این مطلب نمی دانم کی بود - چند سال پیش - در هفته نامه سروش چاپ شد.

نویسندگی برای تلویزیون

 

شخصیت ها را بشناسید

 

بخش ششم

هادی مقدم دوست

 

هر چیزی و هر کسی برای خود شخصیتی دارد .

 

تا کنون کالایی خریده اید که در آن بروشور یا کاتالوگ داشته باشد ؟ مثلا یکدستگاه موبایل نو و آکبند و یا مثلا یک دارو . درون قوطی دارو شما همیشه با یک برگه تا شده  تروتمیزروبرو می شوید که برای مصرف کننده از دارو و مشخصات آن می گوید . از مواد تشکیل دهنده اش گرفته تا تاثیر درمانی و عوارض جانبی آن . به نظر می رسد کارکرد آن  بروشور این است که شما با مشخصات ( شخصیت ) دارو آشنا شوید . برای آشنایی بیشتر با این دارو ممکن است که از کسانی که مجبور به استفاده از آن هستند سوالاتی بکنید . مثلا بپرسید که آیا وقتی این دارو را مصرف می کنید تاثیرخاصی - جز از آنچه که در بروشور-  آمده بر شما می گذارد ؟ ممکن است  این پاسخ را بشنوید که یک داروی خاص بعد از مصرف باعث خشکی دهان شود و یا مثلا مثل برخی از آنتی بیوتیک ها باعث به هم ریختن سیستم هاضمه و گوارشی شودو یا مثلا متوجه شوید که فلان داروی ضدافسردگی یا تقویت حافظه از اولین بار مصرف خوشحال کننده و یا بازگرداننده حافظه نیست بلکه باید دورانی طی شود تا تاثیر آن مشهود شود . این چنین است که شما با شخصیت و عملکرد داروها آشنا می شوید و حتما برایتان پیش آمده که بگویید: من این دارو را می شناسم . همین شناخت شما دلالت بر این می کند که شما شخصیت یک دارو را توانسته اید بشناسید و مهم تر اینکه – آن دارو یک شخصیت دارد - . هر چیزی شخصیت و مشخصاتی دارد و نویسنده برای نوشتن موظف است که با همه سعی خود چیزها را بشناسد و با خصوصیات و مشخصات آن چیزها  آشنا شود . جهان و هر چه در آن است ماده کار نویسنده است . لازمه استفاده صحیح از موجودی و محتوای جهان در متنی که یک نویسنده می نویسد شناخت و درک شخصیت و مشخصات  آن محتویات و صورتهاست .  نویسنده بهتر است نگوید که : من فوتبالی نیستم . و با این یک جمله خیالش را از بابت شناختن شخصیت فوتبال راحت کند و بعد مجبورا به خودش قوت قلب بدهد که: من هنری هستم . شناخت سیرت پدیده ها نه در نویسندگی برای سینما که در شعر هم ( به عنوان یک مدیوم نوشتاری که بسیار مرجع مفیدی برای نویسندگی برای فیلم است )  سابقه طولانی و پردامنه ای دارد . مثلا فرض بفرمایید پدیده ای به نام صدف . صدف همان موجود دریایی ست که ظاهرا توضیح زیادی برای آشنا شدن با آن ضرورتی ندارد . صدف موجودیست که پوسته ای سخت و دو لپه ای دارد . درون آن امعا و احشا شخصی صدف و احیانا یک مروارید است . اما مولوی صدف را با خنده هنگام شکستنش به ما می شناساند  (1)  یعنی می گوید شخصیت صدف این است که وقت خنده و خشنودی او مقارن با شکسته شدنش است و این تصویر و درک از محل پیگیری اوضاع و احوالات صدف به دست آمده است . یا کلیم کاشانی( شاعر سبک هندی) شناختی دیگر از صدف به مجموعه عناصر شناختی پیرامون صدف می افزاید . او می گوید صدف اگر در خود گوهری نداشته باشد همانند کف دستی خالی است که چیزی برای ارائه ندارد (2) ازین دست مثالها و تمثلیها بسیار است که همگی ناظر برتایید  گسترش حوزه درک و شناخت شاعر ( و یا نویسنده ) است  .   اما مهمترین و اصلی ترین  صورتی که ماده کار نویسنده فیلمنامه است و  باید اهتمام ویژه به شناختن سیرت و شخصیت آن کند آدمها هستند .   نشناختن  سیرت پدیده ها و خصوصیت آدمها  باعث می شود دنیای نویسنده انتزاعی و خالی از شناخت بیرونی شود .خوش خیم ترین نوع این انتزاع در نویسندگانی رخ می دهد حداقل دنیای کار و پیشه خود ( نویسنده گی ) را می شناسند و رفته رفته با پایان گرفتن مواد شناختی بیرون از حوزه کار به طور ناخودآگاه به نگارش درباره دنیای داخلی و شغلی خود روی می آورند .   حتما  برخورده اید با داستانهایی و دیده اید فیلمهایی را که درباره پشت صحنه فیلمها و یا روابط میان افراد گروه فیلمسازی و یا دنیای خصوصی نویسنده هاست  (3). این رویکردها بدون رودربایستی معنی اش این است که حوزه اقلام شناختی نویسنده  در پیرامون به پایان رسیده و دست به دامن نوشتن درباره دنیای شغلی خود شده است و کم کم است که دیگر داشته هایش رو به ته کشیدن است  .

 

ذهن حاصلخیز

 

وقتی که نویسنده همه فکر وذکرش به جای نوشتن  شغلی به نام نوشتن ذهن نویسنده که می تواند بسیار  حاصلخیز و شاداب باشد و به طور واقعی به فکرجمع آوری بذر و کاشت و داشت و برداشتا باشد به جای واقع بینی رو به خیال آورده و  طبعا جز رویای چیدن خرمن محصولی نخواهد داد . نویسنده در گذار فکر مدام  به شغل و حواشی از آنچه که مواد خام کار (4) نویسندگی ست دور خواهد شد و بجای به عمل آوردن آنها به شکلی افراطی و هردم فزاینده به چیزهای نامربوط به نوشتن خواهد اندیشید .  اینجاست که نویسنده بعد از بستن قرارداد تازه یادش می افتد که نویسنده است و باید چیزی برای نوشتن داشته باشد و تازه در اوج استرس تحویل دادن و زمانبندی  و قول و قرار یادش می افتد که کاش لااقل  به داستانهای همسر یا مادرش گوش می کرد تا امروز می توانست از آنها استفاده کند . کاری که ممکن است او انجام دهد این است که به کتابهای مرجع قطور داستانهای پیشین ادبیات و سینما مراجعه کند تا بلکه یک سوژه ای چیزی نصیبش شود . اگر کتابها در دسترس نباشند و یا فیلم سینمایی شبکه پنج عصر جمعه  چیز مناسبی به ذهنش نرساند شروع می کند به نوشتن درباره نویسنده ای که .... تا بلکه صبح شنبه چیزی تحویل دهد ...  بگذریم و دعا کنیم که ذهن همه نویسندگان همیشه بذرها را از دریچه های دریافتی ( چشم و گوش ) اخذ کرده و آنها را در ذهن حاصلخیز خود پرورش دهد و دعا کنیم که  هیچ نویسنده ای در مضیقه مواد نوشتاری گرفتار نشود .

 

حریف تمرینی

خودتان را چقدر می شناسید ؟ چقدر به خودتان و رفتارهایتان فکر می کنید ؟ چقدر به آلبومهای شخصی خودتان رجوع می کنید . ( آلبوم اینجا کنایه از لحظات ثبت شده چه در عکس و چه در ذهن شماست ) . اگر سری به آلبومتان بزنید می بینید که خود شما پر از لحظه های قابل تحلیل و بررسی هستید . منظور این نیست که نویسنده لزوما  باید از شخص خود و آنچه که بر خود رفته است بنویسد ( کما اینکه اگر دلش خواست با شرط اجتناب از خودنمایی آشکار می تواند  دست به یک خودنگاری منصفانه بزند ).

 منظور اصلی این است که شما همواره حکم حریف تمرینی خودتان را دارید . اگر روی رفتارهایتان دقت کنید مطمئنا افق های جدیدی از تسلط برعلم شناخت نصیب شما خواهد شد . در این تمرین هاست که نویسنده متوجه می شود  ضرورتا غرض و جانبداری از خود را باید کنار بگذارد و منصف باشد .نویسنده در صورت انصاف و جهد و سعی برای ریشه یابی مسایل و رخدادها و عمل و عکس العمل هاست که می تواند آدمها ( و خودش ) را خوب بشناسد . باید مطمئن بود اگر نویسنده خود را خوب بشناسد کم کم دریچه های انصاف و دریچه های خروج از خود ( که از ضروریات نویسنده بودن است ) بر او گشوده خواهد شد . فقط باید حواس باشد که اگر تا پایان عمر می خواهد نویسنده باشد باید تا همان موقع منصف باشد و به جهان بیرون از خود توجه کند . به مجرد تعطیل کردن جریان انصاف تمام تجربیات نویسندگی به طور خودبخود از او پس گرفته خواهد شد  و تا بازگشت دوباره به سرخط قبلی مسترد نخواهد شد . شناخت شخصیت خود بهترین سند مستند برای دقیق بودن و درستی تجربه هایی است که نویسنده به دست می آورد. نویسنده چنانچه در شناخت خود صادق و غیرجانبدارنه عمل کند مطمئنا تجربه هایی محکم و موثق برای رسیدن به روش های شناخت دیگران پیدا خواهد کرد .       

 

آلبومهای خانوادگی

پیرامون شما گنجینه ای از شخصیت های متفاوت و جالب وجود دارد (5) کافی ست دست کم به آلبوم خانوادگی خودتان یا مادربزرگتان نگاه کنید . درباره همه آنها کنجکاو باشید . فقط آنها را نگاه نکنید و از صاحب آلبوم درباره آن آدمها سوال کنید . احمد آقای عمه  و پروانه(6) را در آلبوم می بینید و شروع می کنید به پرسیدن سوال درباره آن دو خدابیامرز از مادربزرگ . خیلی های دیگر در آلبوم هستند که می توانند گنجینه شما را تکمیل تر کنند . غفلت نکنید و آنها را بی واهمه از کلافه گی مادربزرگ بشناسید . اما مواظب باشید مادربزرگ را خسته و آزرده  نکنید و برای جبران همه بی توجهی های ماضی یکباره بر سر او آوار نشوید  . آدمهای پیرامون شما آنهایی هستند که با ایشان ممارست دارید .  شناختن آدمهای پیرامون و نزدیک به حوزه زندگی شما در امتداد همان توصیه معروف عالم نویسندگی است که می گوید: از خودتان و زندگی خودتان بنویسید . لازم نیست  نویسنده اول پسر عمه دوستش  را برای غنای مجموعه شخصیت هایش بشناسد . اول پسر عمه خودش را بشناسد چون پسرعمه او در حوزه زندگی شخصی او و نزدیک تر به او قرار دارد و امکان دستیابی به شناخت نسبتا کامل از او خیلی محتمل تر از پسر عمه دیگری است . شما به عنوان نویسنده در مرکز دایره ای قرار دارید که بهتر است تا قبل از گسترش شعاع آن در همان شعاعی که قسمت شما شده فعالیت شناختی را انجام دهید . (7)

 

سیر و روند شخصیت

روزی یکی به کادویی فروش خیابان می رود و یک تلفن پایه دارطلایی رنگ لوکس آنچنانی می خرد . همسراو از شخصیت تجملی این تلفن خوشش نمی آید . او دوست داشت که تلفن خانه ازین تلفن های ساده رنگ باشد و معتقد است تلفنی که او خریده  به درد کاخ های جلف و اغراق شده و  بدسلیقه آدمهای نوکیسه تازه به دوران رسیده می خورد . پیچ و تابهای زندگی ماجراهایی بر این تلفن وارد می کند که شش ماه دیگر شخصیت این تلفن چیزی متفاوت با روز اول آن پیدا کرده است . کسی که روز اول آن  تلفن را دیده باشد می پذیرد که شخصیت این تلفن در این دوران تغییر کرد . نکته مهم دیگر شناخت روند  تغییر و تطور شخصیت در دوران است . همین باعث می شود که شما به این نکته برسید که شخصیت ها را باید تعقیب کرد . به عبارتی باید حواستان همواره به اطراف خود باشد . ممکن است  نویسنده امسال عید به دیدار پسرخاله تازه دامادش برود و او و همسرش را خوشحال و شادمان بیابید . سال دیگر که می رود آنها عصبی و رنگپریده و عبوس هستند .هر نویسنده ای دلش می خواهد بداند چه بر آنها گذشته است ؟ او باید لطف کند و از کسی سوال نکند و فقط یادش بماند که نباید سال به سال به پسرخاله  سر زد . گهگداری باید به او زنگ زد و حالش را پرسید و البته شرط محرم شدن نویسنده برای دانستن مختصات زندگی آنها  این است  که  نگاه اوباید به آنها شفیقانه و غمخوارانه و دردمندانه باشد و باید که همواره و جدا آماده هر نوع کمکی که از دستش بر می آید به آنها باشد .  چاره ای وجود ندارد . باید شفیق و درد آشنا بود .آنها هم نهایتا جزو مجموعه پرشمار مخاطبان نویسنده هستند و باید نسبت به آنها و از سوی نویسنده یک محبت عملی و سنجیده وجود داشته باشد (8) همه حرف این است که شناخت دقیق و همه جانبه شخصیت ها و پیگیری نیاز به شفقت و رفاقت و دردآشنایی دارد . شناخت مغرضانه همواره آلوده به پیشداوری و خود غرض است . اگر نویسنده ای از دست برادر خود که از قضا شخصیت بسیار جالبی دارد شاکی باشد مطمئنا تاثیر دلخوری و گلایه اش بر چیزی که از او خواهد نوشت در کار نمود پیدا خواهد کرد و اتفاقی به نام شخصیت پردازی در اثر رخ نخواهد داد .  نویسنده ای که سیر روند ورشکست شدن یک تاجر موفق ( از زمان جلال و شکوه او تا لحظه خاکستر نشینی اش ) را به جهت دلخوری شخصی حق او بداند ! مطمئنا با این پیش فرض خود را به طور طبیعی از شناخت دقیق روند این ورشکستگی و دگردیسی شخصیت محروم خواهدکرد .

 

شخصیت های خاکستری

عبارت شخصیت خاکستری را زیاد شنیده ایم . ساده ترین و دم دستی درک از شخصیت خاکستری این است که یک بدی از او نشان دهیم و بعد یک خوبی . شاید نویسنده گمان کند که با این شیوه یک در میان از بلایا و ضررهای ترسیم  شخصیت سیاه و یا شخصیت سفید جسته است و نایل به رسم و تصویر یک شخصیت خاکستری شده  . اما این روش یکی درمیان  دم دستی ترین تعریف از شخصیت خاکستری است . برای رسیدن به رنگ خاکستری در شخصیت پردازی باید شخصیت ها را شناخت .نویسنده طی تجربیاتی که در مبارزه با حریف تمرینی خود (9) به دست آورده در یافته است که مثلا همه لجبازی های یک نوجوان مربوط به کتک هایی که او درهشت سالگی از والدین خود خورده است نمی شود . نویسنده طی شناخت از خود به این نتیجه رسیده که یک شخصیت لجباز و یک مورد لجبازی خاص از لایه های مختلفی تشکیل شده و می داند و می فهمد و درک می کند که  یک فعل ساده سرزده از یک شخصیت همواره حامل انبوهی از لایه ها ست . باید فهمید یک آدم واقعا چطور می تواند عصبی و تند خو باشد و این خاصیت او از کجاها آب می خورد . کشف آبشخورها باید همه جانبه باشد . نمی شود نویسنده خیال خود را راحت کند و در یک فلاش بک کتک هایی را که پدر شخصیت اول به او می زده را یادآوری کند و یک کلام بگوید : چون پدرش در بچه گی او را زیاد می زده حالا عصبی و زورگو و تندخو شده است پس من تکلیف شخصیت پردازی ام را انجام دادم . تکلیف فقط ریشه یابی نیست . تکلیف یافتن ریشه هاست . ریشه اصلی یکی ست و ریشه ها تعدادشان بسیار است .روش ریشه یابی ( آنهم از نوع روانشناسانه مدرسه ای ) ساده ترین و کم لایه ترین راه است . شناخت لایه های گوناگون یک رخداد نه تنها بر غنای شخصیت می افزاید بلکه حتی می تواند باعث غنی تر شدن جهان کلی اثر و نوشته نویسنده شود ( در همه ابعاد نویسندگی : ماجرا و پیرنگ و داستان و کشش و ... و  دیگر عناصر داستانی ). شناخت لایه های مختلف باعث نفوذ نویسنده به شبکه ای دامنه دار از مواد شناختی می شود و نویسنده ازاین دریچه می تواند نیازها و اقتضائات دیگر بخش های کار نویسندگی و متن  خود را تامین کند . اگر نویسنده ای برای پیشبرد داستان خود از نقطه الف به ب نیاز به یک دلیل منطقی و قابل باور داشته باشد با رسیدن به درک درست از شخصیت خاکستری و از دریافته های مربوط به  شخصیت خاکستری دلیلی را که برای پیشبرد دراماتیکی خود به آن نیاز پیدا کرده را تامین میکند . شکل اجرای ضعیف کارسازی دلیل های شخصیت پردازانه برای حرکت های داستانی ( از الف به ب ) مثلا این است :  قرار است شخصیت اول پول هنگفتی به دستش برسد تا با آن پول کار مورد نظر نویسنده ( که شالوده رخدادهای بعدیست ) را انجام دهد .  چون نویسنده  می داند راه ارث بسیار تکراری شده آدمی را بدون شخصیت پردازی خاکستری به صورتی یک بعدی و بدون توضیح دلباخته او می کند تا فرد دلباخته با حجم عظیمی از دیوانگی بدون توجیه و منطقش پولی را به او بدهد تا قصه وارد فراز جدیدی شود (10) . یعنی کاری را که خود نویسنده انجام باید بدهد به دوش شخصیت هایی می افتد  که از  شناخت و طراحی آن عاجز است . اینجاست که شخصیت های تک بعدی بسیاری با افعال خود فقط باعث جهش های داستانی می شوند و فیلمنامه پر می شود از آدمهایی که به فیلمنامه قرض داده شده اند. البته درست است که واقعا و بارها در زندگی واقعی یک چنین رفتارهایی از انسانها سرزده و باعث رخدادهای عجیب و شگفتی شده اند اما آنها چون درمتن زندگی واقعی قرار دارند و انگیزه ها و کششمندی ها و خواستگاه افعال آنها در تمام لحظه لحظه های زندگی شان به طور واقعی جاریست و مطابق منطق های خودآگاه و ناخودآگاه خود رفتار می کنند واقعا آدمهایی خاکستری و شخصیت پردازی شده هستند و کارشان طبیعی ست اما آن در متن زندگیست . در متنی که نویسنده می نویسد اوضاع جور دیگری است و اوست که باید موضوع را به تماشاچی و مخاطب خود بباوراند . نویسنده اگر فقط صورت و تیتر افعال را ببیند و سعی در کاوش علل رفتار شخصیت ها از منظرهای گوناگون نکند با اینکه به نظر می رسد فیلمنامه پر از چیزهای جالب است اما حسی در کار وجود ندارد . شناخت شخصیت ها به صورت خاکستری محصول حس نویسنده و احساس مسئولیت او دربرابر شخصیت و مخاطب است و مطمئنا این حس با دستیابی به مختصات و مشخصات و پارامترهای گونه گون شخصیت به مخاطب منتقل خواهد شد . شناخت شخصیت به صورت خاکستری  یکی از ضامن های اصلی  تولید احساس و حال و هوا دراثر است . 

در قسمت بعدی نیز باز به شخصیت خواهیم پرداخت .

(ادامه دارد )

............................................................

پانویس ها :

1: من صدفم خنده کنم ار شکنم     کار خامان بود از فتح و ظفر خندیدن

2: صدف گشاده کف است آنزمان که گوهر نیست

3:که اصطلاحا به این کارها فیلم در فیلم می گویند ... فدریکو فللینی فقید که فیلمساز بزرگ و مهمی بود بعد ساختن و هفت تا و نصفی فیلم  به این نتیجه رسیده بود که دیگر حرفی و مطلبی برای گفتن ندارد . هشت و نیم فیلمی که او ساخت فیلمی بود به نام هشت و نیم . آن فیلم حدیث نفس فیلمسازی بود که بعد از ساخت هفت فیلم و یک فیلم نصفه دیگر حرفی برای گفتن ندارد و دچار سردرگمی برای ادامه کار شده . وجه تسمیه عنوان هشت و نیم فللینی دقیقا همین موضوع است .

4: در زندگی نمی چرخد . از بچه ها و خانواده دور است . با مردم معاشرت ندارد . مسایل ریز و صورتها برایش جدی نیست . به داستانها و رخدادهای روزمره  طولانی مدتی که همسرش یا مادرش تعریف می کند گوش نمی کند و حوصله و حواسش پی این است که اگر بشود که قرارداد جدیدی ببندد. اینها همه می توانند تبدیل به آفاتی شوند که ذهن حاصلخیز نویسنده را تبدیلی به زمین بائر کند .

5: در دفترچه یادداشتتان قسمتی مخصوص طبقه بندی شخصیت هایی که یافته اید باز کنید .

6: به قسمت پنجم همین مطلب که در شماره قبل با عنوان دفترچه یادداشت نویسنده رجوع کنید .  

7: یار درخانه و ما گرد جهان می گردیم !/ آب در کوزه و ماتشنه لبان می گردیم !  

8: در بخش دوم همین مطلب ( شماره 1256هفته نامه سروش صفحات چهل و دو و چهل سه ) که تیتر آن عشق به مخاطب بود درباره عشق به مخاطب که از کلیات و ملزومات نوشتن است به تفصیل توضیح داده شده است .

9: یعنی تجربیات شناخت خود

10:این نویسنده ها احتمالا بعد از استفاده  از شخصیت فاعل او را به مرگ می رسانند تا بعدا هم نیازی به توضیح درباره علت کار او حس نشودچرا که او دیگر مرده است و آدم مرده هم سروکله اش در داستان پیدا نمی شود . درست مثل وضع شخصی که قبل از مرگ ارثی را نصیب ورثه خود می کند و بعد می میرد !

  
نویسنده : هادی مقدم دوست ; ساعت ٦:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱٦ آذر ۱۳٩٠
تگ ها :