به گمانم در شماره تیرماه مجله 24 در پرونده فیلم محمدرسوال ا... کار شود

اصغری ... ما چرا قطعیم ...

هادی مقدم دوست

سن من کم بود وقتی اولین بار فیلم محمد رسول ا... را تلویزیون خواست نشان دهد. خبر پخش این فیلم قبلا در مجله سروش اعلام شده بود و آنجا اعلام کرده بود که نیمه شعبان فیلم را تلویزیون نشان می دهد و این خبر خبر مهمی شده بود.

آن روزها موضوع فیلم های سینمایی روز جمعه و تعطیل برای خیلی از مردم به خودی خود موضوع مهمی بود اما این یکی فوق العاده متفاوت بود. تفاوتش یکی این بود که فیلمی که تلویزیون می خواست نمایش دهد سال هایی نه چندان دورتر از سینما پخش شده بود و خیلی ها نتوانسته بودند آن را در سینما ببینند و یادم می آید خود من با خواهرم روزی که سوار اتوبوس شدیم تا به سینما ملت میدان شهدای تهران ( شکوفه فعلی ) برویم تا آن را ببینیم بسکه صف فیلم طولانی بود رایمان عوض شد و ایستگاه بهنام در خیابان مجاهدین اسلام اصلا از اتوبوس پیاده نشدیم و رفتیم ایستگاه خیابان جمهوری تا به سینمایی برویم که در آن فیلم دیگری ببینیک که اصلا صف نداشت و اصلا شلوغ نبود ... غیر از ما که حوصله صف نداشتیم خیلی های دیگر بودند که اصلا امکانات رفتن به سینما را نداشتند ویا اصلا اهل تماشای فیلم در سالن سینما نبودند و آنها فقط شنیده بودند که فیلمی در سینماها پخش می شود به نام محمد رسول ا... و این گروه از افراد واقعا زیاد بودند و این گروه کثیر فقط آوازه این فیلم تعریفی و محبوب به گوششان رسیده بود. طبیعی است وقتی که قرار باشد فیلمی به شدت محبوب از تلویزیون و در یک شکل رایگان و بدون دردسر و بدون جابجایی و از نقطه ای به نقطه دیگر رفتن آنهم در یک روز جشن مهم مذهبی پخش شود  استقبال و عطش عمومی چقدر می تواند برای تماشای این فیلم زیاد باشد. نهم فیلمی مثل محمد رسول ا...

از چند روز این جمله بین مردم رد و بدل می شد : "می خواد نیمه شعبان محمد رسول ا... رو تلویزیون نشون بده"  ... انتظار فراگیری برای پخش این فیلم پیدا شده بود ... شب نیمه شعبان که شب اصلی جشن و چراغانی مراسم میلاد حضرت ولی عصر ( عج ) است سپری شده بود و حالا خود روز میلاد بود ... روز پانزدهم شعبان ... در آن روزها مراسم نیمه شعبان به شکل تمام و کمالی عجین بود با چراغانی و نور افشانی ... یعنی از ادوات آذین بندی مهم ترین کاری که اکثر کوچه ها و خیابان ها به آن اهتمام می کردند عمل چراغانی و ریسه کشی بود ... فقط در صورتی چراغانی انجام نمی شد که بچه ها مجری کار می شدند ... بچه ها کوچه خود را با پرچم های کاغذی مثلثی شکل که با سریش به کاموا و یا نخ شیرینی وصل می شد آذین می بستند اما وقتی پای بزرگترها وسط بود چراغانی حتما در کار بود ... چراغانی های آن روزگاران هم مثل حالا با انواع لامپ های کم مصرف نبود ... تنها شکل چراغانی کم مصرف ریسه های معروف به لامپ سوزنی بود که هم خیلی گران بود و هم کمیاب.این ریسه ها قابلیت خاموش روشن شدن مداوم و یا حرکت چرخشی  چراغ های ریز و نوک تیز خود را به صورت اتوماتیک داشت و کارش گرفتن  توجه مخاطب بود و به همین  دلیل غالبا برای تزیین دور تابلو نوشته نام حضرت ولی عصر ( عج ) در دل چراغانی استفاده می شد اما برای چراغانی معمولی غالبا ریسه هایی با سیم های کلفت و مقاوم و  دارای روکش پارچه ای استفاده می شد و لامپ های شصت ولت رنگارنگ که به سرپیچ ها آویخته می شد ... لامپ شصت ولت علیرغم اینکه در میان دیگر لامپ ها کم مصرف تر بود اما به هر حال برای یک مجموعه لامپ های متصل شده به هم فوق العاده برق زیادی مصرف می کرد ... نحوه برق گیری در چراغانی ها معمولا انداختن سیم و گرفتن فاز از تیرهای برق و یا روشی بود که به آن پشت کنتور می گفتند ... یعنی برق مصرفی چراغانی متصل به هیچ کنتور و فیوزی نبود و برای همین فشار بار همه چراغانی ها یک کاسه می شد و ... ناگهان برق می رفت ... روز نیمه شعبان بود و ما خانه خواهرم بودیم ... خانه خواهرم باغ دلگشای ما بود ... خانه ای بود که همه آن جا جمع می شدیم و حیاط و باغچه خیلی خوبی داشت و ما داشتیم محمد رسول ا... نگاه می کردیم ... بعد از ظهر بود و هوا روشن بود و اوایل فیلم بود ... صحنه ای بود که ابوسفیان و هندجگر خوار نشسته بودند و هند جگر خوار حرفهایی از روی عقده ای بودن می زد ... و ناگهان برق رفت ... داشتیم حال می کردیم و فیلم را می نوشیدیم ... اجتماع به قول جامعه شناسان "گماینشافتی" ما که گرد صمیمیت با فیلم محمدرسول ا... شکل گرفته در هم برهم شد و اندکی بعد از خانه بیرون زدم ... در راه تا باجه تلفن چند تا دوریالی و پنج ریالی گرفتم ... می خواستم تلفن کنم به اداره برق و بگویم برق کی وصل می شود ( یا می آید ) ... می خواستم به آنها فشار وارد کنم ... قشنگ بخاطر دارم یک بعد از ظهر روشن و گرم بود ... به باجه تلفن که رسیدم باور کنید که چهل پنجاه نفر را دیدم که دم باجه بودند که آمده بودند تلفن کنند اداره برق و یکی از اهالی محل را که به نظر می رسید در اداره برق کار می کند جلو انداخته بودند تا او به اداره برق تلفن کند و معلوم بود که همه می دانند او "اداره برقی" است و روی روابط او حساب کرده بودند و من با متوجه این موضوع شدن ذهنم سر این موضوع رفت اگر فشار بار چراغانی ها باعث شده که برق برود و این اتفاقی بود که قبلا هم آن را دیده بودیم این مرد بی نوا چگونه می تواند با پارتی بازی کاری کند که در این محل دوباره برق بیاید و برایم موضوع طوری بود که افراد از آن مرد انگار توقع معجزه دارند و خوب می فهمیدم که آن فرد بدجور گیر افتاده است و احتمالا اهالی رفته اند در خانه اش او را صدا کرده اند که : " تو که خودت اداره برقی هستی بیا تلفون کن اداره برقتون بگو برق مارو وصل کن " ... قشنگ یادم هست که وقتی همه صدای قورت داده شدن سکه را توسط دستگاه تلفن حس کردیم و شنیدیم با اندکی مکث مرد توی باجه تلفن و با لحنی داش مشتی و خیلی خودمانی خطاب به آدم آنسوی سیم  با یک حالت خیلی خودمانی گفت : "اصغری ... ما چرا قطعیم ؟" ... و همین جا بود این جمله او برای من جاودانه شد! ... عشق دنیا را بخاطر شنیدن این جمله می کردم ( و هنوز ) ... هزار حدس و گمان زدم و هزار تحلیل کردم ... حدس هایی مانند اینکه اصلا آنسوی سیم کسی نیست و او با خودش حرف می زند اما نه ! این حدس نمی توانست درست باشد ...  چون تلفن سکه را قورت داده بود و همگان خوب می دانستند که اگر تلفن پول را قورت بدهد یعنی تماس برقرار شده و نمی شد که آن مرد با کسی حرف نزده باشد ... فکرهای دیگری هم داشتم مانند اینکه او دارد زیادی خودش را با اصغری خودمانی نشان می دهد تا جلوی این مردم کم نیاورده باشد و حتما اصغری به او می گوید : چه شده تا این اندازه با من خودمانی شده ای و یا شاید برای او حتی رو هم ترش کرده باشد ... شاید حتی اسم آن فرد اصغر بوده باشد و آن مرد برای نمایش نزدیکی اش به آن همکار – پیش اهالی محل - او را اصغری صدا کرده ... خود جمله " ما چرا قطعیم " که آخر نمایش حرفه ای بودن و تی ریپ آشنایی بود ... یعنی حتی انگار لازم نیست که به او منطقه و محل سکونتم  را بگویم یعنی او تا صدایم را بشنود مرا می شناسد و وقتی بگویم ما چرا قطعیم او خودش می فهمد که برق کجا قطع شده است ... ضمن اینکه گفتگو با ادبیات حرفه ای ( اداره برقی )  و استفاده مجمل از کلمه "قطعیم" به جای " چرا برق ما قطع شده است " خودش کلی برایم آمار محسوب می شد ... مرد تلفنش را تمام کرد و با افتخار از باجه خارج شد و همه به خانه های خود رفتند و من تا آمدن برق در کوچه ها ماندم و برای خودم می چرخیدم  و من که در شعف شنیدن جمله مرد بودم با خودم و با خوشحالی بلند بلند توی کوچه هی می گفتم : "اصغری ... ما چرا قطعیم" ... "اصغری ... ما چرا قطعیم" ... فیلم طولانی بود وقتی که به خانه خواهرم برگشتم برق آمده بود و تلویزیون روشن بود اما دیگر درست پیگیر فیلم نشدم ... روزهای دیگری در سالهای دیگری هم بود که فیلم از تلویزیون پخش شد  و من صحنه های زیادی از فیلم را به خاطر دارم مانند صحنه مبارزه با ذوالفقار حضرت علی ( ع ) یا آنجایی که بلال تحت شکنجه بود و احد احد و صمد صمد می گفت و تخته سنگ روی سینه اش بود و یا آنجایی که بلال با چابکی از کعبه بالا رفت و یا همان صحنه معروف هندجگرخوار و یا صحنه نزول سوره ی مبارکه کورت و یا صحنه شکنجه سمیه و یاسر ... باور می کنید از این چندین باری که فیلم را تلویزیون پخش کرده یک بار هم درسته و کامل ننشستم و فیلم را نگاه کنم ؟ ... چه خوب شد یادآوری شد و حالا امیدوارم که بروم یکبار کامل بنشینم و این فیلم را نگاه کنم ...

  
نویسنده : هادی مقدم دوست ; ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱٤ خرداد ۱۳٩۱
تگ ها :