فیلمنگار شماره 40

 

قنوت:پیاله دستان پر از نیاز

هادی مقدم دوست

فکر های اول:

به فیلمنامه ای فکر می کنم که شخصیت اصلی نیازمند باران است.شرطم با خودم این است که در ربطی غیرشعاری وگفتاری وبه شکلی کاملا دراماتیک،به واسطه برکت نماز به باران برسد.

برای خودم شروطی گذاشته ام:

الف)نماز را وارد بافت دراماتیک کنم.پس باید به عنوان یک امر ضروری دیده وعنوان شود ونماز به عنوان یکی از محورهای داستانی روندی برای خود داشته باشد وفقط یک ترجیع بند همواره یک شکل وهمسان نباشد.ساده تراین که اگر درروند خشکسالی ودرمحور روند عناصر که تحت تهدید خشکسالی هستند کم جان شدن عناصر را می بینیم(مثل پژمرده شدن گیاهان)،باید نماز شخص نمازگزار هم روندی(قطعا صعودی وروبه استحکام وارتقا)پیدا کند.

ب)منطق صعود روندی که برای استحکام نماز می بینیم،بایدبا محور شرایط طبیعی وجغرافیایی تقاطع پیدا کرد واشاراتی که به احتمال ریزش باران داده

می شودنه قطعی ونه خیلی احتمالی وتصادفی باشد.وضع توزیع اطلاعات آب وهوایی منطقه بایدطوری باشد که در کنار زمان محدودی که برای مثلا از دست رفتن محصول قید شده ویا دارد حس می شود،فضای خواهش ونیاز وتمنا درنماز را برای شخصیت ایجاد کند.

ج)منطق های صعود روندی که برای استحکام نماز می بینیم،ابتدا به ساکن باید برانجام صحیح آداب نماز استوار باشد وقطعا نماز آخر فیلم باید بی نقص ترین نماز از این لحاظ باشد.

د)منطق های صعود روندی که برای استحکام نماز می بینیم ضمن توجه شخصیت اول به خود نماز ونیازی که به نماز پیدا می کند،توامان با محوری داستانی(که مضمون آن آزمون باشد)هماهنگ شود.مثلا جایی که شخصیت اول به ضرورت نماز اول وقت پی می برد،موازی با ساعت عبورتانکر آب شود.او باید یا نماز اول وقت را انتخاب کند یا تانکر آب.

ه)منطق های صعودی روندی که برای استحکام نماز می بینیم،هماهنگ با اخلاصی باشد که شخصیت اول در محور اصلی داستانی(که مضمون مرکزی اش انفاق وزکات است).پیدا می کند.جنس رسیدن به این اخلاص باید با رعایت منطق هایی باشدکه در ملاحظات مربوط به گزینه اخلاص باید بررسی وپرسش وفکر شودوقطعا باید ارتقای سطح خلوص درمحور داستانی اصلی قرار بگیرد(که هنوز پیدا نشده).

نکته مهم:ورود نماز به فیلمنامه ضمن سادگی،منطقی وحاوی بارهای اطلاعاتی درباره شخصیت وحاوی مفهوم حق وعبودیت وطاعت باشد.

و)صحنه اجابت خواهش باید همراه بایک ایماژ(تصویر)سینمایی جالب وشکیل ودر لحظه نماز باشد که حتما این تصویر باید به راحتی مفهوم خود را منتقل کند وماخوذ از مبانی معرفتی نماز باشد.

یک عکس

گاهی اوقات عکس هایی که می بینیم برایمان چیزهای جالبی دارد.مثلا عکسی که در آلبوم خصوصی یکی از ملوانان نفتکشی که در میانه دریاوروی یک نفتکش غول پیکر گرفته شده بود.در یکی از عکس ها مردی روی بالاترین قسمت نفتکش نشسته بودودست هایش برای دعا روبه بالا بود.در عکس صورت مرد معلوم نبود وتقریبا به خاطر روبه رو بودن دوربین با آفتاب صبح عکس ضدنور شده بود.تقریبا عکسی کلیشه ای به نظر می رسید.به خصوص این که ضد نور هم بود.اما کسی که این عکس را گرفته بودنه عکاس بود ونه کلیشه های عکاسی گونه مذهبی را می شناخت.مشخصاً عکس رئالی بود که با یک دوربین خیلی معمولی گرفته شده بود.عرشه ای که درپس زمینه بودنقطه مرتفع سوژه را خوب می نمایاند.از عکاس پرسیدم چرا در جای دیگر نماز نخوانده آیا او نگهبان آن نقطه است .عکاس گفت سوژه اصلا در حال نماز نیست ودرحال مناجات است وگفت می دانسته که اوهر روز نمازش را در کابین خودش می خواند.پرسیدم آیا او آن روزها نیاز ومشکل خاصی داشت که رو به دعا آورده؟عکاس خندید وگفت او همیشه دعا می خواند.شب های جمعه دعای کمیل وشب های چهارشنبه دعای توسل.می گفت همیشه مفاتیح وصحیفه سجادیه رابا خود به دنبال داشت وهمیشه هم این دعا ها را روی عرشه یادر کابین می خواند.می گفت یک بار هم که دوکتابش را به کاپیتان خارجی کشتی بخشید،وقتی به بندری رسیدیم،سریع رفت کافی نت واز اینترنت هر دو کتاب را روی فلاپی ریخت وازآن به بعد مقابل لب تابی که کاپیتان به او هدیه داددعا می خواند.گفت اگرعکس را خوب نگاه کنی لب تابش را می بینی.عکس را ازآلبوم درآوردم تا پلاستیک معمولی جوفی که عکس توی آن رارفته بود وضوع عکس را نگیرد.بله می شد چیزی مثل نیم رخ یک لب تاب را مقابلش دید.پرسیدم شخص غمگینی بود؟گفت اتفاقا بسیار بانشاط بودوحتی نغز موزون وشوخ طبعانه ای هم درباره لب تابش ساخته بود:

تاب لب تو هیچ لب تاب نداشت!

متوجه شدم شخصی که این ایماژها را ساخته(سوژه عکس)واقعا یک پرسوناژ است.درزندگی قبلا این تجربه را داشتم که منبع بلاانکار تولید ایماژهای سینمایی شخصیت های جذاب هستند.مثلا اگر اصرارآن ملوان مومن برتداوم نیایش هایش درکارنبود.صحنه خواندن دعا در دریا و در مقابل لب تاب اتفاق نمی افتاد.فقط مانده بودم چرا آن بار بر آن نقطه مرتفع به دعا نشسته است.پشت عکس را نگاه کردم.فکر کردم شاید یک یادگاری از سوژه پشت عکس باشد.اما تنها چیزی که نظرم را گرفت تاریخ چاپ عکس بود که دستگاه چاپ به صورت خودکار وبااعداد ریز آن را روی پشت کاغذ عکاسی حک کرده بود.خیلی سریع تاریخ میلادی را با تقویم شمسی خودم مقابله کردم.می دانستم که آن تاریخ تاریخ دقیق روز مناجات نیست وطبعا تاریخ مناجات عقب تر از تاریخ چاپ عکس بود.تمام مناسب ها تا اول سال را چک کردم،اولین مناسبت «روز نیایش»بود

دوسال بعد

دوسال،بعد از دیدن این عکس یک روز صبح زود به خانه مادرم رفتم.ماشین رختشویی مادر من از ماشینی که خانواده زنم به عنوان جهیزیه به او داده بودند،هم بزرگتر است هم قوی تر ،شب عید بود وباید پرده های خانه را حتما می شستیم ،می خواستم پرده ها را ببرم خشکشویی.مادرم گفت:بده به من می اندازم توی ماشین.مادرم را در خانه ندیدم.بنا نبود صبح به آن زودی جایی برود.گفتم شاید رفته که در صف شیر دولتی بایستد وشیر بگیرد.اما وقتی داشتم به خانه می رفتم،او را در صف ندیدم.خیلی دلم شور افتاد.پدرم را که خواب بود بیدار کردم.اما خیالش راحت بود که گم نشده ومی خندیدومی گفت جای دوری نرفته است.خیالم راحت شد.چون اگر اتفاقی افتاده بود خدای نکرده او این طور خیالش راحت نبودو باز خوابش نمی برد.رفتم سراغ ماشین رختشویی.خالی بود.نمی دانستم آنها راشسته یا نه.اگر نشسته باشد هنوز در انباری است که کلیدش را ندارم واگر شسته باشدحتما آنها را روی بند رخت-در پشت بام-پهن کرده است...به خودم گفتم بروم پشت بام ببینم پرده ها پهن است یا نه.اگر پهن بود وخشک شده بود بردارم آنها را ببرم.اگر هم نبود که حتما هنوز در انباری است.به پشت بام که رسیدم مساحت کوچک بام پربود از پرده هایی که مادرم آنها را پهن کرده بود.چهار ردیف بندرخت کشیده بود و پرده های روی بندها کوچه های کم عرضی ساخته بودند.ساختم اقدام کنم به جمع کردن پرده ها.صدای مادرم را شنیدم که دعا می خواند.مادرم را نمی دیدم و نمی دانستم در کدام کوچه ودرمیان کدام پرده است.کفشم را در آوردم و بی صدا شروع به جست وجو در میان پرده هایی که برایم مثل لابیرنت بودکردم.در یکی از کوچه ها ایستادم ومادرم را دیدم که در میان پرده های لغزان از نسیم صبح به دعا نشسته است .برگشتم واز پله ها پایین رفتم .پدرم بیدار شده بود و داشت دست وصورت می شست.گفت:مادرت را دیدی؟گفتم:روی بام بود.گفت:دعا می خواند؟

سرتکان دادم .گفت امروز روز عرفه است،مستحب است که دعای عرفه در مرتفع ترین مکان در دسترس برگزار شود.یاد آن ملوان در عکس افتادم.همان شخصیت جالبی که با ویژگی هایش صحنه های جالب می ساخت.فهمیدم اگر بر بلندی دعا می خواند.مشغول انجام فریضه ای بودکه حتی از آیین های ظریف مستحبش هم مطلع بود.متوجه شدم که رسیدن به ایماژهای سینمایی مربوط به مناسک دینی جدا از ویژگی های شخصی مومن،اطلاع وآگاهی از رسوم واصول دقیق خود فرایض است.

صحنه آخر

حالا به یکی از پزیسیون های زیبا ومتفاوت نماز فکر می کنم؛به لحظه قنوت،دست ها را مانند یک نیازمند پیاله می کنی وبه هر زبانی که دلت بخواهدازخدا حاجت می خواهی.فکرش را بکن.اگر قصه من تقاضا ونیاز باران باشد،چه عکس قشنگی می شود.اگر در لحظه اجابت حاجت-یعنی ریزش باران-شخصیت در ظل آفتاب خشکسالی به نماز ایستاده باشدو قنوت بسته باشد،آن هم مثلا با دست هایی که چاک چاک است وپینه بسته.می بینی که سایه ای بر نمازگزار افتاد وحتما خودت حدس می زنی که این سایه ابرهایی است که می آیندونور زیاد صحنه را می گیرندودرست وقتی که شخصیت در یکی از آن قنوت های پراز نیاز طولانی اش قرار دارد،می بینی که در پیاله دستان پینه بسته پر از نیازش قطره ای می چکدواو که مکلف به اتمام دعای آغازیافته است،پیاله قنوتش پیش چشم تماشاچی پر از آب باران می شود.بر پیاله دستان پراز پینه وترک او که باران می بارد،انگار بر کویری ترک خورده باران می بارد .حالا هر بار که دستم را پیاله می کنم که از چشمه ای آبی بنوشم،به خاطر می آورم گویی حاجتی از قنوت اجابت شده است

  
نویسنده : هادی مقدم دوست ; ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ روز ٢٥ آذر ۱۳٩٠
تگ ها :