همشهری ماه

 

جسته گریخته ها

خ واهش می کنم لطفا هر جا براتون راحته بی زحمت نگه دارین ؟

هادی مقدم دوست

چرا برخی گوشی هایشان همیشه در مشت شان است ؟

تا به حال گوشی تلفن همراهتان را گم کرده اید ؟ بیایید با هم بررسی کنیم آدمی که گوشی اش را گم می کند دقیقا چه چیز و یا چه چیزهایی را گم کرده است ... تعدادی شماره تلفن در لیست تماس ها ، گزارشی از تماس های گرفته شده، گزارشی از تماس های از دست رفته و گزارشی از تماس های دریافتی. تعدادی پیام کوتاه رسیده و تعدادی پیام کوتاه دریافتی ... احیانا مقداری عکس ، احیانا مقداری فیلم یادگاری، احیانا تعدادی یادداشت شخصی و مثلا تعدادی از رمزهای مربوط به کارت های اعتباری بانکی و یا ایمیل ها ، احیانا تعداد صدای ضبط شده و احیانا تعدادی موسیقی و شاید تعدادی فایل های متنوع نوشتاری و غیره .. . خب ! ما درباره چه چیز صحبت می کردیم ؟ درباره گوشی تلفن یا یک لپ تاپ ؟ بله ! گوشی های تلفن این روزها بیشتر شبیه به لپ تاپ عمل می کند و بخش عمده درد و رنج ناشی از جا گذاشتن یک گوشی تلفن شبیه به گم کردن یک لپ تاپ است. گوشی های تلفن غالبا کارکردهایی جز از تلفن را دارد و بیشتر شبیه به مخزنی از اقلام محرمانه زندگی شده است. بعضی اوقات که گوشی های ساده و بدون کارت حافظه و بدون دوربین هنوز در دست برخی از افراد دیده می شود  به نظرمی رسد که آن افراد تنها افرادی هستند که از یک دستگاه تلفن فقط برای تلفن زدن استفاده می کنند ... به نظر می رسد که مسئله ی دنیای خصوصی چنان موضوع مهم و خلوت شخصی چنان مسئله حادی شده است که باید بخش عمده ای از آن را در یک دستگاه تلفن همراه ریخت و بعد آن را توی مشت گرفت. شاید تحلیل همیشه در مشت  داشتن گوشی استعاره ای از در مشت داشتن زندگی باشد ... به گمانم این استعاره در مورد کسانی که گوشی تلفن شان در مشتشان است می تواند  تا حد زیادی واقعی باشد.

تجربه تحلیل ... حوصله ی تحلیل ... رغبت تحلیل

فرض کنید در تاکسی نشسته اید و اعصابتان خورد است ... دلتان می خواهد سر حرف را درباره هزارتوهای ذهن  باز کنید؟ قصد خاصی نظیر استفاده از تجربه دیگران و یا مثلا بهبود و ارتقا اندیشه خودتان را ندارید و فقط می خواهید کمی درد دل کنید تا قدری آرام شوید ... چکار باید کنید ؟ بی مقدمه که نمی شود حرف را شروع کرد ؟ چگونه این کار را می کنید ؟ اگر رادیوی ماشین روشن باشد شما تا حدودی آدم خوش شانسی هستید؟ چون ممکن است یکی از عبارات توی رادیو مضمونی را به دست شما بدهد تا موضوع  دلخواهتان را مربوط به آن عبارت کنید و حرف تان را به اشتراک بگذارید . اما اگر رادیو خاموش باشد چه کار باید کنید ؟ خب ! پیدا کردن راه با خودتان ... اما شما باید حواستان باشد مسئله ای که طرح می کنید مسئله مشترکی برای همه باشد تا دیگران رغبت هم صحبتی با شما را پیدا کنند ... اگر آنها بو ببرند که شما قصد درددل دارید احتمال دارد که برخوردهای آنها با شما سرد و بی اعتنا و یا از سر رقت و دلسوزی باشد و یا شاید حتی با شما متفرعنانه و توهین آمیز برخورد شود ... اگر می خواهید جمع حاضر در تاکسی با شما فعالانه و کاملا مشفقانه همراه شود نباید اجازه دهید که آنها درد را در شما احساس کنند، چرا که ممکن است با بی اعتنایی احتمالی آنها بر دردمندی تان افزوده شود و به جای دلجویی باعث دلگیری بیشتری شوند. باید برای طرح درد خود و پیدا کردن درمان به درد و به درمان افراد توی تاکسی اندیشید و مطالعه خود را بر آنها افزایش داد ... یعنی باید اول برای دیگران دل سوزاند... همه آنهایی که توی تاکسی نشسته اند قصد رفتن به جایی دارند که با عزمی جزم به آن سو حرکت می کنند و احتمالا در فکر آماده شدن برای مواجهه با وضعیت بعدی هستند ... باید با تمرکز به آنها فکر کرد و افکار آنها را بر اساس نشانه ها حدس زد ... اگر روی پای یکی از مسافران پاکت خیلی بزرگ عکس رنگی ام آر آی است باید متوجه شد که او یا از بیمارستان آمده یا به بیمارستان می رود ... اگر یکی از آنها مرتب گوشی اش زنگ می خورد و او گوشی را بر نمی دارد باید متوجه شد احتمالا در حال گریز از فردی است که برای مواجهه با او بیم دارد و غیره ...  خب ! حالا فکر می کنم تقریبا به انتهای مسیر رسیده ام و باید پیاده شوم ... احساس می کنم حالا کمی آرام تر شده ام و سوخت موجود در بیقراری تبدیل به سوختی برای حرکت در اندیشه شده ... برخی روانشناسان به برخی درددل ها که با نق زدن پهلو می زند " نشتی " می گویند ... نشتی از اسباب کم شدن است ... انرژی هر لحظه ای را می توان مدیریت کرد ... حتی انرژی خشم و یا دل نگرانی را ...

با کریمان کارها دشوار نیست

سری بزنیم به نانوایی ها ... نانوایی ها اخیرا خیلی خوب شده اند ... خود را ملزم می دانند که تمیز باشند و موقع پخت نان سیگار نکشند و ته سیگارشان را توی تنور نیاندازند ( باور می کنید بارها به چشمم دیده بودم که پسر جوان نانوایی تافتونی دم خانه مان در حضور پدرش سیگار می کشید و ته سیگار را می انداخت توی تنور !؟ ) ... امروزه حتی برخی نانوایی ها را دیده ام که برای مغازه خود تابلو می گذارند و حتی اسمی هم برای نانوایی خود انتخاب می کنند ... یک بار یکی از برنامه های تلویزیون هم گزارشی از یک نانوایی پخش کرد که برای مردم منتظر صندلی گذاشته بود و مقداری مجله روی میز قرار داده بود تا در فاصله انتظار پخت نان فقط نگران اینکه کسی نوبت شان را تصاحب کند نباشند و احیانا بتوانند با هم دوست باشند و کمی گپ هم بزنند ... اخیرا که نانوایی ها توسعه یافته اند و حتی به انواع تازه نان نیز افزوده شده برخی از نانوایی ها در ابتکاری جذاب و خلاقانه روی نان هایی که می پزند سبزیجاتی نظیر شوید و زیره می ریزند ... این حرکات البته بیشتر در نانوایی هایی که موسوم به آزاد پز هستند انجام می شود ... آنها نانی را که می پزند با آرد بدون یارانه می پزند و بهای نانی که ارائه می کنند قدری بیش از نانوایی هایی است که با آرد یارانه ای  نان می پزند ... یک روز صبح زود در یکی از این نانوایی های آزاد پز که انتظار می رفت در فورانی از نشاط و خلاقیت نان را آماده کند و تحویل مشتری دهد با عکس العملی در برابر تقاضای یکی از مشتریان مسن شدم که جای بسی تامل دارد ... آن مشتری خانوم به همراه خود مقداری سبزیجات خشک شده معطر آورده بود و از شاطر نانوایی سنگکی با ذکر گفتن کلمه مادر، خواهش کرد که آن مقدار از سبزیجات را از او گرفته و تنها با خرج کردن یک حرکت دست از ناحیه مچ سبزیجات را روی خمیر پهن شده روی تخته بریزد ... نانوا ابتدا به ساکن و بدون هیچ تاملی مخالفت کرد ... خمیر به داخل تنور رفت و قرار شد همان نان معمولی پخت شود ... مشتری پیرزن دوباره صبر کرد تا خمیر دیگری آماده فرو رفتن بر تنور و خفتن بر سنگ های داغ شود و دوباره دستش را دراز کرد و از شاطر خواست که " مچ رنجه " کند و قدری از این سبزیجات را بپاشد روی خمیر اما شاطر که این بار عصبی تر بود با صدایی بلند تر گفت نمی شه... حالا مکالمه ای بین آنها درگرفت که بنده آن را عینا برایتان نقل می کنم

پیرزن : چه عیبی داره آخه مادر من ... خب اینارو بگیر بریز رو خمیر  

شاطر : خانم بذار کارمونو بکنیم

پیرزن : پسرجون یعنی چی ؟ خب اگه می گفتم یه مشت از اون خاشخاشای خودت بریز رو سنگک قبول می کردی

شاطر : ما خشخاش نداریم ... کنجد داریم ... کنجد بخوای می شه پونصد تومن

پیرزن : حالا کنجد ... حالا هر چی ؟ ... من دارم می گم یه مشت از این ها رو بریز رو اون خمیر

شاطر : نمی خواد کار منو به من یاد بدی شما بفرمایید تو صفتون وایسید ...

پیرزن : کی خواست به شما کارتو یادت بده ... چی می شه این کارو برام بکنی

شاطر : مادر داری اعصاب مارو خورد می کنی ... ولمون کن سر صبحی ... اوقات مارو تلخ نکن

پیرزن : آخه چرا اینجوری می کنی ... چی می شه مگه ؟ خب بریز این وامونده رو دستم درد گرفت ... هی می آرم هی پس می زنی

شاطر : خانوم درست صحبت کن ... می بینبد ؟ داره به من می گه وامونده ... خانوم بفرما بیرون وگرنه زنگ می زنم صد و ده

صاحب مغازه در این لحظه از راه می رسد ... مردی است موقر و دارای کمالات ... مقداری پلاستیک تمیز و یک دستگاه دوخت حرارتی کیسه پلاستیک در دست دارد و مقداری برگه های سفید که اسم و مشخصات نانوایی روی آن چاپ شده .. قصد دارد نان ها را در کیسه های پلاستیکی بگذارد و اعلامیه مغازه را در آن قرار دهد و نان ها را به دست پیک بدهد تا پیک آن را به فروشگاه شیک و بزرگی برساند که در کنار دیگر اقلامش نان سنگک هم می فروشد ... صاحب مغازه خیلی زود ماجرا را می فهمد ... سبزیجات را از پیرزن می گیرد و از شاطر می خواهد که آنها را روی خمیر بریزد ... و قبل از اینکه شاطر سبزیجات را روی خمیر بریزد می گوید : خانم ما این کارو برای شما انجام می دیم اما بهداشت بهمون ایراد می گیره !

پیرزن که هنوز ناراحت و ملتهب است پاسخ می دهد : بهداشت به چیزی که من خودم با دست خودم تو خونه خودم تمیز و پاکش کردم ایراد می گیره ؟ ... توام بهانه می گیری ؟

صاحب مغازه ناراحت می شود و به شاطر می گوید که سبزیجات را روی خمیر نریزد ...  پیرزن گریه اش می گیرد و از نانوایی خارج می شود ... تا اندکی نانوایی در بهت فرو می رود و همه عبوس می شوند ... مرد شاطر که به نظر پشیمان می رسد می گوید : اگر از اول درست با ادب خواهش می کرد براش می ریختم ... یک نفر که شاهد ماجرا از ابتدا بود از دور می گوید : اونکه اول بهت گفت مادر قربونت برم خواهش می کنم ... من تا همین جای ماجرا در نانوایی بودم و بعد بیرون رفتم ... ماجرا فرسایشی شده و سر صبحی اعصاب من هم داشت له می شد.

تکمله : به نانوایی رفته ام . همان نانوایی . از روز رخدادی که برایتان نقل کرده ام بیش از بیست روز می گذرد ( یعنی بنده حدود بیست روزی است که برای خانه نان نگرفته ام ) ... در این حضور دوباره متوجه شدم که شخصیت مرد شاطر جور دیگری شده است ... گویا انکساری به او دست داده است ... شکسته و مهربان شده و راه کریمی پیش گرفته است. بار بعد  در مطلب آتی بیش از این درباره کیفیت و ابعاد و جهات انکسار و تغییر این مرد شاطر برایتان خواهم گفت. این اتفاق مبارکی بود و حالا – فقط ساعتی پیش از بسته شدن مطلب- عزم را جزم کردم که این تغییر احوال را به خودم و شما هم تبریک بگویم.

سخنی از امیر مومنان علی علیه السلام

برویم مترو  و یک تشکری کنیم از عزیزی که نمی دانیم کیست و سبب حرکتی در انتشار یک قسمت  از نهج البلاغه  امیر مومنان علی علیه السلام شد ...

آرام باش . تفکر کن . توکل کن . آستین ها را بالا بزن . آنگاه می بینی که خداوند پیش از تو دست به کار شده است ...   

امروزه اگر اهل اینترنت باشید و به جستجو در موتورهای جستجو علاقمند باشید و اگر این حدیث شریف را در اینترنت سرچ کنید می بینید که در بسیاری از وبلاگ ها و در میان جوانان این حدیث بسیار محبوب و خواستنی است و در برخی از آنها به این نکته اشاره شده که اولین بار حدیث را روی تابلوهای مستطیل شکل و باریک توی واگون های مترو دیده اند ... انتشار این حدیث در مترو حقیقتا به انتشار و بهره رسانی از آن کمک کرد ... حالا مدتهای خیلی زیادی است که در انتظار فرصت هستم تا از آن عزیزی که برای بار اول تصمیم به انتشار این حدیث پر خیر و برکت در واگن های مترو کرده تشکر کنم و از راه دور دست او را بفشارم و از روی قدردانی به ایشان ایوا... بگویم.

تحلیل تصادف

یک چیزی که بعد از تصادف های خیابانی و بخصوص تصادفات جاده ای رخ می دهد خیلی جالب است. البته دو تا چیز بعد از تصادفات جاده ای رخ می دهد که جالب است اول دومی را می گویم و بعد می روم سراغ اولی ... دومی فیلم گرفتن با موبایل از صحنه تصادف است و اولی که بیشتر مد نظر این مطلب است جلسه نقد و کارشناسی رخداد تصادف و تعیین میزان خسارت توسط تماشاچیان است ... یعنی وقتی یک تصادف رخ می دهد چندین نفر وارد صحنه تصادف می شوند و از ابتدا مانند یک کارشناس تعیین مقصر و بعد تعیین اندازه خسارت می کنند ... این در فاصله ای است که افسر راهنمایی رانندگی هنوز سر نرسیده است ... حیرت انگیز است که برخی ازین افراد چنان مصر به عقیده خویش هستند که حتی بعد از آمدن افسر هم به او می چسبند و دم گوش او راه می روند و بدون اینکه ذینفع باشند مدام ابراز نظر می کنند ... این تجربه دخالت در کار دیگران را تنها در بازی های شطرنج پارک دانشجوی تهران دیده بودم ... دو نفر در حال بازی هستند و چندین نفر دور این دو نفر با صدای بلند و بدون هیچ مانعی درباره بازی  در جریان  نظر و پیشنهاد می دهند . بازیکن های شطرنج ابدا حساسیتی به آن صداها و دخالت ها نشان نمی دهند و حتی استقبال می کنند چرا که بازی شطرنج رقابتی فکری است که در آن بازیهای جنگ روانی نیز بر هیجان مسابقه می افزاید اما افرادی که تصادف کرده اند عملا از دخالتهای دیگران در رنج هستند چرا که صحنه صحنه تصادف است و این رخداد عصبی کننده ترین رخدادی می تواند باشد که برای افراد صاحب ماشین می تواند در سطح شهر اتفاق بیفتد .

تو اخراجی ...

یکی از ابزارهای خیلی معروف مهار کردن افراد استخدام شده در یک جا همانا اخراج یا " بیرون کردن " خودمان است. در برخی از کارها و در برخی پروژه ها و در نزد برخی کارفرمایان این تمهید شکلی کاملا افراطی و اغراق آلود دارد ... البته کارفرما حق دارد که نیروی کار خود را گزینش و انتخاب و  حتی اخراج کند اما سیطره این  یک حق گاهی اوقات چنان غالب بر کارفرمایانان می شود که از هزار حق دیگر غافل می شوند و به همین جهت امر اخراج برایشان کاری می شود به آسانی آب خوردن ... اما بشنوید که این اختیار برای اخراج باعث تولد پدیده ای در نزد برخی تشکیلات های من درآوردی تبلیغات شده ... داستان ازین قرار است که یکی از آشنایان تصمیم گرفت به عنوان پیک موتوری یک شرکت توزیع آگهی و تبلیغات استخدام شود. وی روز اول و بدون هیچ گزینشی و بصورت آزمایشی استخدام شد و روز دوم اخراج شد... بدیهی بود که چون به آن کار عادت نکرده بود و اصلا روی حقوق آن حساب نکرده بود و تنها یک روز را صرف آن کرده بود ترک آن شغل برایش سخت نبود ... اما واقعیت این است که آن شرکت کارش این است که افراد موتورسوار را به مدت یک روز و به صورت آزمایشی استخدام می کند و آنها را تحت عنوان آزمون همراه بار سنگین بروشورها و کاتالوگهای تبلیغاتی به جاهای مختلف می فرستد تا بسته ها را به مقصد برسانند و فردا آنها را اخراج می کند ... این تمهید دقیقا شبیه تمهیدی است که کارگاه های صنعتی و تولیدی  کم بضاعت در استخدام پادوها داشتند ... جمله آنها این بود : پسرجون یه هفته وایمیسی کار می کنی ببینم کارت چه جوریه ... خوب نباشی ردت می کنم می گم خداحافظ شما ! ... آن کارگاه ها هر هفته با اخراج پادوی قدیمی یک پادوی جدید را با همین تمهید و بدون پرداخت هیچ حقوقی استخدام می کردند...

آقا خواهش می کنم لطفا هر جا براتون راحته بی زحمت نگه دارین ؟

آدم ها اخلاق ها و تربیت های گوناگون دارند ... خلقیات آدم ها گاه در تک تک کلمه ها و لحنی که در ادای کلمات دارند نمود پیدا می کند ... مثلا یک سلام ساده را صد شخصیت مختلف به صد شکل مختلف می توانند ادا کنند و یا هر صد شخصیت می توانند صد سلام مختلف در صد حالت خلقی مختلف داشته باشند ...یکی از وقت هایی که کلماتی کلیدی برای درک شخصیت افراد می توانیم به دست بیاوریم  وقتی است که در تاکسی نشسته ایم و می بینیم که یک نفر می خواهد پیاده شود . جملاتی که افراد برای فرمان و یا درخواست پیاده شدن به راننده می گویند همانگونه که می دانید بسیار متنوع است ... بر اساس شنیده ها و تجربه های شخصی چند تایی از آنها را اینجا می آورم ... می دانم که شما هم می تواند برای خودتان به تکمیل و افزودن بر این ردیف ها کمک کنید

1-     نیگر دار

2-    آقا نیگر دار

3-    آقا  دمت گرم همین بغلا نیگر دار  

4-    آقا نیگر دار پیاده می شم

5-    آقا نیگردارین پیاده می شم

6-    آقا بی زحمت نگه دارین پیاده می شم

7-    آقا لطفا بی زحمت نگه دارید می خوام پیاده شم

8-    آقا لطفا بی زحمت نگه دارید پیاده می شم

9-    آقا خواهش می کنم لطفا بی زحمت نگه دارین پیاده می شم

10-                       آقا خواهش می کنم بی زحمت هر جا راحتین لطفا نگه دارین می خواستم پیاده شم

این فضا برای تبلیغات اجاره داده می شود

فضاهای تبلیغاتی فضاهای متنوعی هستند از تلویزیون و بیلبورد گرفته تا بالون و حاشیه استادیوم و دیوارها تا پشت قوطی کبریت ... تمام اینها در یک نکته مشترک هستند و اینکه این نقاط در معرض دید عموم هستند ... یعنی به عبارتی تبلیغی که پشت یک قوطی کبریت شود می تواند خیلی بیشتر از یک روزنامه که گروه خواننده محدودی دارد در معرض دید قرار بگیرد ... نکته بعدی میزان تاثیر برای جلب توجه است ... حالا برای انتخاب محل تبلیغ بین کناره های یک استادیوم و پشت یک قوطی کبریت باید دست به تحلیل گروه مخاطبان و کسانی که با آن نقطه تبلیغاتی روبرو می شوند زد ... آیا می شود یک پیام ورزشی را پشت قوطی کبریت نوشت ؟ برای تصمیم گیری باید بررسی شود ... اخیرا پشت یک قوطی کبریت دیدم که بازی سودوکو چاپ شده بود و قبل تر از آن دیدم که این فضای مناسب برای تبلیغات به چاپ عکس ورزشکاران اختصاص یافته بود و باری دیگر دیدم که فضای خالی و سفید پشت قوطی کبریت را خط کشی کرده و آماده برای نوشتن یادداشت کرده اند  ... به نظر شما پشت قوطی کبریت برای چه جور تبلیغی مناسب است ؟

آیا شمردن پول کاری زشت است ؟

می گویند اگر پول را از روی زمین هم پیدا کردی آن را بشمار ... اما در میان برخی از مردم شمردن پول حتی در مقابل گیشه بانک هم عملی خلاف ادب محسوب می شود و ابدا دست به این کار نمی زنند ... از سختی و نفس گیری شمارش پول که بگذریم گمان می کنم عمده ترین علت نگرانی از این بابت است که طرف مقابل گمان کند که مورد اعتماد طرف دیگر نیست و بگوید : یعنی تو فکر می کنی من از پولا ورداشتم ؟ ... این ملاحظه و شرم تا بدانجا فعال است که گاهی اوقات افراد رمز عابر بانکشان را هنگام خرید با کارت عابر - علیرغم همه سفارش هایی که برای نگفتن رمز به دیگران شده – بلند بلند می گویند تا نبادا مرد فروشنده فکر کند مشتری به او بی اعتماد است و یا  او را دزد و یا سارق می پندارد ... اصولا یکی از اوهام وحشتناک برای برخی افراد این است که دیگران درباره او چه فکری می کنند ؟ این وهم گاهی چنان فعال عمل می کند که شخص حاضر است پولی را که به عنوان بقیه از کسی می گیرد نشمارد تا تصوری برای طرف مقابل ایجاد نشود ... فکاهی ترین رفتار در این مجموعه رفتارها، رفتار آشنای افرادی است که برای بخشی از مطالبات و یا تسویه حساب چکی را دریافت می کنند و بعد بلافاصله به دستشویی رفته و آنجا پاکت را باز می کنند تا از مبلغ روی چک خبردار شوند !

روش های ترغیب به باز کردن spam

اسپم یا همان هرزنامه الکترونیکی یا همان نامه هایی که برای همه فرستاده می شود به نظر می رسد چیز اعصاب خرد کنی است که باید زیر دست و پا له شود و  فضای نگهداری آنها در ایمیل های شخصی با بیرحمی تمام و با یک کیلیک خالی شود ... اسپم ها شاید به درد باز شدن نخورند اما به درد پژوهش هایی راجع به پدیده زرنگ بازی می خورد ... اصولا کسانی که اسپم می فرستند خوب می دانند که کاربران اینترنت تصورشان از اسپم چیزی است در مایه های ویروس و برای همین می دانند که اسپم آنها  به احتمال زیاد اصلا کلیک نخورده و باز نمی شود ... اما اگر شما اهل دقت در جزییات این اسپم ها باشید با زرنگ بازی هایی برخورد خواهید کرد که روز به روز بر تعداد آن ها افزوده هم می شود ... دو تا از این زرنگ بازی ها را برای ایجاد انبساط و مثال عرض می کنم .

1-    اسپم ها را با نام و نام خانوادگی دختران یا پسران جوان می فرستند ... اسامی می تواند این باشد : مونا . فرشاد . سارا . حامد . گیتا ... بطوریکه خواننده اسپم فرض کند که این نامه الکترونیکی اسپم نیست و از طرف یک آدم حقیقی که اسم و فامیلی اش را بر ایمیلش همراه کرده فرستاده شده ...همین ترفند باعث می شود که صاحب میل باکس کمی مشتاق شود که بداند کدام مونا و یا کدام حامد و یا کدام سارا  برای او با اسم خانوادگی اش ایمیل فرستاده ... بذار باز کنم ببینم درون این نامه چیست ؟ ... گاهی اوقات همین افراد بجای موضوع نامه که در شکل صادقانه باید اسم کالایی باشد که آگهی می کنند ( مثلا ژل کوچک کننده شکم ) می نویسند : چطوری عزیزم ؟ ... یا : کجایی بابا ؟ ... یا : چرا جواب ایمیلامو نمی دی ؟ ... بدین گونه صاحب میل باکس جانش پر از حرارت می شود که بداند آیا واقعا کسی او را عزیزم خطاب کرده ... یا اینقدر از دوری اش در عذاب است که به او شکوه می کند کجایی بابا ؟ ... خب ! پس بذار باز کنیم ببینیم درون این نامه چیست !

2-    دومین راه زیرکانه ای ک بدون تحت تاثیر قرار دادن احساسات باعث می شود که برخی افراد بی تجربه اسپم ها را باز کنند این است که در قسمت عنوان نامه قبل از نام نامه می نویسند : Re

دیدن این حروف قبل از عنوان نامه برای افرادی که اهل ایمیل و ریپلای و فوروارد و سند توآل و ... هستند یعنی اینکه : من قبلا نامه ای به کسی نوشته ام و حالا  او دارد جواب مرا با ریپلای می دهد . یعنی این جواب کدام نامه من است ؟ ... پس باز هم : بذار باز کنم این یکی رو هم !

سندروم پوست کبابی

اخیرا یک سندرومی معرفی شده به نام : سندروم ( نشانگان ) پوست کبابی ... بیشتر به یک مطائبه می ماند اما اصل قضیه این سندروم این است که لپ تاپ را زیاد روی پایتان نگذارید چون پوست پایتان می سوزد و شکل کباب شده گی به خودش می گیرد و رنگ سوختگی برای همیشه بر روی پوست پای شما باقی خواهد ماند و امکان دارد که عوارض جلدی دیگری هم داشته باشد.

  
نویسنده : هادی مقدم دوست ; ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ روز ٢٦ آذر ۱۳٩٠
تگ ها :