اگه اشتباه نکنم تو چلچراغ کار شد

... زنگ زدم به حمید

هادی مقدم دوست

همین شب عیدی دم میدان امام حسین از مترو که در می آمدم ناگهان گوشی ام را دم در مترو از دستم زدند. اتفاقا داشتم با حمید حرف می زدم. درباره همین فیلم بی پولی که الان دارد آن را درست می کند. اولین کاری که کردم این بود که یک کارت تلفن خریدم و به حمید زنگ زدم که فکر نکند من را توی خیابون با چاقو زده اند. چون بعد از اینکه گوشی را زدند داد زدم و آن داد را احتمالا حمید شنیده بود و بعد هم که دیگر گوشی دست دزدها رفت و خاموشش کردند. بعدا که با حمید حرف می زدم. خیلی ناراحت گوشی و طرح و ایده هایی که توی گوشی ریخته بودم و به فنا رفته بود نبودم و حال می کردم با اطلاعات جالبی که حمید درباره دزدهای گوشی های همراه به من می داد. می گفت آنها در ادبیات خودشان به عمل سرقت گوشی می گویند : کندن ! (kandan) ( مصدر )... بعد گفت معمولا این سارقین دوتا هستند . به یکی شان که موتور را می برد می گویند : ببر  (bebar)( اسم جایگزین صفت/ مثلا :  آقایون اراذل امشب ببر کیه که بشینیم ترکش ؟ ) و به چنگ انداز و رباینده گوشی می گویند : بِکَّن(bekkan) و بعد شب دوباره زنگ زد که چه خبر کسی  دوباره حمله ای چیزی نکرد؟ چون یک بار دیگر هم همین پارسال بود  ( قبل از کندن گوشی ) که باز در خلوتی های خیابان ایران و کوچه سقاباشی پیاده انداخته بودم که از پشت مجلس بیایم خیابان هفده شهریور و داشتم تلفنی حرف می زدم که خوردم به پست سه تا زورگیر. ترک یک هوندای 125 بودند. سرکوچه ایستادند و یکی شان جلوی من درآمد و کاردش را از توی غلاف بیخود کاغذی که با  صفحه آگهی روزنامه و چسب نواری درست کرده بیرون کشید و دست من یه چاقوی نازک خورد که زخم دستم را هم روی اسکنر اسکن کردم. آنجا از جلوی زورگیرها در رفتم و باز اولین کاری که کردم این بود که به حمید زنگ زدم... بنده و حمید رفقای خیلی قدیمی هستیم. حدود بیست و پنج سال و حمید چهارسال از من بزرگتر است و هر کاری که با هم انجام داده ایم از خلال همین حرف زدنها و تلفنها و خانه ما و خانه او و خانه مادر خدابیامرزش و خانه خانه های مختلف رفتن انجام شده

... و چند کلام درباره بوتیک هم بگویم که مشمول ذمه مجید توکلی نشوم. بوتیک برای من مثل شعر مهم ازیک شاعر می ماند و من از اول اول دیدم که این شعر مهم چطور گفته شد. بوتیک واقعااز جان سروده شد و یادم نمی رود روزی که  حمید کار نوشتن بوتیک را تمام کرده بود و منتظر پروانه ساخت بود و خانه پدرمادر خدابیامرز بهرام صحیحی بودیم و درباره دیالوگ های اتی روی پل میگفت و یادم نمی رود روزی که من نسخه اول دستنویس فیلمنامه را بردم پیش مریم برای تایپ و دیالوگهای آخر شاپوری را خواندم و یادم نمی رود که آنروز جلوی کامپیوتر خانه مریم و شهرام من صورتم داغ شده بود و این اولین خاطره و برخورد من با یک مرثیه شورانگیز سینمایی بود. درست مثل آن ترانه هایی که حال آدم را جابجا مختل می کند.      

  
نویسنده : هادی مقدم دوست ; ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱٩ آذر ۱۳٩٠
تگ ها :