یک نامه نگار نصفه

 

نامه نگار

هادی مقدم دوست

سینما یک جور امکان مکالمه است

تاماس چیزهای جدیدی یادگرفته است. موضوعاتی را آموخته است که می گوید باید اول آنها را می آموخته و بعد چیزهایی را که اول بلد شده . تاماس برای چیزهایی که اخیرا دنبال یاد گرفتن آنهاست و از آنها خوشش می آید اسم کلی‌ها را انتخاب کرده است. می‌گوید بدیهی است که آدم اول کلی‌ها را بیاموزد و بعد جزئی‌ها را. می گویم عیبی ندارد حالا جای شکرش باقی است که آمده ای سراغ کلی‌ها. می گوید یکی از چیزهای کلی که یادگرفته و خیلی وقت است که به آن فکر می کند مسئله برقراری دیالوگ با مخاطب بوسیله مدیوم فیلم است. او می گوید سینما یک زبان است مانند زبان اینگلیسی و یا آلمانی و یا فرانسه و روسی و کدهایی دارد که هنوز تمام آنها کشف نشده است و در هر فیلم یکبار دیگر از نو کشف می شود. او می گوید تصویر خانه همیشه به معنای خانه نیست و برای همین کدهای تصویری در سینما خیلی خیلی وابسته به نوع چینش و طراحی شما دارد. می گوید یکی از فیلمنامه های قدیمم را خواندم و در آن دیدم که لازم است تماشاچی بداند که خانه ی شخصیت اصلی داستان متعلق به خودش نیست و اگر این کد را نفهمد همه چیز داستان بی معنی و بی فایده است . تاماس می گفت از خودم خجالت می کشم چرا که برای مفهوم کردن این کد از دیالوگ استفاده کرده بودم و برای اینکه تماشاچی بفهمد که این خانه متعلق به او نیست غیر سینمایی ترین راه ممکنه را به کار برده ام. می گوید من در دیالوگی که در این فیلمنامه با تماشاچی برقرار کرده بودم الکن ترین فیلمنامه نویس بوده ام . می گوید حالا قصد دارد هر طور شده – حتی اگر کار و زندگی اش را ول کند – این فیلمنامه را بازنویسی کند و آن را به شکل کامل خود ارتقا دهد. به او می گویم وقتت را تلف نکن و برو بچسب به یک کار ترو تازه و جدید. می گوید : آن فیلمنامه از من توقع دارد. من او را الکن رها کرده ام . باید او را به سرانجام برسانم. فیلمنامه باید روی پای خودش بایستد.

برگرفته از سایت خانوادگی یان سافت . ترجمه پریسا حسینی گلچی

برادر گرامی رضا شعاعی ( هراس )

فیلمنامه شما را که خواندم احساس کردم انگار چند صفحه آن کم است اما واقعا اینطور نبود چرا که شماره صفحه‌ها همه درست بود. خوب که فکر کردم متوجه شدم که شما احیانا در ایجاز افراط کرده‌اید و چیزهایی را که بهتر است نشان دهید را نشان نداده اید. مثلا در یک صحنه مرد از شرکت سالم بیرون می آید ( و به قول شما عصبی به نظر می رسد ) و بعد به خانه که می رسد لباسهایش پاره است و صورتش کبودی دارد. به گمان بنده شما برای رعایت ایجاز صحنه دعوای بین صحنه خانه و شرکت را در فیلمنامه نیاورده اید. در حالی که این ایجاز فعلی هم باعث پرش شده است و هم اینکه

خواهرگرامی ... نویسنده فیلمنامه پستی و بلندی

فیلمنامه  شما را خواندم.با اینکه دستمایه کارتان تکراری به نظر می رسید اما شما تصمیم جدید و خوبی برای پایان کارتان گرفته بودید. این که هر سه نفر بمیرند ایده ی خوبی بود. ساختار تو در تو و روایت کارتان هم جالب می نمود که فلاش بک و زمان حال را در هم پیوند داده بودید اما کارتان دو مسئله عمده داشت . اول اینکه برای تازه کردن شخصیتها و روابط آنها کاری نکرده بودید به نظر می رسید که شما هم همان تیپ های کلیشه ای را با همان شغل های کلیشه ای انتخاب کرده اید تا مثلث خود را بسازید. آیا بهتر نبود اگر مایلید که قصه تان در روستا بگذرد روستایی امروزی تر و معاصر تر را ترسیم کنید ؟ به نظر می رسد معلومات شما درباره روستا از مطالعات داستانی شماست. مطالعاتتان را مستند تر کنید تا آدمها و مشخصات آنها تازه گی پیدا کند و ضمنا سینمایی هم باشند. دومین مسئله حجم بالای دیالوگ در کارتان بود که به نظر می رسید در نقاطی می خواهد اطلاعاتی که شما به تماشاچی بدهید را طرح کند. سعی کنید از راهی غیر از دیالوگ اطلاعات بدهید یا سوالات را پاسخ بگویید. مثلا مرگ ناصر بوسیله دیالوگ به لیلا گفته می شود در حالیکه می شد به جای آن صحنه ای تکان دهنده بنویسید که هم تماشاچی بفهمد که ناصر مرده و هم لیلا بفهمد و هم نکته ای از شخصیت لیلا را برای تماشاچی بازگو کنید. سعی کنید افعال و رفتار ها را در فیلمنامه هایتان جایگزین اقوال و گفتار کنید . البته دیالوگ خوب است ولی وقتی که سرجای خودش باشد و نخواهد جور فیلمنامه نویس را بکشد.    

  

  
نویسنده : هادی مقدم دوست ; ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز ٢۸ آذر ۱۳٩٠
تگ ها :