یه سالی تو صفحه فیلم کوتاه فیلم نگار کار شد

گزارشی از جشن مستقل انجمن فیلم کوتاه به شیوه گزارشهایی که سر کلاس فیلمسازی به هنرجویان تکلیف می کنند

حالا نوبت آقای کیارستمی است

هادی مقدم دوست

می‌دانم زعفرانیه کجا شروع می‌شود اما خیابان فیروزکوه که در دل محله زعفرانیه است را نمی‌دانم کجاست و این عیبی است که من باید در خودم برطرف کنم و مهمان اگر به خانه صاحبخانه در زعفرانیه هم که باشد وقتی دعوت می شود از دوری راه نباید بنالد که بیشتر باید خشنود برای تا رسیدن مهمانی . به جشن!

تازه ساعت هفت و نیم بعد از ظهر است و من سر زعفرانیه هستم و دقیقا یک ساعت وقت دارم. می‌زنم به دل کوچه‌ها. گم شدن در محله‌های غریب را دوست دارم. بدم هم نمی‌آید که مردم مشکوک نگاهم کنند و احساس هوشیاری  را برای تشخیص اینکه "این عابر غریبه دزد است یا نه " تجربه کنند! اما من برای جشن مستقل فیلم کوتاه و گرفتن گزارش از مراسم اهدای تندیس خانه سینما به برگزیدگان  فیلم کوتاه دوازدهمین دوره جشن خانه سینما رخت و لباس پلوخوری پوشیده‌ام و این بار زیاد شباهتی به دزدها ندارم

کم کم هوا تاریک می‌شود و حالا من در حال تجربه پرسه وقت غروب کوچه‌های زعفرانیه هستم. داخل یک کوچه کوتاه که انتهای آن یک مسجد با دو گلدسته کوتاه طلایی رنگ است عده‌ای مرد و پسر جوان در حال چیدن صندلی روبروی مسجد هستند تا جشن امشب نیمه شعبان را برگزار کنند.با نشانی‌هایی  که آنها به من می‌دهند متوجه میشوم خیلی گم نشده‌ام.

 در خیابان از کنارم ماشینی رد می شود که در آن چهار جوان نشسته‌اند. بعدا داخل سالن مراسم  آنها را روی سن می بینم که برای جماعت حاضر در سالن گیتار می‌زنند و آواز پاپ می خوانند و من برای اولین بار تماشای  لبخند زدن نوازندگان یک گروه پاپ به همدیگر – در حین خواندن – را تجربه می کنم.

 خیلی زود به فرهنگسزای هنر می‌رسم. وارد می‌شوم خانم الهام حسین زاده - که کاملا پیداست یکی از زحمت کش ترین افراد انجمن برای جشن است را می بینم - و برایم مشخص می‌کند که  وقتی به داخل سالن رفتیم در ردیف مخصوص مطبوعات بنشینم.

در همان حیاط می‌روم یک گوشه ‌می ایستم و شروع می کنم نگاه کردن آدمها. یعنی همه جوانهایی که وسط حیاط ایستاده‌اند فیلم کوتاه می‌سازند؟ برای چه فیلم کوتاه می‌سازند ؟ فکر می کنم اینهایی که فیلم کوتاه می‌سازند واقعا عاشقانه سینما و فیلم ساختن را دوست دارند یعنی به فکرشان نرسیده که می توانند از همان روز اول فیلم بلند بسازند آنهم برای جشنواره ها ؟ به گمانم عشق آنها به ساخت فیلم کوتاه واقعا  مثل آدمی  است  که شعر می‌گوید و دوست دارد شعر بگوید. فکر کنم امین تارخ که دبیر جشن است  در متنی که پشت تریبون خواند هم به اینکه فیلم کوتاه شبیه دو بیتی است اشاره کرد. با ایکه چندین بار این تشبیه انجام شده ولی خب خیلی تشبیه درست است. می‌رویم داخل سالن . از همه صنوف قرار است بیایند. روی صندلی‌ها کاغذ چسبانده‌اند و برای هر صنفی تعدادی صندلی معلوم کرده‌اند. قرآن پخش می‌شود. سوره والعصر. که آدمی را به عمل صالح و حق و صبر دعوت می‌کند. بعد فیلم نان و کوچه آقای عباس کیارستمی را پخش می‌کنند که نویسنده فیلمنامه آن آقای تقی کیارستمی است که احتمال خیلی زیاد برادر آقای کیارستمی است که به ذهنم می‌رسد اگر می‌شد با ایشان راجع به فیلمنامه نان و کوچه گفتگویی کنیم جالب می‌شد. آقای کیارستمی امروز مهمان بزرگ این جشن است و قرار است ایشان نشان ایسفا که دستاورد تلاشهای انجمن فیلم کوتاه برای  پیدایش و شانیت بخشیدن به یک نشان افتخار بین اللملی فیلم کوتاه از سوی ایران به افراد شاخص در فیلم کوتاه باشد. این نشان تشکیل شده از دو صفحه فلزی مفرغی سوراخ دار که میانش یک گوی شیشه‌ای قرار داده  شده و روی صفحات به خط میخی منقش است. نشان ایسفا توسط آقای محمد شیروانی و روسای دوره های قبلی انجمن فیلم کوتاه رونمایی می‌شود و الان یادم نمی آید که شهرام شکیبا شاعر نازک طبع و فکاهه سرا که آنشب مجری بود چه لطیفه ای برای این نشان از خودش درآورد. شاید  درونمایه لطیفه درباره خط میخی روی آن بوده باشد . اما نه ! شوخی او درباره خط مربوط می شد به تیتراژ چینی فیلم پرواز رنگها ساخته مجید مجیدی که در یکی دیگر از بخشهای برنامه نشانش دادند. پرواز رنگها فیلمی بود برای المپیک پکن و حاوی تصاویری از به هوا رفتن بادکنک های رنگی که آخر سر در آسمان پنج حلقه المپیک را شکل می دهند.

در این جشن ها آدم مدام هی سرش را بر می گرداند ببیند چه کسانی آمده اند ولی تصویربرداران گهگداری دوربین را روی حاضرین می بردند و آدم گاهی اوقات خودش را روی پرده می دید اما یکی از افرادی که حضورش خیلی جالب و گفتنی است جوان مانکنی بود که عکسش درون کاتالوگ های یک شرکت ساخت کیف و کفش و کت چرمی بود که یکی از آن کاتالوگ ها  را به هر که داخل می آمد می دادند. جوان مانکن که کاملا عضلانی می نمود  با دوستش آمده بود و دوتایی کاملا در اثر آفتاب سوختگی رنگشان بطور محسوسی قرمز رسی رنگ خیس بود. این موضوع ( حضور یک فرد مانکن ) برای من که جز مجسمه های فایبرگلاس مانکن را تاکنون از نزدیک ندیده بودم  و چند نفر دیگر - که مدام در حال تطبیق و مقابله  عکس مانکن با اصل او بودند - خیلی جالب بود و گیرایی خاصی داشت.

 بعد از این ماجرا دیگر حواسم به تصویربرداری نرفت تا لحظه ای که دوربین تصویر بردار اینسرت کاغذ درون پاکت روبان دار دست کامبوزیا پرتوی که حاوی اسم  داریوش غریب پور برای بردن تندیس فیلمنامه بود را نشان داد و من متوجه شدم که برگزار کنندگان با ظرافت تصمیم گرفته اند که جایزه فیلمنامه را توسط یک فیلمنامه نویس بدهند. بار دیگر که تصویر بردار می خواست از کاغذ دست آقای کیارستمی که قرار بود  جایزه شهرام مکری را بدهد نمای نزدیک نزدیک بگیرد تا زود تر از اعلام ایشان راز روی کاغذ را فاش کند من دیگر حواسم به دوربین و راز روی کاغذ نبود. چرا که حالا نوبت آقای کیارستمی است و من شش دانگ  حواسم به حرکات آقای کیارستمی بود  و من خوب  می دانستم در رفتار آقای کیارستمی چیزی پیدا می کنم که حتما یک "آن" دارد ! و باری نشده که آقای کیارستمی را ببینم و در رفتار او یک " آن ارژینال " پیدا نکنم و این بار هم یافتم !

... وقتی شهرام مکری رفت بالا جایزه اش را بگیرد آقای عسگرپور و آقای پرتوی که بالای سن بودند جایزه شان را به افراد برنده  داده بودند و آن پاکت های مقوایی  بزرگ روبان دار که اسم فرد برنده را از رویش خوانده بودند دیگر توی  دست شان مانده بود. آقای کیارستمی که تندیس و جعبه لوح و قوطی جایزه را به شهرام مکری را داد پاکتی را هم که اصلا بنا نبود به او بدهد را با کمی تاخیرو با حالتی مانند – بیا این هم برای تو ! -  به دست  شهرام مکری داد و حسابی خیالش راحت شد از اینکه دستش دیگر بند نیست و بعد با خیال راحت روی سن ایستاد و حالا آزاد آزاد بود و من فکر کردم که بالاخره امشب اگر همه خوشی های این جشن خوب و دوست داشتنی را فراموش کنم خوشی دیدن این رفتار اورژینال و "آن" دار را فراموش نخواهم کرد.

  
نویسنده : هادی مقدم دوست ; ساعت ٩:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱٩ آذر ۱۳٩٠
تگ ها :