برای همشهری داستان تیر ماه نود و یک

شرح جفت و جور کردن مقداری مواد اولیه برای فیلمنامه ای به نام :

رسید خود را دریافت کنید

هادی مقدم دوست

این سطل های فلزی کنار عابر بانک خیلی مفید است و واقعا چقدر آدم دلش می خواهد بداند آن اولین نفر اسمش چه بود که به ذهنش رسید باید پهلوی باجه عابر بانک توی پیاده روها  یک صندوق برای انداختن برگه های رسید بلااستفاده تراکنش ها بگذارند ... نمی گویم آدم مخی بوده اما به هر حال آدم کاردرستی بوده ... فکرش را که می کنم این آدم جدا از نظافت پیرامون عابر بانک به چند نفر دیگر هم خیر رسانده ... یک سری از این افراد می توانند افراد صنعتگری باشند که وقتی قرار شده بانک ها مجهز به عابر بانک شوند طی یک مناقصه رفته اند با بانک ها برای ساختن این قوطی های فلزی قرارداد بسته اند ... یعنی آن روزها سفارشی که گرفته اند ساخت سطل دورانداختن تراکنش بوده است ... فکرش را بکنید یک بانک اگر هزارعابر بانک نیاز داشته باشد قطعا به هزارتا از این سطل های تراکنش نیاز دارد و باید سفارش ساخت و رنگ کردن این هزارتا سطل را بدهد ... خب فکرش را بکنید هر کدام از این ها می تواند باعث نان خوردن چند نفر آدم بشود ... از جوشکار و نقاش و کارگر ... البته چون قرار است عمر این سطل ها زیاد باشد این نان خوردن به صورت یک سفارش موردی فقط یکبار باعث درآمدزایی شده  و خیلی آن آدم خلاق و مبتکر نتوانسته زمینه های یک نان رسانی مداوم را فراهم کند ... اما اگر کسی جای آن نقاش این سطل ها بود و هزینه زایمان عشق بابا یعنی "روشنک" با پول رنگ کردن همین سطل های فلزی فراهم می شد قطعا به آن آدم فکر می کرد که روز اول گفته است بغل این عابر بانک ها یک سطل برای جمع آوری رسیدهای بلااستفاده بگذارند ... چیزی که بیشتر مهم است مشارکت یک نقاش ساده در فرایند یک اتفاق تاریخی یعنی کارسازی عابربانک ها  در سراسر کشور است. بخاطر می آورم پیرمردی از اقوام که یک معمار ساده بود  و به دلیل مشارکتی که در ساخت دانشگاه تهران داشت از اینکه در یک رویداد تاریخی پایدار و باعث توسعه مشارکت کرده بود شدیدا احساس رضایت می کرد و فرزندان او نیز پدر خود را دخیل در ساخت امری مهم می دانستند و همین باعث اعتماد بنفس و روحیه آنان می شد ... البته گذشت زمان و غلبه ارزش پول بجای ارزش کار و دگرگونی زیبایی شناسی باعث شد که برخی نوه ها به دلیل کم پولی پدران و مادران و پدربزرگ خود  ارزش هایی مانند مشارکت در ساخت دانشگاه تهران را بی مقدار بدانند و از این قبیل یادآوری ها تنها به عنوان دلخوش کنک یاد کنند و گمان کنند خانواده نه چندان متمولشان برای گردآوری حیثیت ناشی از کمبودهای اقتصادی زور می زنند که خود را به مجموعه بزرگی مانند دانشگاه تهران متصل کنند تا بلکه دیگر کمبودهای مادی را جبران کنند . پاسخ برخی نوه ها دربرابر یادآوری این موضوع و خیلی موضوعات معنوی و احساسی و عاطفی دیگر غالبا این است  : اینارو ولش کن؛ پول کجاس ؟ ... و متاسفانه گاهی اوقات حتی مفاهیمی مانند ادب و تانی و طمانینه نیز طعمه حریق جمله ی "پول کجاس؟" می شود ... واقعیت این است که "حفظ ظاهر" مفهومی است که در فرایند جدلهای روزگار آسیب خورده  و از حیث معناشناسی تنها نیمکره محتوایی منفی آن در غالب اذهان باقی مانده است ... آنچه بدان آبرو و یا حیثیت و یا سرخ نگه داشتن صورت با سیلی) و یا face saving act ) گفته می شود احتیاج به آسیب زدایی و بازیابی و مرمت دارد تا نیمکره مثبت آن دوباره احیا شود. به هر حال اگر این نوه ها اجازه دهند می شود برای این سطل های رسید تراکنش ها این فایده معنوی را هم لحاظ کرد و بعد با خیال راحت رفت سر ماجرایی که منجر به رسیدن نفع این سطل ها به من هم شد ...

..................

امروز هشتم خرداد ماه هزارو سیصد و نود و یک. قدری پیش از ظهر رفته ام برای تداوم اکانت اینترنتم شارژ بخرم. از دوتا عابر بانک که موقتا غیرفعال و یا مورددار بودند گذشتم و از سر شکاف روی سطل فلزی کنار هر کدام یکی دوتا رسید تراکنش که نوکش بیرون زده بود را برداشتم تا نسبت به گردش مالی افرادی که آنها را نمی شناختم کنجکاوی کنم ... بعد از آنها به عابر بانکی سالم که رسیدم چند نفری جلوتر از من بودند ... تعدادی از این چند نفر هم مسیران من از عابر بانک قبلی تا همین یکی بودند که از آن عابر بانک های مورددار به قصد رسیدن به  این عابر بانک فعال راه افتاده بودند و ما به این دلیل از آنجا تا این عابر بانک با یکدیگر هم مسیر محسوب می شدیم ... یک  تعداد آدم درپیاده رو راه می روند در حالیکه این افراد رقیب هم هستند و هر کدام از آنها متوجه نسبت رقابت خود با نفر جلویی و یا پشت سری است. آنها می دانند که در مسیر زودتر رسیدن به یک عابر بانک مشخص هستند و هر کدام زود تر برسد. خب ! زودتر رسیده است ...

 اولین عابر بانک موردداری که رفتم عابر بانکی کاملا خراب و معلق نبود ... کار می کرد اما همه کارها را نمی کرد . مثلا انتقال وجه انجام نمی داد و شارژ تلفن نمی فروخت ولی پول می داد اما  مثلا جز چک پول پنجاه هزارتومانی ( به قول خود عابر بانک مضربی از پانصدهزار ریال ) عدد دیگری را برای پرداخت نمی پذیرفت ... این موضوع مهمی بود و افرادی که آمده بودند ده تومن و بیست و تومن و هفتاد و شصت تومن پول بگیرند دستگاه آنها را ناچار می کرد که روی گزینه پنجاه و صد و صد و پنجاه و دویست فکر کنند ... بعضیها هم که آمده بودند سی تومن بگیرند کلا موجودی شان اصلا به پنجاه تومن نمی رسید که بخواهند پنجاه هزارتومن بگیرند ... به همین خاطر خیلی ها از این عابر بانک و از اینکه این عابر بانک کارشان را راه بیاندازد نا امید می شدند و در امتداد نفرات قبلی و بعدی سرازیر شدند به سمت یک عابر بانک دیگر که اهالی اطراف عابر بانک نشانی آن را داده بودند ...

از همین عابر بانک رسید تراکنش مردی که بعد از انجام کارش آن را روی زمین ول کرد و حال نداشت آن را با دقت بیاندازد توی سطل فلزی برداشتم و در فاصله ای که آدم ها از امکان شارژ تلفن داشتن این عابر بانک منصرفم کنند آن تراکنش را نگاه کردم ... رسید یک درخواست موجودی بود ... مرد رسید تراکنشش را انداخت و رفت سمت یک عابر بانک دیگر ... او هم کارش تمام و کمال راه نیفتاده بود ... رسید او را نگاه کردم

خودپرداز سی متری نیروی هوایی ... رسید موجودی ... شماره کارت ... شماره پیگیری ... مانده حساب : 11388833 ... قابل برداشت 10808833

....... ساعت انجام تراکنش : 11:01 دقیقه صبح

کارت مردی که رسید موجودی گرفته بود ( همان مردی که رفت ) را دیده بودم... کارت صادر شده از خود بانکی عابر بانکی که آنجا بود نبود . از بانک دیگری بود ... مرد قبل از اینکه نوبتش برسد آرام توی صف ایستاده بودو هیچ اضطرابی نداشت ... افراد را راهنمایی می کرد و به نظر می رسید کاملا به زیر و بم های عابربانک وارد است ... اصلا او بود که به دیگران فهماند " در این عابر بانک فقط تراول پنجاهی گذاشته اند " ... تحلیل نیمه کاره ای را هم آغاز کرد که به انجام دلخواهش نرسید ... تمایلش برای اثبات این نظریه بود که این تمهید ( گذاشتن تراول پنجاه هزارتومنی بجای اسکناس های دیگر و متنوع ) به این دلیل است که افراد نتوانند پولشان را از بانک بیرون بکشند اما با نظر فرد دیگری که می گفت : این کار آدم را مجبور می کند بجای سی تومن پنجاه تومن بگیرد در نگرشش خلل وارد شد که اگر بانک دنبال نگه داشتن پول افراد است چرا با قرار دادن تراول پنجاه هزارتومانی آنها را ترغیب و یا حتی وادار به گرفتن وجهی بیش از وجه مورد نیازشان می کند و این وضع آیا عملا دلالت بر این نظر نمی کند که انگار این بانک بیشتر دنبال این است که افراد مبلغ بیشتری از پولشان را از توی حساب بانکی بردارند و در کیف بگذارند ؟ ...

نوبت مرد به دلیل اینکه افراد سریع از کار راه اندازی عابربانک قطع امید می کردند خیلی زود رسید ... بعد از اینکه بحثش نیمه کاره ماند دیگر ساکت و عبوس شد و با سرعت کارتش را تو داد و با دقت رمزش را وارد کرد و بعد خواست که انتقال وجه انجام دهد که نشد و بعد درخواست رسید موجودی داد و مدتی به صفحه مانیتور عابر بانک که میزان موجودی آن نوشته بود خیره شد و بعد گفت : "به هر حال صد تومن کم می کنه " و دستور رسید چاپی تراکنش را داد و بعد کارتش را گرفت و منتظر بیرون آمدن رسید شد و آن را برداشت و پهلوی عابر بانک ایستاد و آن را نگاه کرد و خواست که آن را توی سطل بیاندازد اما منصرف شد و رسید را رها کرد و به سوی مسیری رفت که بعدا متوجه شدم همان مسیر همگانی برای رسیدن به عابر بانک بعدی بود ... در این لحظه چیزی که از آن مرد توجهم را جلب کرد دومپایی پوش بودن او بود . او دمپایی به پا داشت و پیدا بود که زمان زیادی نیست که از خواب بیدار شده است.

رسید او را از زمین برداشتم ... همان اعدادی که در بالا گفتم و همان مشخصات روی آن بود ... اولین کاری که کردم درآوردن گوشی و آوردن ماشین حساب موبایل بود ... دوست داشتم رقم قابل برداشت را منهای مانده حساب کنم تا ببین به چه عددی می رسم. عدد این است : دقیقا پنجاه و هشت هزارتومن ... او پنجاه و هشت هزار تومان از حسابش قابل برداشت نبود ...این قابل برداشت نبودن نکته ای بود که در تراکنش دیگری که از داخل همان سطل ها برای بررسی درآورده بودم نیز دیده بودم : مبلغی از موجودی برخی از حساب ها قابل برداشت نیست  : مانده 1455456... قابل برداشت : 55456 ... حاصل تفریق موجودی و مانده می شود : 1400000 ریال  ... روز دیگری که مشت دیگری رسید تراکنش از سطل بیرون کشیده بودم باز هم به موردی مشابه برخوردم : مانده حساب : 872000 ... قابل برداشت : 32000 ... تفاوت : 840000 ریال و یا موردی دیگر : مانده واقعی : 33414939.... قابل برداشت : 32854939 تفاوت : 560000

این رسید تراکنش آخری ( یعنی همانی که سه میلیون خورده ای قابل برداشت بود ) متعلق به خودم بود ... خب ! خودم خوب می دانم که این پنجاه و شش هزارتومان همان مابه التفاوت واریز نشده یارانه و بر اساس هر نفر بیست و هشت هزارتومان است ... خب! حالا می نشینم به تقسیم کردن مانده ها برای در آوردن نفرات خانوار صاحب تراکنش ها و خصوصا آن مردی که بعد از رفتنش رسیدش را برداشتم

... کسی که  صد و چهل هزار تومان مبلغ یارانه غیر قابل برداشت در حسابش مانده یک خانواده پنج نفری است ... چرا که صد و چهل هزارتومان تقسیم بر بیست و هشت هزارتومان می شود : پنج ! ... آن صاحب رسید تراکنش که صد و چهل هزارتومان مبلغ غیر قابل برداشت در حسابش بود موجودی قابل برداشتش 55456 ریال بود که البته مبلغ کمی است و این مبلغ مانده در کارت سرپرست یک خانوار پنج نفری مرا نگران می کند اما دوباره به رسید تراکنش سر می زنم تا ببینم مبلغ برداشت شده از حساب چقدر بوده است : مبلغ 800000 ریال بوده است ... صاحب کارت در هشتم خرداد هزارو سیصد و نود و یک و در ساعت ده و چهل و نه دقیقه صبح مبلغ هشتاد هزارتومان از کارت خود برداشته ... به نظرم می رسد که این کارت کارت مخصوص واریز یارانه ها باشد و صاحب این کارت باید کارت ها و حساب های دیگری هم داشته باشد . به نظر نمی رسد که یک حقوق بگیر و یا یک کاسب که عضوی از یک خانواده پنج نفری است هشتم برج فقط هشتاد هزارتومان در حسابش باقی مانده باشد ... یعنی ممکن است ؟!

...  مورد بعدی این مورد بود : مانده حساب : 872000 ... قابل برداشت : 32000 ... تفاوت : 840000 ریال

بله ! اینها خانواده ای سه نفری هستند و رقم مابه التفاوت یارانه سه نفر از حساب آنان قابل استخراج است ... احتمالا زن و شوهری جوان با یک فرزند ... حالا باید رسید را بررسی کنم و مبلغ برداشتی و تاریخ را مانند مورد قبلی مورد مطالعه قرار دهم. اما رسید تراکنش رسید دریافت پول نبود و فقط رسید درخواست موجودی بوده ... یعنی سرپرست خانوار به مقابل عابر بانک آمده تا ببیند آیا موجودی قابل برداشتش به نسبت  بار قبل افزایش و یا این هشتاد و چهار هزارتومان مابه التفاوت یارانه واریز شده است یا خیر ... با توجه به تاریخ رسید تراکنش که ابتدای ماه است و از آنجاییکه افراد خوب می دانند تاریخ واریز یارانه ها کمی قبل از نیمه ماه است احتمالا صاحب کارت منتظر واریز مبلغی از ناحیه ای غیر از یارانه بوده است ...

خب ! از تحلیل رسید تراکنش خودم را نیز به دلیل آشنایی خودم با وضع خودم عبور کرده و دوباره به سراغ مردی می روم که رسید تراکنشش را رها کرد و به سمت بانک عابر بعدی رفت و دمپایی ب پا داشت و من رسید تراکنشش را از روی زمین برداشتم... آن مرد دمپایی پوش همان مردی بود که مبلغ مانده حساب : 11388833 و مبلغ قابل برداشت 10808833 در رسید تراکنشش دیده می شد ... با تقسیم مابه التفاوت قابل برداشت و مانده در بیست و هشت هزارتومان به این نتیجه رسیدم که او یک خانواده دونفره است  که دو هزار تومان اضافه هم مربوط به قواعد بانکی است که باید حتما ته حساب بماند ...

حالا این مرد دمپایی پوش که ساعت یازده صبح سراغ عابربانک آمده و رفتارهایی پسر بچه وار دارد و خوش خوشان از این عابر بانک به آن عابر بانک می رود سرپرست یک خانواده دو نفره است یا اینکه یک پیر پسری است که با مادرش زندگی می کند ؟

وقتی عابر بانک اول کار مرا راه نیانداخت با عزم رسیدن به مرد دمپایی پوش و با گام های بلند به دنبال او رفتم و تقریبا به او رسیدم ... آدم های دیگری که قبل از من عابربانک کارشان را انجام نداده بود و در راه بودند از اینکه می دیدند من شتاب می کنم و از آنها سبقت می گیرم زیاد با من خوشرو به نظر نمی رسیدند اما وقتی به پشت مرد دمپایی پوش نزدیک شدم سرعت را کم کردم و خواستم او جلوتر از من باشد ... عابر بانک بعدی سالم بود و آقای دمپایی پوش با کارتی که حرفش را زدیم عملیات انتقال وجه انجام داد و در عملیات بعدی و با یک کارت دیگر پولی نقد گرفت و سپس درخواست یک رسید صورتحساب ده گردش داد و بعد از مطالعه  دوباره آن را به زمین انداخت و رفت و من فاتحانه چیزی از او به دست آوردم که حاصل تحلیل آن برایم جدا با ارزش است.

مشخصات رسید ده گردش مرد :

تاریخ        ساعت         مبلغ

1-            1/3/91       22:10       170000-

2-            2/3/91       08:28        500000+

3-            2/3/91     12:50        450000-

4-          5/3/91       09:55          1000-

5-         6/3/91        09:14         1000-

6-          7/3/91       08:41       1500000+

7-         7/3/91    09:09     235000-

8-        7/3/91     10:20     540000-

9-         7/3/91    14:10     135000-

10-        8/3/91   11:18    650000-

..........................

ورود و خروج های مالی از این حساب طی پنج روز انجام شده و به گمان بنده داستان از این قرار است : ... ایشان روز اول هفده هزار تومان ساعت نه و ده دقیقه شب از حسابش کسر شده است ... این رقم فقط می تواند مربوط به خرید یا انتقال وجه باشد ... احتمال انتقال وجه هفده هزارتومانی منتفی است و این یک خرید است ... خرید هفده هزارتومانی ده و ده دقیقه شب احتمالا می تواند خریدی درمانی باشد مانند خرید خدمات کوتاه مدت بستری برای ویزیت و تزریق سرم ( یعنی او ساهت ده و دقیقه شب مادر و یا همسرش را به دکتر و درمانگاه برده است ؟ ) ... فردا روز مبلغ پنجاه هزارتومان در ساعت هشت و بیست و هشت دقیقه صبح به حساب ایشان اضافه شده ... این رقم که ساعت انتقال آن در آغاز وقت اداری است احتمالا نه از عابر بانک که از خودپرداز داخل یک محل کار به حساب او ریخته شده است ... یعنی این آقای دمپایی پوش با تشکیلاتی کار می کند که گهگدار در ازای کاری که انجام می دهد برای او مبلغی را واریز می کنند ... مثلا او می تواند تبلیغاتچی اینترنتی شرکتی باشد که محصولاتش را با فرستادن هرزنامه ها به مردم معرفی می کند و شب ها تا صبح در کار آدرس جمع کردن و دادن آدرس به نرم افزارهایی است که خودشان اتوماتیک هرزنامه تبلیغاتی ایمیل می کنند  و یا در وبلاگها کامنت تبلیغاتی می گذارند و به همین دلیل هم او صبح ها دیر از خواب بلند می شود ... خب ! این آقا ساعت ده دقیقه به یک همان روز چهل و پنج هزارتومان از این پنجاه هزارتومان را برداشته و پنج هزارتومان باقی مانده آن را داخل حساب باقی می گذارد ... برداشتن چهل و پنج هزارتومان از حسابی که تازه پنجاه هزارتومان به آن واریز شده رفتار آدم هایی است که حسابشان همیشه تقریبا خالی است و به محض واریز مبلغی به سراغ بخش اعظم آلان مبلغ می روند ...یعنی حالا در تاریخ 2/3/91  در حساب ایشان ÷نج یا نهایتا هفت هزارتومان باقی مانده است ... دو روز یعنی چهارم خرداد ساعت نه و پنجاه و پنج دقیقه صبح مبلغ صد تومان از حساب ایشان کسر می شود که این رقم مبلغ صد تومانی کارمزد گرفتن رسید موجودی است ... یعنی اینکه ایشان در این دو روز سرگرم هزینه کردن  چهل و پنج هزارتومان آخری بوده و حالا با درخواست موجودی جدید بعد از سه روز آمده تا ببیند آیا دوباره پولی به حسابش واریز شده ی خیر ... اما ورودی نداشته است ... این آقا فردا قدری زودتر از روز قبل یعنی نه و چهارده دقیقه دوباره به سراغ عابر بانک رفته و موجودی گرفته و صد تومان از حساب او برای کارمزد کم شده ... این آقا روز بعدی باز به عابر بانک رفته  اما امروز با خبر خوبی روبرو شده چرا که ساعت هشت و چهل و یک  دقیقه صبح مبلغ صد و پنجاه هزارتومان – احتمالا از همان مکان قبلی - به حساب او ریخته اند ... این آقا همان روز و با فاصله 28 دقیقه بعد از واریز صد و پنجاه هزارتومان و در ساعت نه و نه دقیقه صبح مبلغ بیست و سه هزار و پانصد تومان از حسابش کم شده است ... و چون عدد بیست و سه هزار و پانصد تومان عددی که برابر با اسکناس های داخل عابر بانک باشد نیست پس این مبلغ  نیزمربوط به یک خرید از مغازه است تا برداشت وجه از خود عابر بانک ... یعنی در این روز سوم او دیگر به عابر بانک نرفته و کمتر از نیم ساعت بعد از واریز مبلغ با خیال راحت از اینکه در کارت پول دارد خرید کرده است ... به احتمال زیاد فردی که در ساعت هشت و چهل و یک دقیقه پول را به حساب او ریخته با او تماس گرفته و به او واریز این صد و پنجاه هزار تومان را اطلاع داده ... حالا او این خرید صبحگاهی بیست و سه هزار و پانصد تومانی را همان صبح انجام داده که احتمالا خرید اقلام صبحانه و لبنیات و چیزهای یخچال پرکن دیگر است ... خرید مفصلی بوده که بیست و سه هزار و پانصد تومان آب خورده است... مرد دمپایی پوش ساعت ده و بیست دقیقه صبح همان روز پنجاه و چهار هزارتومان دیگر هم خرید کرده ... یعنی دقیقا بعد از خرید اقلام لبنی و رساندن آن به خانه به مغازه دیگری رفته و مبلغ پنجاه و چهار هزارتومان پول برای خرید دیگری داده ... پیداست او بعد از رساندن خرید اول و رسیدن به خانه دستانش را خالی کرده و دوباره با سرعت عازم خرید بعدی شده و این بیدرنگی نشان از این دارد که آن خرید پنجاه و چهار هزارتومانی هم در سلسله خریدهای مرتبط به خانه و زندگی و اقلام خوراکی مانند مرغ و گوشت است که در یک نوبت خرید می تواند ناگهان پنجاه و چهار هزارتومان از موجودی صاحب یک پول را کم کند ... ساعت چهارده و پانزده دقیقه همان روز دوباره مبلغ سیزده هزاروپانصد تومان از حساب او کم شده است ... بی تردید این نیز خرید دیگری است ... اما ساعت دو و ربع بعد از ظهر فردی که از صبح دو دفعه اقدام به خرید کرده است برای کدام خرید ممکن است از منزل خارج شود ... حدس من این است که این آقا ساعت دو بعد از ظهر به کبابی و یا چلوکبابی رفته و کارت کشیده و برای خودش و آن نفر دیگر که با او زندگی می کند غذا خریده است تا امروز را با هم دلی از عزا دربیاورند ...

فردا یعنی هشتم خرداد ماه ... یعنی همین روزی که من آن مرد را در مقابل عابر بانک اول و در همراهی تا عابر بانک دوم دیدم ... مردی که من در برابر عابر بانک دوم دیدم مردی بود که کارت مادرش را آورده بود تا موجودی بگیرد و انتقال وجهی انجام دهد و شصت و پنج هزارتومان از حساب خودش بردارد ... او مردی است که روز قبل نود و یک هزارتومان از طریق خودپردازهای مغازه ای خرید کرده و حالا با دریافت شصت و پنج هزار تومان در واقع تتمه پولی را که دیروز صبح به حسابش واریز شده را برداشته است ... وقتی نود و یک هزار تومان را با شصت و پنج هزارتومان جمع می کنم عددی که به دست می آورم شش هزارتومان از آخرین دریافتی مرد بیشتر است یعنی این شش هزارتومان مانده قبل از واریز این صد و پنجاه هزارتومان بوده است ... احتمالا امروز او آمده تا این حساب را خالی خالی کند و تنها فقط دو هزارتومان ته حساب باقی مانده ... اگر موجودی او بیشتر از این حرف ها بود دو روز پشت سر هم برای گرفتن موجودی ساعت نه صبح به عابر بانک نمی آمد ... او مردی است که اگر پول داشته باشد تا یازده صبح می خوابد و اگر پولی در حسابش باشد  تا ساعت یازده خوابیده و بعد با دمپایی بلند می شود می آید عابر بانک تا پول بگیرد ... به نظرم می آید این شخصیت را خوب می شناسم ... برنامه ام این است که با او یک فیلمنامه بنویسم ... حالا اینکه چطور با او به یک داستان برسم و یا چگونه حرفی برای گفتن با او پیدا کنم تقلاها و کش و قوس های بعدی است اما تا اینجا این عابر بانک ها جدا از آن مرد رنگ کار سطل های فلزی تراکنش برای من هم مفید بوده است ...

  
نویسنده : هادی مقدم دوست ; ساعت ٢:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳ خرداد ۱۳٩۱
تگ ها :