؟ قطعا نمی تواند . اما این فقط یک لطیفه و باز تولید است، اگر قرار بر یک تولید از صفر باشد و درکی از سوی نویسنده صورت نگرفته باشد قضیه از اینهم دردناک تر می شود .بدون درک نکردن اصل مطلب و وارد تعریف داستان شدن، نویسنده ( و راوی ) را مبتلا  به لکنت و عدم تسلط بر جریان روایت می کند . نویسنده با درک عمیق مفهوم، بیمه می شود. او حتی اگر داستان پرداز خوبی هم نباشد و نتواند اثر را به سطح استانداردی حاوی شاخصه هایی نظیر تعلیق و کشمکش و گره و امثالهم برساند با درک موقعیت اصلی می تواندگلیم خود را از آب بیرون بکشد و کار را تا یک سطح حداقلی قابل اطمینان کند .

 

دهان گرم و داستان افروختگی ها

نویسنده باید بتواند خوب داستان تعریف کند . اگر قرار است ماجرایی را که برایش در فاصله خانه تا دفتر یا دفتر تا خانه  اتفاق افتاده است را برای همکاران یا خانواده تعریف کند باید این کار را به بهترین نحو انجام دهد (3) . این یک تمرین جدی واساسی است . منظور از تعریف داستان پشت هم اندازی و به صورت سلسله وار تعریف کردن وقایع و رخدادها به آن شکلی که معمولا در خاطره نویسی ها نمود پیدا می کند نیست . منظور چیدن و ردیف کردن خرده ماجراهایی ست که در کنار یکدیگر  منظورخاصی را تکمیل می کنند . برای رسیدن به دم و دهان گرم  و روانگویی و جلب علاقه و ایجاد هیجان و حرارت و  توجه باید به این تمرین تن داد و چه بهتر که نویسنده خود را در مخاطره تعریف خاطره برای مخاطب قرار دهد (4).

آدمهایی در زندگی می بینیم که خیلی خوب خاطره تعریف و داستان نقل می کنند . راز آنها چیست که دم و دهان گرم دارند و ماجراهارا خوب نقل می کنند ؟ آنها نه نویسنده اند و نه می خواهند نویسنده شوند ! آنها تمرین کرده اند ؟ چه کرده اند که اینگونه مسلط و شیرین و شنیدنی حکایت می گویند . بی حشو و زواید حرف می زنند . سخنشان شروع و میانه و پایان دارد و لازم نیست که در اواخر سخن بگویند : خلاصه این جوری شد !  (5)

 آنها داستانهایشان را به ضرورت  نقل می کنند . شاید یکی از اسرار دم و دهان گرم این راویان درک و فهم ضرورت در لحظه و مشابهت آن ضرورت با فحوا و مفهوم داستانیست که نقل می کنند . اگر درین لحظه به گمان آنها لازم می رسد حکایتی را با مفهوم « سرپیچی نکردن از قانون احترام به مادر و پدر » بگویند داستانی را با همین مفهوم تعریف می کنند . این راویان تجربی و غیر نویسنده با درک  مفهوم موقعیت لحظه حال  دست به نقل داستانی  از گذشته می زنند که  همان مفهوم جاری در حال و لحظه را دارد . این راویان به طور درونزا و غیر هدفمند همواره ( از قدیم تا حال )در حال شناسایی آن و خاصیت لحظه ها و رخدادها هستند (6) و از نقل یک داستان دنبال هدفی غیر از مفهوم نیستند . غالبا قصد مجلس گرم کنی ندارند وعموما در پی ارائه یک  معنی و مفهوم بدون بهره مندی از نصیحت گری هستند .آنها فی الواقع بی تاب و تب آلود و گرم از هیجان تعهد معنادار و همدردانه ای هستند که ایشان را موظف به تعریف خاطره و حکایت می کند . آنها به طور تجربی به این نتیجه رسیده اند نیت نصیحگرانه خود را در حدیث تلخ و شیرینها بریزند و داستان بگویند . بله ! راز آنها مفهوم است و چیزی که از حال و از گذشته و مشابهت این دو فراز ( که همان معنی و مفهوم است ) دریافته اند . آنها از داستان درمان طلب دارند آنها حرارت لحظه های زندگی را درک کرده اند وبه جای حرف از حرارت و تب زدن  حکایت صورتهای سرخ ازحرارت را باز گو می کنند . آنها معنی گداختگی لحظات را یافته اند . آنها داستان افروختگی ها را می گویند . از نورو اشتعال معنی واج واج داستان آنها ست که دمشان گرم می شود . آنها نویسنده نیستند اما چون ضرورت مفهوم و اهمیت بازگویی آن مفهوم را در صورتی جز کلام را یافته اند رو به داستان کرده و همین برهانی بر اهمیت فهمیدن باطن ماجرا توسط مشتاقان نویسندگی ست .

بی پرده باید گفت که خود نویسندگی هدفی ثانویست و اگر نویسنده در پی رسیدن و نهادینه کردن اصول ساختار و ساخت ماجرا در خود است، باید که در پی فهمیدن باطن و طینت هر رخدادی باشد . بدین سان است که نویسنده خوش نقل حاشیه های زائد از مسیر زندگی چندساله ای را با گزینش لحظه های هم باطن و متوالی و جاری در طول زمان به نقلی خوش ساخت و هدفمند دست پیدا می کند که تکه ابتدایی آن در اینجا و میانه آن در جایی دگر و پایان آن در نقطه ای دیگر است . تعریف داستان به صورتی دلپذیر  و ساخت و فراهم کردن ساختار با گردیدن درب بر پایه مفهوم  شکل می گیرد و رخ می دهد . اگر نویسنده منظورو هدفی برای خود ( که آن را پیشتر خوب فهمیده ودرک کرده ) طراحی کرده و در نظر بگیرد به صورت تجربی و با سرعتی مفید و لذتبخش دست به کار نوشتن ماجرا می شود اما امان از آن موقع که مقصود و هدفی در کار نباشد . در این موقع است که نویسنده به رغم در اختیار داشتن یک موقعیت درخشان و شاخص سردرگم این وضع می شود که چگونه نقل خودرا شروع کند و چگونه آن را پیش ببرد و چگونه به میان و پایان برساند . نویسنده را چاره ای جز فهمیدن نیست . در صورت بی عنایتی به فهم باطن رخدادها ، نویسنده – خاصه نویسنده مشتاق نوشتن برای تلویزیون – (7) تبدیل به همان شخصیتی می شود که داستانها را بد تعریف می کند و مخاطب حاضر به همراهی و تحمل او نخواهد بود . برای یک نویسنده بسیار نازیباست که نتواند داستانها را خوب تعریف کند . یک نویسنده حتما باید خوش نقل و دوست داشتنی داستانها را تعریف کند. اگر او داستانش را خوب تعریف کند مخاطب نیز بعد از مطالعه و یا تماشای اثر او ، حکایت رخ داده در متن یا فیلم را با همان حرارت و جذابیت بازگو خواهد کرد . یکی از اولین تمرین های مهیاکردن یک داستان و پی ریزی یک طرح تعریف چندباره آن داستان برای دیگران – به صورت داستانی واقعیست – در طی این تعریف ها ( که مانند ابزاری برای نویسنده به کمک او می آید ) داستان و ساختار رفته رفته ایجاد و هر چه بیشتر صیقلی می شود .        

 

 

پانویس ها :

 

1: این عبارت را گاهی اوقات می شنویم . افرادی که درد دل می کنند و نکته ای از باطن خویش را بر دیگری ( ولو به صورت مبهم و پرده پوشانه ) باز می کنند اگر مخاطب نکته سنج و ظریف باشد از شنونده فهیم سخنان خود می شنوند .

2: بخاطر بیاوریم دانش آموزان حواس پرت کلاس را که در پاسخ معلم مسئول و دلسوز خود وقتی که می پرسد : فهمیدی , بی خودی می گویند : فهمیدم !

3: البته با اتکا شناخت و فهم عمیقا اثری تاثیر گذار به مانند چهارصدضربه (فرانسوا تروفو ) خلق می شود . این فیلم باوجود اینکه داستان پیچیده و به خصوصی ندارد به خاطر همین شناخت تبدیل به اثری یکپارچه شده است .

4:اگر دوست ندارد برای کسی ماجراها را بگوید در هر صورت موظف است که آنها را برای خودش ( لااقل ) تعریف کند .

5: آیا خاطره گویی کاری خطرناک است ؟ بله ! خطرناک است . خطر به این خاطرکه اگر نویسنده داستان خود را خوب نقل نکند این خطر وجود دارد مخاطب او را نشنیده بگیرد و کسل شود و همین جاست که نویسنده باید حساب کار دستش بیاید و باور کند که یک جای کارش ایراد دارد . تعریف کردن داستانها برای دیگران خطریست که انجام آن احتیاج به شهامت معطوف به تسلط دارد . چشم بسته و اصطلاحا با دهان یخ خاطره و داستان تعریف کردن مخاطب را پرانده و دل راوی را سرد می کند . روبرویی و مواجهه با این خطر به مانند قرار گرفتن در دل یک مسئولیت نویسنده را موظف به تدقق و تعمق در کار خود می کند .

5: چه تلاش رقت انگیزیست برای جمع کردن ماجرا و سر هم بندی کردن و خاتمه دادن به نقل .

6: و در حسن و خاصیت این ویژه گی می توان به قوی شدن حافظه اشاره کرد .

7: مخاطب تلویزیون , مخاطب انبوه است و انبوهی مخاطب خودبخود و دوباره تاکید و ضرورتی برای اهتمام در توجه به درک و مفهوم علایم مشترک انسانی و عمومی ست .

  
نویسنده : هادی مقدم دوست ; ساعت ٩:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱٩ آذر ۱۳٩٠
تگ ها :