پنجره ... نیمه خرداد 1391

اندکی درباره عناصر و ساختار فیلم های شخصیت محور

بدون کوبیدن خود به در و دیوار حادثه هم می شود جذاب بود

هادی مقدم دوست

عرض و یادآوری دو نکته نظری و ساختاری درباره فیلم هایی به نظرم خیلی واجب است و فکر می کنم وقتی قرار است درباره شخصیت های مهم کشورمان فیلم بسازیم الزاما باید درباره مباحث نظری قضیه هم قدری صحبت کنیم.

اول اینکه این روزها در سینمای ما خیلی تصمیم گرفته می شود که درباره چهره ها و افراد مهم و تاثیر گذار فیلم ساخته شود . مثلا فیلم هایی درباره پیامبران ( ص ) و امامان ( علیهم السلام ) و یا شخصیت های معاصر نظیر حضرت امام ( ره )و یا شخصیت های مهم و اعتقادی و سیاسی و یا فرماندهان مطرح سال های دفاع مقدس ... خب ! این به نظرم رویکرد درستی است ... اصولا در فرهنگ بومی ما تذکره نویسی و تک نگاری ریشه ای بسیار جدی و مقبولیتی بسیار بالا دارد. وقتی که بسیاری از متون ادبی و داستانی و یا آثار نمایشی را مشاهده می کنیم و استقبال شده ترین آنان را سوا می کنیم می بینیم آنهایی موفق تربوده اند و بیشتر از آنها استقبال شده که درباره یک یا چند پرتره بوده ... از فردوسی و نظلمی و جامی و عطار آنچه را که به یاد داریم شخصیت هایی است که خلق کرده اند و موقعیت های داستانی که شخصیت ها در آن قرار گرفته اند نسبت به شخصیت ها اولویت دوم پردازش بوده اند ... یعنی اگر به زبان اصطلاحات انواع روایت صحبت کنیم به مخاطبین ایرانی نوع روایت سوم شخص ( یا همان کارهای تک نگاری و شخصیت محور ) بیشتر چسبیده است تا کارهای دانای کل ( یا چیزی که به آن اصطلاحا ماجرا محور و یا به اشتباه داستان گو می گویند، طوری هم داستان گو میگویند که انگار داستان و هرچه داستان است از اساس در روایت های دانای کل نمود دارد! ).

خب ! این خیلی خوب است که ناخودآگاه و بر اساس تمایل طبعی به سمت تک نگاری درباره چهره ها می رویم اما باز هم به نظرم ذکر نکته ای واقعا مهم است. نکته ای که می خواهم عرض کنم بسط و یادآوری همان چیزی که توی پاراگراف قبلی در پرانتز گذاشته ام ... یعنی ماجرای ما و داستان گویی ... همانطور که عرض کردم عبارت داستان گو در ادبیات نمایشی ما به اشتباه برابر شده است با قصه هایی با نوع روایت دانای کل ... حالا مشکلی که می خواهم عرض کنم این است : عرضه پرتره های مهم در روایت های دانای کلی ... خب ! این یک ناسازواره گی ( تضاد ) است ... ما می خواهیم عمل تک نگاری انجام دهیم اما خود را به دلیلی مبهم و نامعلوم به دست نوع روایتی می سپاریم که نوع روایت متناسب با  روایت های شخصیت محور نیست . یعنی مثلا می خواهیم درباره یک شخصیت فیلم بسازیم اما نهایتا قصه ای را با او خلق می کنیم که یک قصه ی حادثه و یا ماجرا محور است ... یعنی بجای اینکه با یک موقعیت نمایشی حداقلی شخصیت را به شکلی ژرف بشناسیم و وقت فیلم را صرف شناخت شخصیت و ایجاد تاثیرگذاری و ( مثلا ) تولید محبت به او کنیم می رویم دنبال جانمایی نقش منفی در داستان و اکشن و رویارویی و کشمکش و غافلگیری و نقطه عطف و آنهم در قصه ای سراسر حادثه! ...

خب ! البته می شود درک کرد که موضوع از چه قرار است ... قضیه این است که با ساختارها و عناصر جذابیت غیربومی می خواهیم نتیجه های بومی بگیریم. در بهترین حالت این فیلم است که فیلم جذابی می شود نه آن شخصیت که می خواهیم درباره آن فیلم بسازیم و او را به مخاطبین بشناسانیم ...

خب ! ... پس واقعا باید به جای آن چیزی که به نام داستان در طرح این فیلمنامه ها دنبالش می گردیم و مدام به نویسنده می گوییم : سعی کن داستانی ترش کنی، چه کار باید کرد که کار گیرا و جذاب باشد ... به هر حال علت اصلی این رویکرد و توسل به داستان پردازی ترس از جذاب نبودن و حیف و میل شدن سرمایه است ... واقعا جز استفاده از روایت دانای کل و داستان پردازی حداکثزی و مقعیت های داستانی  شدید و غلیظ چیزی برای جذاب شدن در دنیای سینما وجود دارد یا ندارد ؟ ... اگر ندارد چطور بعضی از روایت های تک نگارانه سوم شخص جذاب و گیرا هستند بدون آن که خود را به درو دیوار داستان پردازی بکوبند ... به نظر بنده پاسخ اصلی دونکته مهم است به نام : "محتوا و احساس"...

این دو کلمه "محتوا و احساس" از آن غریبه های آشنا یا آشناهای غریب هستند ... بارها و بارها از این دو کلمه اسم می بریم اما درباره رسم و کیفیت آن کمتر شده که گفتگو و یا پژوهشی انجام دهیم ... این توجه کمتر به "محتوا و احساس" ریشه در آن جا دارد که محل تامین و ایجاد آن به شدت مرتبط با علوم و معارف دیگری غیر از هنر است ... یعنی دقیقا همان جایی که من فیلمنامه نویس از آن ها اطلاع زیادی ندارم ... مثلا اگر قرار باشد درباره روانشناسی یک شخصیت و مهم ترین محتواهای ذهنی او صحبت کنم عملا چیزی برای گفتن ندارم و اگر بخواهم نقلی  تک نگارانه  (مونوگرافیک ) و با روایت سوم شخص درباره آن فرد داشته باشم چون او را نشناخته ام به سمت یک روایت گاه شمارانه ( کرونولوژیک ) می روم، یعنی فقط رشته ای از رویدادهای جالب زندگی او را بر اساس تقویم و سن و سال از تولد تا مثلا فوت تعریف می کنم ... اینجا می شود که روایت های سوم شخص به دلیل خلا محتوایی دچار افت استقبال می شود اما نکته دیگر و تکمیلی تر این است که گاهی هم به مدد محققان و مشاوران از ابعاد و محتواهای وجودی شخصیت ها مطلع می شویم  اما باز فیلم جذاب نیست ..مثلا در می یابیم که دستورکار اصلی فیلم یک دستورکار نمایش زیست تقویمی یک شخصیت نیست بلکه مثلا فیلم می خواهد مفهوم متوکل بودن یک  شخصیت و یا شجاع بودن و یا دیگر صفات یک چهره را مصور کند ... اینجا نقطه ای است که گام مهم رسیدن به محتوا برداشته شده است اما چیزی که در این میان ممکن است مفقود شود موضوع دوم یعنی همان احساس است ... حدود بیست سال است که در ادبیات نقد و سینمایی نویسی کشور ما کلمه ای پیدا شده به نام لحن که درباب تشریح و توضیح و شفاف سازی آن کمتر متنی تئوریک منتشر شده  ( و یا اصلا نشده ) ... لحن همان احساس است ... بسیاری از فیلم های شخصیت محور متاسفانه بدون محاسبات تولید حس در مخاطب نوشته و ساخته می شوند ... تماشاچی در فیلم های شخصیت محور و با همان روایت قصه های سوم شخص باید به شخصیت احساس پیدا کند ... این احساس وقتی تولید می شود که از قبل توسط طراحان اثر این احساس مشخص شده باشد ... این احساس ها وقتی مشخص می شود که ما محاسبه کنیم لحن مناسب برای عرضه محتوای معین شده چیست ... یعنی با چه لحنی قرار است به مخاطب بگوییم این شخصیت شجاع است و یا مردی دردمند است و یا توکلی عمیق در او وجود دارد و یا اینکه همتی و ایمانی سخت و پولادین دارد و یا بسیار رئوف و مهربان است ... نمایش خشک صورت مهربانی ها و شجاعت ها و توکل ها وهزار صفات دیگری که مشاوران برای فیلمنامه نویس ها استخراج می کنند کافی نیست ... محتوا معنی و خود احساس صورت آن معنی است ... شیمی ایجاد ایجاد احساس هم خود داستان دیگری است که این بحث را وارد مباحث روانشناسی مخاطب و مبحث تاثیر شناسی می کند. که این نیز خود جای درنگی بسیار دارد.

  
نویسنده : هادی مقدم دوست ; ساعت ۸:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۱ خرداد ۱۳٩۱
تگ ها :