یک تاماس برای نامه نگار

نامه نگار

هادی مقدم دوست

.............. 

تاماس ساکت و کم حرف شده و زیاد راه می رود و من فکر می کنم او هم از همان هایی است که برای فکر کردن مجبورند راه بروند . به او گفته ام یک کاری انجام دهد . گفته ام که یک دفتر چه یادداشت همیشه  همراهش داشته باشد و یک قلم و اگر ایده ای به ذهنش رسید آنها را یادداشت کند . کمی نگاهم کرد و لبخند غمگینی زد . البته خوشحالم که همراه غمی که در نگاهش داشت یک لبخند بود اما غمش دیگر برای چه بود . راستش خسته شده بودم از اینکه بخواهم پروسه ای را طی کنم تا خودش بیاید و برایم بگوید که موضوع از چه قرار است . رفتم پیشش و گفتم : چرا حالت گرفته س ؟ گفت الان یک ماهه که چشمه خلاقیتم خشک شده است و هیچ سوژه جالبی به ذهنم نمی رسد . گفتم شاید خاطرخواه شده ای ؟ یک جوری جواب داد که به نظر می آمد حدسم زیاد پرت هم نبوده است ولی درجا فهمید که احساس کرده ام انگار حدسم  را صحیح فرض کرده ام و تندی برگشت گفت دوستم بدهکار است و ممکن است به خاطر یک پول کم کار دست خودش بدهد و من نگران او هستم . گفتم خب دلیل خشک شدن چشمه خلاقیتت لابد همین نگرانی است . گفت چرا وقتی من در حال تجربه یک حس انساندوستانه هستم باید چنین مجازاتی شوم . گفتم این مجازات نیست این یک تجربه واقعی ست که عین خود زندگی ست . به او گفتم زیاد نگران چشمه خلاقیتت نباش . گفتم دلم می خواهد یک فیلم بسازم و با آن پولی دربیاورم . گفتم از چه راهی ؟ مگر تو یک حرفه ای هستی ؟ گفت جشنواره . اگر بتوانم جایزه جشنواره را بگیرم می توانم پول او را جور کنم اما فقط پانزده روز مانده و من سوژه ای به فکرم نمی رسد . گفتم برو درباره بدهکاری دوستت یک مستند بساز . از بدهکار و طلبکار فیلم بگیر و ته و توی ماجرا را دربیاور و من هم کمکت می کنم . کاری که گفتم را کرد و اسم فیلم را گذاشت:  لطفا قدری مهلت بده . البته طلبکار مهلت نداد و تاماس مجبور شد که دوربینش را بفروشد تا بدهی دوستش را بدهد . آخرین تصویر فیلمش لحظه ای ست که دارد دوربین را می فروشد . موقع فروش دوربین را روشن گذاشته بود و پول را گرفته بود و نوار را درآورد و بعد فیلم تمام می شود . حالا خدا کند فیلمش در جشنواره قبول شود و یک جایزه ای چیزی بگیرد که اقلا پول دوربین دربیاید . 

  
نویسنده : هادی مقدم دوست ; ساعت ٤:٠٥ ‎ق.ظ روز ٢٤ آذر ۱۳٩٠
تگ ها :