سیل را درس روانی گریه ی ما می دهد

شوربختی اشک ما تعلیم دربا می دهد

 

روزگارم سر به سر از تیره روزی یک شب است

وعده ی وصلم چه حاصل گربه فردا می دهد

 

مفتی خط کز لب او کام بخشی می کند

بوسه را نشمرده و بی وعده فتوا می دهد

 

صرفه ی خود گر کسی بیند نه جای طعنه است

دین ناقص را اگر زاهد به دنیا می دهد

 

نیست هر دم دل حریف ترکتاز تازه ای

هر چه دارد چون صدف یکجا به یغما می دهد

 

وسعت ملک جنون بنگر که یک دیوانه را

صد بیابان در بیابان کوه و صحرا می دهد

 

گاه پیری می کنم موی سفید از باده رنگ

زانکه می رنگ جوانی را به سیما می دهد

 

مرهم داغ دل پروانه باشد موم شمع

داروی رنج خمارم درد مینا می دهد

 

دل اگر دارد فروغی زآتش عشق است و بس

شیشه را گر آبرویی هست صهبا می دهد

 

دستش از دامان استغنای شیرین کوته است

کوه کن گر بیستون را در ته پا می دهد

 

داغ جورش تا فراوان در نظر ناید کلیم

جمله را چون برگ گل بر روی هم جا می دهد

 

 کلیم کاشانی

381

  
نویسنده : هادی مقدم دوست ; ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ روز ٢٢ مهر ۱۳٩٠
تگ ها : کلیم کاشانی