31و 35 قسمت سه

31- شب داخلی- پیکان/ جاده میانی

هوشنگ رانندگی می کند، همه ( رضا و مینا و محترم )جز امیر خوابشان برده است. از رادیو راه شب پخش می شود ... امیر با اعلام برنامه راه شب و با همان لحن گوینده زیر لب می گوید : راه شب ! ...

محترم ( با چشم بسته ) : کمش کن

هوشنگ ( رادیو را کم می کند ) : چشم !

********************

 

 

35- شب- داخلی/ خارجی-  جاده میانی/ پیکان/ مینی بوس

همه خوابند، هوشنگ رانندگی می کند و صدای راه شب رادیو همچنان ادامه دارد ، محترم لای چشمش را باز می کند با فاصله زیاد مینی بوس عباس آقا را می بیند

محترم : باز داری همه راهو با دنده یک میری ... بخوای لفت بدی میگم نیگر دار خودم میشنم پشت فرمونا ... (اشاره به مینی بوس) می خوای تا آخر عمر پشت این مینی بوسه برونی ... سبقت بگیر خبرمون بیفتیم جلو زودتر برسیم

 محترم دوباره چشمش را می بندد و زیر لب می گوید : همه چی رو هم باید بهش گفت ! هوشنگ دنده را عوض می کند و تا از مینی بوس سبقت بگیرد، همین کار را می کند و مینی بوس به او راه  می دهد هوشنگ وقتی کنار مینی بوس قرار می گیرد یکباره - در کمال ناباوری- ردیف کله های به خواب رفته بیژن و بهزاد را از پشت شیشه های مینی بوس می بیند ، سرعت می گیرد و سبقت را انجام می دهد، بعد از سبقت آرام ترسیده برمی گردد تا محترم را ببیند، محترم خواب است، نفس راحتی می کشد، یاد بچه ها  می افتد، سر برمی گرداند و عقب را نگاه می کند، امیر بیدار است و از تعجب و بهت زده گی اش پیداست آنچه را که هوشنگ دیده او هم دیده. هوشنگ جا می خورد و به امیر : پیس پیس می کند ( صدایی که یعنی حواست را به من بده ) امیر حواسش جمع می شود و هوشنگ با اشاره به او می گوید : عمه ات نفهمه ها ... امیر هم با اشاره های لب و دهان و چشم و ابرو به هوشنگ اطمینان می دهد که : حتما ... مطمئن باشید ... هوشنگ خیالش راحت می شود و آسوده برمی گردد و محترم را نگاه می کند، اما محترم چشمانش باز است و بر خلاف تصور هوشنگ کاملا بیدار است

محترم : (به هوشنگ / با همان لحن هوشنگ ) پیس ... پیس !

هوشنگ : ( خود را به آن راه می زند ) یعنی چی !  

محترم : ( رو به امیر/ با لحن پرسشی ) پیس پیس ! ؟؟ ...

امیر با چشمان گرد شده محترم را نگاه می کند.

محترم ( با غیض و چشمان حرصی ) :  تا سه می شمرم اگر نگید برا چی با هم پیس پیس می کردین می برمت می رسونمت دست مامانت ، بعد دیگه اسمتو نمی آرم ... دروغ هم بگی از چشمات می فهمم دروغ گفتی.

محترم سریع چراغ سقف را روشن می کند و زل می زند توی چشم امیر.

محترم : زود. تند. سریع! بگو ببینم چی بهت گفت...؟ یالا بگو

امیر :(ترسیده و مینی بوس را نشان می دهد)تو اون مینی بوسه، عمو بیژن و عمو بهزاد بودن...

محترم : ( با حرص ) جفتشون با هم بودن ؟ ویلای لواسون و رییس شرکت دروغ بود ؟ ... ( با بغض ) با هم تبانی کردن؟ ( با عصبانیت و خشم به هوشنگ ) گاز بده خیلی برو جلو ... خیلی خیلی برو  حلو

هوشنگ : ولی ! خانوم محترم خانوم

محترم ( با فریاد ) :  ولی بی ولی ... گاز بده ... جفتشونو به دم خورشید کباب می کنم ... گاز بده

***********************

 

 

 

  
نویسنده : هادی مقدم دوست ; ساعت ۳:٠٤ ‎ب.ظ روز ۳۱ امرداد ۱۳۸٩
تگ ها :