همشهری ماه

 

چرا ویلا ندادین..کنار دریا ندادین؟

هادی مقدم‌دوست

ادبیات و جامعه‌شناسی اتوبوس

فضای داخلی اتوبوس فضایی است کاملا عیان و یک‌تکه با هندسه‌ای کاملا ساده... فضای داخلی یک مکعب مستطیل... همین عیان و کم گوشه و زاویه بودن و همین بدون اندرونی و بیرونی بودن و نداشتن کابین مخصوص و مجزایی برای راننده باعث شده که راننده اتوبوس کاملا در ممارست و ارتباط با تعداد زیادی از افراد باشند که سرنشین آن مرکب هستند. این اتفاق البته برای خلبان یک هواپیما و یا قطار و یا کشتی‌های مسافرتی که از نظر کثیر بودن تعداد سرنشینان وضعیتی شبیه به اتوبوس دارند، ابدا نمی‌افتد (همین تفاوت حتی باعث شده که اسم شغلی راننده اتوبوس همان «راننده اتوبوس» باقی بماند و راننده قطار «راهبر» و راننده هواپیما «خلبان» و راننده کشتی «کاپیتان و یا ناخدا» اسم‌گذاری شود... سادگی هندسه فضا و ارتباط مستقیم مسافر و راننده (در اندازه جمعیت بالای ده نفر) ویژه گی خاصی متعلق به اتوبوس است که طبیعتا تجربه‌ها و تعاملات «راننده - سرنشین» اتوبوس را از قطار و هواپیما و کشتی متمایز می‌کند و اشکال رفتاری جدیدی را باعث اتفاق می‌شود.

به طور یکی از خروجی‌های موقعیت رانندگان اتوبوس (ارتباط مستقیم بین راننده و مسافر) وضعیت سلام و خداحافظی و تشکر از راننده اتوبوس وقت سوار و پیاده شدن است و (که البته در هواپیما به شکلی آداب دانانه بین مسافر - سر مهماندار رخ می‌دهد) ... یکی از مکرر‌ترین تجربه‌های داخل اتوبوس که از جذاب‌ترین رخدادهای آن محسوب می‌شود، ارتباط راننده با مسافران خردسالی است که برای اردوها و سفرهای بین شهری در اتوبوس جمع می‌شوند. این ارتباط آنچنان فعال و زنده و پویاست که در طی زمان و سالیان متمادی دارای ادبیات خاصی هم شده است. اگر شنیده باشید و اگر خاطرتان باشد کودکان و نوجوانان سرنشین اتوبوس‌ها در نزدیکی مقصد شروع به خواندن این شعر می‌کنند:

رسیدیمو رسیدیم/کاشکی نمی‌رسیدیم/ تو راه بودیم خوش بودیم/ سوار لاک پش (پشت) بودیم / این دنده و اون دنده / خسسه نباشی راننده / رانندگیت عالی بود / جای خانومت خالی بود!

کاشفان پنهان نقاط معاش!

باز هم مطلبی درباره رانندگان!... حتما یادتان می‌آید در زمانی عزم ساماندهی مسافربران شهری منجر به شکل گیری و دسته بندی بعضی از خودروهای مسافربری شد که در یک مسیر (خط) مشخص کار می‌کردند. این دسته‌بندی باز اگر خاطرتان باشد «راهی» نام‌گذاری شد (که البته این عنوان کمتر در میان مسافران جا باز کرد و یکی از دلایل آن فونت لوگوتایپ به شدت ناخوانا «راهی» بود که روی تابلوهای ایستگاه‌ها نقش بسته بود) مسافربران «خطی» (خط + ی) که عبارت «خطی» را خود در میان محاورات خود تداول بخشیده بودند با عبارت «راهی» (راه + ی) سامان‌دهی شدند... بخش عمده این مسافربران که اهالی اطراف همان محل بودند خود باعث شکل‌گیری و پیدایش هر خط (یا هر راه) شده بودند... مثلا آنها متوجه شده بودند که ابتدای یک فرعی مهم از خیابان پیروزی و یا مسیرهای فلکه چهارم تهرانپارس و یا پاره مسیرهایی نظیر از بازار اول تا بازار دوم محله نازی‌آباد و یا میدان تجریش تا دارآباد نقطه مناسبی برای توقف خودرو به جهت بردن مسافران به نقاط نزدیک‌تر به مقاصد و منازل اهالی و البته تلاش برای معاش است. این رانندگان رفته رفته و با خبردار کردن هم «خط» را شکل دادند و حالا تعداد این خط‌های خودجوش و شکل یافته در شهری مانند تهران بسیار بسیار زیاد است. اما نکته این مطلب نوع دیگر و کاملا متفاوتی از کشف نقاط معاش در عالم «کار با ماشین و ایستگاه‌یابی» است که واقعا به شکل تمام و کمالی خودجوش است... این شکل از ایستگاه که می‌توان آن را «نقطه‌ای» نام‌گذاری کرد کمابیش از یک جهت شبیه ایستگاه مسافربرانی است که مثلا در فرودگاه یا راه آهن و ترمینال‌ها کار می‌کنند. در این پایانه‌ها مسافربران خط‌گذاری نشده معمولا مسافر دربست به همه جا و تمام نقاط شهر می‌برند اما این پایانه‌ها معمولا در تدابیر و مهندسی و برنامه ریزی خود پایانه‌ها پی ریزی می‌شوند و مسافربران آن عضو وابسته مجموعه پایانه‌ای هستند که در آن فعالیت شغلی می‌کنند... نقطه‌ای که می‌خواهم برایتان مثال بزنم نقطه‌ای منحصر به فرد و شگفت است و جذابیت کشف آنها شاید از جذابیت کشف مسافربرانی که مقابل بازارهای بزرگ خرید (که مسافران به دلیل حمل بار نیاز به وسیله نقلیه دربستی دارند) هم جذاب‌تر باشد... اگر دیده باشید مقابل برخی از شرکت‌های بیمه ایستگاه‌هایی خودجوش برای جابجایی مسافر ایجاد شده که کار آنها بردن دربستی افراد بیمار و یا مضطربی است که با عجله برای گرفتن حق بیمه درمانی خود به آن مراکز مراجعه می‌کنند... به آنها در بیمارستان گفته می‌شود فی المثل تا پیش از ظهر خودتان رابه بیمه برسانید و دوباره به بیمارستان برگردید... مسافربران این نقطه مسافربرانی هستند که این افراد را بعد از انجام کارشان در بیمه به نقاطی که می‌خواهند می‌برند... مسافربرانی با ماشین‌های تمیز و مدل بالا و با اخلاقی متناسب برخورد با مسافری که در حال مشکلی یا ازسر گذراندن دورانی دشوار (مانند بیماری است) ... خدا حفظشان کند و نانشان حلال باد.

فالله خیر حافظا و هو ارحم الراحمین

دوستی دارم به نام احمد رنجه... این دوست عزیز در برابر سوال «کلا چه کار می‌کنی» همیشه پاسخ می‌دهد، «کلا احتیاط می‌کنم»... احمد رنجه از گونه افرادی است که همیشه کارهایش را با تانی و آرام و با «سی تا سرعت» انجام می‌دهد. هیچ عجله‌ای ندارد، هیچ‌گاه هول نمی‌شود، هیچ‌گاه دستپاچه نیست و خوب آموخته که در برابر موقعیت دست و پایش را گم نکند. همیشه در هر صفی که می‌ایستد آرام است و بی‌تابی و بیقراری ندارد. این حالت او مرهون برنامه ریزی زیاد و پیش بینی و محاسبات دقیقی است که برای کارهایش انجام می‌دهد. اما این اواخر - در یکی از همین اولین روزهای اوایل شروع دوره جدید بارش باران پاییزی - برای رسیدن به خانه بنده مجبور شد که برای سریع رسیدن به خانه ما از موتورسیکلت‌های کرایه‌ای استفاده کند. این احمد رنجه عزیز ما که از علاقه‌مندان جدی سینماست و هیچگاه تماشای هیچ فیلم با ارزشی را از دست نمی‌دهد بعد از اینکه فهمید دی‌وی‌دی یک فیلم قدیمی و کلاسیک تاریخ سینمای سوئد که جزو نسخ خطی سینما محسوب می‌شود به‌طور امانتی و برای زمان محدودی پیش بنده است، تا حدودی عصبانی از اینکه چرا من بعد از یک هفته داشتن فیلم پیش خودم حالا در دقیقه نود او را از وجود فیلم مطلع کرده‌ام تقریبا برای اولین بار تصمیم گرفت که سرعتی بالای سی تا داشته باشد و با یک موتور کرایه و با سرعت فاصله بعید بین خانه خودشان تا خانه بنده را طی کند... یعنی بیاید فیلم را ببیند و بعد برود! البته او از لحظه تصمیم تا خروج از خانه برنامه ریزی هایش را انجام داده بود و برای احتیاط شال و کلاه و لباس گرم پوشیده بود و خود را به خیابان رسانده بود... احمد رنجه بعد از خروج از خانه برای اولین دویده و در حاشیه خیابان ایستاده و به هر موتور سواری گفته بود: موتور موتور... دربست... موتور... بالاخره بعد از چند دقیقه‌ای یک موتور سوار مسافرکش تازه میانسال ایستاده و با طی کردن هفت هزارتومان کرایه او را سوار کرده بود. احمد رنجه تعریف می‌کند مرد موتور سوار تمام مسیر را بدون کلاه و زیر باران با سرعت بسیار طی کرد و در تمام مسیر یک ریز صحبت کرد و برشی گزینشی از سرگذشتش را با مضمونی ناظر بر موضوع «نداشتن پشتیبان و پارتی» در زندگی تعریف کرد و چندین بار نزدیک بود سر بخورد که نخورد و نیفتاد و نیفتادند... انتهای این ماجرا را بعد از اینکه من به سرکوچه آمدم تا کرایه موتوری را حساب کنم را خودم دیدم. احمد رنجه چشمانی وحشتزده و صورتی سرخ داشت و روی سرش یکی از همین پلاستیک‌هایی کشیده بود که در آن میوه می‌ریزند تا باران کلاه بافتنی‌اش را خیس نکند... همراه مرد موتورسوار زیر یک طاقی با موتوری ایستاده بود و هر دو منتظر من بودند تا بیایم کرایه را حساب کنم... موتور سوار هنوز داشت حرف می‌زد و این بار صحبت هایش ناظر بر گلایه از این بود که چرا در عابر بانک‌ها گاهی فقط چک پول پنجاه هزار تومانی پیدا می‌شود و اگر کسی در حسابش پولی به این اندازه نداشته باشد و یا مانند خودشان اگر کسی پول نقد برای خرد کردن پنجاه هزار تومان به همراه نداشته باشد باید چه کار کند؟ واقعا باید چه کار کند؟!... کرایه موتوری را پرداخت کردیم و موتور سوار لبخند زد و خدا برکت گفت و رفت و من به احمد رنجه گفتم: بریم... احمدرنجه ایستاد و نیامد و با چشمانی پر اشک از سرما و احساس دور شدن موتور سوار را نگاه کرد و و رو به من گفت: شغل خطرناکی داشت... سپس دیدم که زیر لب آیه مبارکه فالله خیر حافظا و هو ارحم الراحمین را خواند و نفس بخار گرفته‌اش را دمید به سمت مرد موتورسوار...

باز هم حمل و نقل شهری - رفتار‌شناسی مترو

نمی‌دانم ایستگاه مترو شاهد که ایستگاه یکی مانده به آخر خط یک مترو است رفته‌اید یا خیر... اخیرا بنابر ضرورت کاری بارها و بارها در این ایستگاه منتظر دوستان راننده سریال تلویزیونی که مشغول به همکاری در آن هستم شده‌ام تا بیایند و بنده را به محل فیلم‌برداری در همان حوالی است ببرند... در این فاصله‌ها رفتار جالبی از بسیاری مسافرین دارم که هر ببیننده‌ای را به سوال وا می‌دارد... با باز شدن درب‌های قطار مترو در این ایستگاه بخشی از مسافرانی که پیاده می‌شوند در یک مسابقه دوی همگانی پرسرعت ناگهان پا به دویدن گذاشته و قید پله برقی آرام و خونسرد را زده و پله‌های فراوان ایستگاه را دوتا یکی کرده خود را به گیت‌های خروجی می‌رسانند و بی‌تابانه درنگی در صف زدن کارت مترو (برای کم کردن کرایه متناسب با مسافت از داخل کارت) کرده و باز در دور دوم و دقیقا بعد از رد شدن از گیت‌ها شروع به دویدن می‌کنند... اما اگر تا انتهای مسیر این افراد را دنبال کنید می‌بینید که آنها به شتاب خود را به خودروهای ون رسانده و شاد و نفس نفس زنان بر روی صندلی می‌نشینند و با خیال راحت اندک نفسی تازه می‌کنند و بعد دوباره از روی صندلی بلند می‌شوند تا مراسم جابجایی و جایگیری پیچیده و نشستن در خودروی ون را انجام دهند (اگر در خودروهای ون نشسته باشید و استفاده‌کننده مداوم این ماشین‌های مسافربر باشید متوجه منظورم از پیچیدگی نشستن در خودورهای ون خواهید شد) ... کار نشستن که تمام می‌شود از پشت شیشه می‌توان چهره‌های راضی از نتیجه و جایزه گرفتن از این مسابقه دوی اعلام نشده را خواهید دید... حالا آنها نشسته‌اند و با خیال راحت گوشی‌های هندزفیری موبایلشان را به گوش می‌گذارند... اس‌ام اس‌های اضافی را پاک می‌کنند و یا داخل کیف و جیبشان را مرتب می‌کنند و... چند لحظه بعد خودرویی که به سرعت و بی‌انتظار ظرفیت آن تکمیل شده با مسافرانی شادات از لذت برنده شدن راه می‌افتد تا آنها را به مسیر بعدیشان برساند...

جاده رو بند آوردی... این چی‌چی بود آوردی؟!

از حمل و نقل شهری و مسائل مربوط به خودرو دور می‌شویم و به موضوعی دیگر در نقطه‌ای ثابت و در فضایی پر شادی و سرور جهش می‌کنیم... حتما جشن تولد رفته‌اید؟... مراسم عقدکنان را که حتما رفته‌اید. یکی از آیتم‌های اصلی این دو مراسم لحظه باز کردن و یا اهدای کادوهاست. رسم معمول بر این است در مراسم عقد کنان کادوها توسط شخص کادو دهنده و با معاونت یکی از زنان با دست و پای و امین و حواس جمع فامیل اهدا و در مراسم جشن تولد کادوها یک جا کپه شده و توسط یک نفر (که معمولا دختر شیرین زبان و زبرو زرنگ خانواده است) با ذکر نام کادو دهنده باز می‌شود... دقیقا و درست بعد از لحظه هویدا و معلوم شدن کادو (چه در عقد و چه در جشن تولد) خوشحال‌ترین و شاداب‌ترین افراد حاضر در مراسم دست می‌زنند و ترانه‌ای را می‌خوانند که شاعر آن جناب «لا ادری» است... یعنی کسی که کسی نمی‌داند کیست و کدامین شاعر است... یکی از معروف‌ترین پاره‌ترانه‌ها، پاره‌ترانه «چرا ویلا ندادین» است... در تحقیقاتی که داشتم چندین نفر این ترانه را با چند خوانش گوناگون به بنده گفتند که تمام آنها را اینجا عرض می‌کنم. کشف تفاوت‌ها با خودتان...

1: دست شما دردنکنه چرا زحمت کشیدین چرا بیشتر ندادین چرا ویلا ندادین لب دریا ندادین

2: ما از شما توقع نداشتیم... دفعه دیگه بیشتر بیارین... ولی چرا ویلا ندادین... کنار دریا ندادین... (ظاهرا وجود عبارت «ولی» در این خوانش باعث توقف ریتم ترانه می‌شود اما چنانچه با سرعت و تیزبازی کلمه ولی ادا شود ریتم ترانه قابل حفظ شدن است ضمن اینکه کلمه ولی یا کلمه ویلا دارای جناس حروف است و بر بازی‌های زبانی پاره ترانه نیز می‌افزاید)

3: چرا زحمت کشیدین، ما که راضی نبودیم، چرا ویلا ندادین، چرا ماشین ندادین... (در این خوانش کلا محل ویلا و کنار دریا بودن آن حذف شده)

4: باز شود دیده شود بلکه پسندیده شود... دست شما درد نکنه چرا زحمت کشیدین چرا ویلا ندادین کناردریا ندادین

( جملات «باز شود دیده شود بلکه پسندیده شود» به اختیار و بر پایه میزان حوصله و در صورت به‌خاطر آمدن احتمالی قوی برای استفاده شدن در ابتدای پاره ترانه دارد و معمولا این جملات دقیقا همزمان با لحظات پر تعلیق پاره شدن کاغذ کادوی هدیه است)

5: چرا ویلا ندادین...کنار دریا ندادین... راهو که بند اوردین... پس چرا کم اوردین

6: دستت شما درد نکنه، چرا زحمت کشیدین؟ کاخو ویلا ندادین؟ ماشین تویوتا ندادین؟

7: جاده رو بند آوردی این چی چی بود اوووردی... پس چرا ویلا ندادی... کنار دریا ندادین... اینو (عمه‌ش / / عموش / داییش / خاله‌ش) آورده... غلط کرده آورده (یا: چه خوب کرده آورده)

وعده: تحقیقات و مطالعات و روحیه‌شناسی و ابعاد تاثیرگذاری و میزان گرما بخشی این پاره ترانه طنز مخصوص جشن تولد را به همراه اندک درنگی بر ساختار ریتم و موسیقی آن را به عنوان مطلبی مستقل در آینده خدمتتان عرضه خواهم کرد...

یک شعر - یک تجربه

دوستی دارم که خرده فکاهی منظومی ساخته بود و آنقدر از این قطعه خوشش آمده بود که آن را برای همه می‌واند اما این بنده خدا چالشش این بود این تک جرقه استعداد شعری‌اش را جرئت عرضه در نزد همسرش نداشت... شعر را اینجا می‌نویسم و تحلیل دوست من و وضعی که داشت با خود شما:

آقایون... خانوما... یادتونه، نیوتون بود یا انیشتن؟؟

که همه ش یه بند می‌گفتن همه چیزا نسبیه!

راس می‌گفتن... عمر عشق من یه روز و نصفیه!

  
نویسنده : هادی مقدم دوست ; ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ روز ٢٦ آذر ۱۳٩٠
تگ ها :