برای تماشا درباره یونس غزالی

 

یونس می فهمد !

هادی مقدم دوست

 

ماها تا قبل از دیدن یونس روحمان هم از وجود یونس خبر نداشت. خدا می داند وقتی که در پیش تولید وضعیت سفید بازیگر برای نقش امیر به دفتر می آمدند چه بچه هایی آدم می دید که اعصاب آدم را خورد می کرد و باعث می شد حمید دل نگران و کلافه تر از کلافه شود. خیلی از بچه هایی که می آمدند و نقش را برایشان توضیح می دادی انگار نه انگار که با آنها حرف زده ای و در آزمونی که می دادند کارهای خجالت آوری از آنها سر می زد. مثلا لب و دهان و قیافه و صدایشان را کج و کوله می کردند که یعنی : ماخیلی با نمکیم ! ... آدم های مختلفی آمدند ... یکی از یکی ناامید کننده تر ... یا خیلی خوشگل بودند یا یکی از همین با نمک ها بودند ... یونس غزالی که آمد و معرفی شد ... قشنگ دیدم که حمید باز هم حالت نگرانی اش اوج گرفت ... اما این نگرانی اش بر عکس دفعه های قبل با کلافه گی نبود ... یک جور نگرانی همراه با امیدواری بود ... معلوم بود منتظر شروع برخورد و نگران نتیجه نشستی بود که باید درباره یونس از آن نتیجه می گرفت ... یونس آمد و حرف زد و گفت نقاشی کردن بلد است و بعد یکی از دیالوگ های توی فیلمنامه را خواند و همانجا حمید تصمیمش را گرفت و دیگر خیالش در باره امیر راحت شد ... چهره و قد و استیل یونس همان چیزی بود که مناسب نقش امیر بود ... صدا و اسباب صورت و قد و استیل و حتی نوع و میزان مجعد بودن موهایش همه مناسب بود ...  نه خیلی بچه بود و نه خیلی جوان . یونس چهره ای مناسب برای عکاسی داشت ... یعنی پرتره های خوبی از او می شد گرفت که حمید در وضعیت سفید این کار را کرد ...  یونس همان لحظه که دیالوگ  را خواند همه متحیر ماندیم که چقدر این پسر لحن ادای دیالوگ را درست و به اندازه اجرا کرد. یعنی خود دیالوگ را گفت و با همان لحنی که باید گفته می شد. چیزی که احساس شد این بود که درون مایه دیالوگ را درک کرده و از بیرون چیزی نمی خواهد بار دیالوگ کند. برایمان عجیب بود که یونس خیلی خوب می تواند یک لحظه چند لایه حسی را بفهمد ... مثلا می تواند تشخیص دهد که الان امیر دیالوگ را باید با لحن آدم طلبکاری بگوید که می خواهد مظلوم نمایی هم کند و در عین حال کمی هم از اینکه دارد طلبکاری و مظلوم نمایی را بازی می کند ترس دارد ... یعنی او باید سه جور حس که دو تایش مصنوعی و یکی اش واقعی است را با هم قاطی کند و یک خروجی بیرون دهد ... در بچه های قبلی که می آمدند این درک کمتر دیده می شد که خودشان نکته را بگیرند و وقتی هم که به آنها گفته می شد، زمخت ترین بازی ممکن را می کردند ... مثلا برای اول خیلی اغراق شده طلبکارانه حرف می زدند و بعد حالت مظلوم نمایی شدید می گرفتند و بعد در انتها با یک ترس و دلهره غلو شده و مثلا از گوشه چشم نگاه می کردند که یعنی خیلی ترس وجودشان را گرفته ! ... اما یونس بازی نمی کرد ... می فهمید ! و این فهمیدن برایمان عجیب بود ... برای من که خیلی عجیب بود که او می فهمد ! به خودش هم - اوقاتی که سر صحنه او را می دیدم - با تعجب همیشه می گفتم : یعنی تو واقعا می فهمی ؟ ... بعد او از اینکه من تعجب کرده ام که او می تواند بفهمد از خنده ریسه می رفت و باز می دیدم که انگار درونمایه تعجب من را فهمیده است که می خندد! ... من حقیقتا حیرت می کردم که او می فهمد ... تجربه زیادی از برخورد با آدم هایی را دارم که اصولا نمی فهمند و مثلا الکی لبخند می زنند و مدام در حال تظاهر هستند ... اما یونس می فهمید ! یعنی وقتی با یک وضعیت و یا  دیالوگی مواجه می شد خود دیالوگ را می فهمید ... وضعیت امیر را می فهمید ... وضعیت انسانی امیر را می فهمید ... اجباری که امیر باعث می شود طلبکارانه رفتار کند را می فهمید ... علت مظلوم نمایی امیر را می فهمید و ترس واقعی امیر از لو رفتن این دو حس را می فهمید ... برای همین کاری که می کرد اجرای دوباره واقعیتی بود که فهمیده بود نه اینکه سوا سوا بیاید سه تا حس مذکور را به ترتیب یک و دو سه اجرا کند ... یونس اصولا بچه ای است که می فهمد ... یادم هست که وقتی کتاب می خواند یک تعداد لغت هایی که معنی اش را نمی دانست را دورش را خط می کشید و من که خیلی از بازی با کلمات لذت می برم از او پرسیدم چرا دور کلمات را خط می کشد ... او گفت می خواهد دنبال معنی کلمات برود ... از اینکه می خواهد معنی کلمات را بفهمد تعجب نکردم ... چون فهمیده بودم که او فهمیدن را دوست دارد ... دفعاتی که سر صحنه می رفتم یکی از تفریحات مشترک من و او با هم این بود که درباره معنی کلمات حرف بزنیم و هی از فهمیدن معانی تعجب کنیم و هی از اینکه چیزی تازه فهمیده ایم خوشحال باشیم ... اگر به من بگویند که با یونس جمله بساز . من می گویم : یونس می فهمد!

  
نویسنده : هادی مقدم دوست ; ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱٤ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها :