صفحه ای به نام جسته گریخته ها در همشهری ماه

جسته گریخته ها

هادی مقدم دوست

این واحد مجهز به دوربین مدار بسته است

از جاده های حومه تهران می گذرم. کارخانه های بسیار بزرگی که دلم می خواهد به تمام آن سر بزنم و درون آنها را تماشا کتم از پیش چپ و راست چشمم می گذرد. در مسیر این جاده ها ( مثلا جاده قدیم کرج ) گاهی حتما چشمتان به دیوارهای بلند خشتی و گلی و طویلی که از قدیم الایام در حاشیه جاده قرار دارد خورده است و حتما دیده اید که روی برخی از آنها با حروف درشت نوشته اند : از منزل کارخانه خود را ببینید ... این آگهی ها دعوت به استفاده ی از تجهیزات ضبط و انتقال تصاویر به صاحبان محیط های کارخانه ای است تا صاحبان آن در ساعتهایی که در محل کار حاضر نیستند بتوانند بر رخدادهای داخل محیط کار نظارت داشته باشند. این پدیده پدیده خیلی تازه ای نیست و چندسالی است مورد استفاده قرار می گیرد اما پدیده ای که اخیرا به سرعت قراگیر و همگانی شده است نصب دوربین مداربسته در مغازه های صنوف فروش کلا و مایحتاج است ( سوپر مارکت ها و میوه فروشی ها و مغازه های فروش لوازم ریز خانگی ) . به نظر می رسد با فراگیری این پدیده و نصب اعلامیه پرینت شده با محتوای : این واحد مجهز به دوربین مدار بسته است ... دوران ناخنک زدن رو به پایان است.

تکنولوژی و خلاقیت فردی

صحبت ناخنک زدن شد و خاطرم رسید که اشاره دیگری به بحث دیالوگ نامحسوس و ظولانی" دزد و صاحب مال " داشته باشم. امروزه ابزار زیادی در اتومبیل ها برای پیشگیری از سرقت خودرو به کار بسته می شود. دزدگیر و قفل فرمان و قفل پدال ابزارهایی هستند برای پیشگیری از سرقت خودرو دیگر متعلقات آن مانند لاستیک ماشین ...لاستیک ماشین عضوی بدون حفاظ و کاملا در معرض سرقت بود. افراد سارق با گذاشتن چند آجر ریر فنر ماشین و سپس شل کردن پیچ های ماشین و سپس کم باد کردن لاستیک اقدام به درآوردن لاستیک و سرقت آن می کردند. البته این نوع از سرقت احتیاج به وسیله نقلیه ای داشت که با آن مال مسروقه را حمل کنند. اما با همه گیر شدن دزدگیرهای حساس سرقت لاستیک خودرو کاهش پیدا کرد چرا که با دست زدن به لاستیک و باز کردن پیچ های آن دزدگیر خودرو بدون شک به سروصدا می افتد. همه اینها به مدد تکنولوژی رخ داد. اما تکنولوژی برای تنها عضو وابسته ی ماشین ( نه عضو پیوسته ) نتوانست کاری کند و آن عضو چادر اتومبیل بود. چادر اتومبیل که انواع خوب ان گاه تا بالای پنجاه هزارتومان هم قیمت دارد ( مانند کاورهای ضدآب ) درست نتوانست به مدد تکنولوژی از دستبرد دزدان در امان باشد. اما نکته اینجا است که در غفلت و بی اعتنایی تکنولوژی خود "صاحب مال" دست به کار شده و برای به سرقت نرفتن چادر اتومبیل چاره ای اندیشیده است. اگر یک روز تابستانی به ردیف ماشین های پارک شده توی یک خیابان یا بولوارها و بزرگراه های درون شهر دقت کنید ماشین های زیادی را می بینید که روی آنها چادر کشیده شده است اما اگر خوب تر دقت کنید می بینید که بخشی از این چادرها لای درب ماشین و یا لای درب صندوق عقب قرار داده شده تا اگر سارقی قصد سرقت آن را کرد قید بردن چادر را بزند چرا که برای بردن آن بایستی که چادر را از لای در بیرون بکشد و یا آن را پاره کند که در این صورت فرد سارق عملا برای خود زحمت بیهوده خریده است. وجود این تمهید که خواستگاهی کاملا غیرتکنولوژیک دارد عملا به کاهش احتمال سرقت خود اتومبیل نیز کمک می کند. امروزه در میان بسیاری از راننده ها این احتیاط معمول است که هیچ چیز ( حتی یک کیف خالی ) نباید داخل ماشین و از میان پنجره ها در معرض دید باشد . حالا با وجود چادر ماشین و ایمنی غیرتکنولوژیکی که چادر ماشین دارد عملا داخل خودرو غیرقابل رویت می شود و حتی جلوه گری نام و مدل و یا نو و کارکرده بودن آن نیز باعث تحریک افراد سارق نمی شود. آخرین تمهید پیشگیری از سرقت ماشین که تمهیدی کاملا خلاقانه و غیرتکنولوژیک است عملا بیشترین میزان تاثیر در عدم سرقت خودرو را دارد.     

کف شدید حضار

یکی دو سال پیش یا  شاید سه سال پیش در خانه سینما و از طرف انجمن بازیگران سینمای ایران نشستی با دعوت از آقای بیضایی انجام شد با موضوع بازیگر درون . سالن به دلیل استقبال و توجهی که علاقمندان فرهیخته و جوان سینما به آقای بیضایی دارند به شکل قابل توجهی پر شده و به بدون هیچ اغراقی عملا جای سوزن انداختن نبود و عملا نه می شد کسی وارد شود و نه امکان هیچ خروجی – مگر افرادی که دقیقا دم در بودند – وجود نداشت  ... اما با ورود آقای بیضایی راهرویی باز شد تا ایشان به پشت میز روی سن سالن خانه سینما بروند و این ورود همراه بود با کف زدن و تشویق شدید حضار. در هنگام عبور از آن دالان که خودجوش شکل گرفته چهره آقای بیضایی اصلا پیدا نبود تا اینکه در لحظه ای خاص – قبل از اینکه آقای بیضایی روی صندلی بنشیند – چهره ایشان پیدا شد و باز کف شدید حضار. کف شدید حضار وقتی دوباره تکرار شد که آقای بیضایی پشت میز نشست و از مسئولین حاضر در سالن خواست که قدری آب به او بدهند و وقتی با مدتی تاخیر بطری آب معدنی رسید باز حضار شروع به کف زدن کردند. شوخی آقای بیضایی با نبودن لیوان به همراه بطری باعث شد که حاضران دوباره کف بزنند و وقتی آقای بیضایی بدون لیوان آب را از همان بطری نوشید باز حاضران کف زدند . آقای بیضایی بعد از نوشیدن آب بلافاصله صحبت ها و جمله اش را شروع کرد اما بدان دلیل که ذره ای از آب به مجرای تنفسی ایشان جهیده بود ایشان سرفه ای کرد. آقای بیضایی جملات و صحبت هایش را ادامه داد اما پیدا بود هنوز مشکل تنفسی بعد از نوشیدن آب ایشان را آزار می دهد. ایشان به زحمت چند جمله دیگر گفت اما دیگر تاب نیاورد و سرفه های پی در پی شروع شد... در فاصله آخرین کف شدید حضار که بخاطر نوشیدن آب تا این سرفه های پی در پی بود سکوت همراه با نگرانی سالن را گرفته بود که ناگهان باز دوباره چند نفر – در اوج سرفه های آقای بیضایی - شروع به کف زدن کردند. هنوز نمی توانم درک کنم علت آخرین کف زدن آنها چه بود اما هرچه بود جالب و قابل تامل بود.

شکوفه ها / میرزا علی اکبر صابر

آغاز فصل باز شدن مدارس است و شکوفه ها وارد مدرسه می شوند و قصد تحصیل علم می کنند و شایسته است که برای تشویق آنان بتحصیل در هیچ امرخیری استخاره ای نکرد. میرزا علی اکبر صابر شاعر طنزپرداز آذربایجانی که در سال 1390 می توان در صدمین سالمرگش یادی از او داشت شعری برای پسرش بجهت تشویق به رفتن مدرسه ساخته است که این شعر او را اینجا بتمامی پسران و دختران سرزمین مان تقدیم می کنم  :

جاه و جلالم، پسر!

فکر و خیالم، پسر!

زمان مکتب رسید،

حال و مالم، پسر!

جانی و نور بصر،

برو بمکتب پسر!

مهر درخشان دمید،

لشگر طلمت رمید،

آمده از پنجره

پرتو رخشان، سعید،

جانی و نور بصر،

. برو بمکتب پسر!

وای، امان، ای پسر!

زخواب بنما حذر !

خواب زشیطان بود

خیزد مومن سحر

جانی و نور بصر

برو بمکتب پسر!

پند شنو از پدر،

آموز علم و هنر!

جهل بلایی بود

کز آن شوی دربدر

جانی و نور بصر

برو بمکتب پسر!

مکتب کند هدایت،

دفتر دهد درایت،

نوشته بین از قلم،

هزارها حکایت.

جانی و نور بصر

برو بمکتب پسر!

خدا شود صدیقت.

مکتب شود شفیقت،

برخیز، مکتب برو،

دفتر بود رفیقت.

جانی و نور بصر

برو بمکتب پسر!

گفته آموزگار،

بخاظر خود سپار.

زحق نما تمنا

مکتب بود پایدار

جانی و نور بصر

برو بمکتب پسر!

آموز، امتحان ده،

فضیلتت نشان ده،

تو قدر دانش بدان،

براه علم، جان ده!

جانی و نور بصر

برو بمکتب پسر!

جای زخم- نقش مایه کوبی

در سال هزارو سیصد و هفتاد و نه دستیار کارگردان فیلمی سینمایی بودم که در منطقه ای بیابانی و در یک قلعه ی بسیار بزرگ و چندصدساله می گذشت . در آن فیلم بنده علاوه بر دستیاری کارگردان مواطبت و نگهداری و سرگرم کردن تعداد زیادی پسربچه روستایی که از همان محل گردآوری شده بودند را عهده دار بودم. دستاورد جالبی که یکی ار روزهای خوش حضور و همراهی با بچه ها برایم داشت جواب خاصی بود که آنها در پاسخ این پرسش به من می دادند : بچه ها می دانم که خیلی از شماها دست و سر و صورت و پا و ابروهایتان در طول زندگی زخم شده و جای آنها هنوز بر نقطه آسیب مانده است. کدام یک از شماها دوست دارید که جای زخم هایتان خوب شود؟

 پاسخ همه بچه ها متفق القول این بود که همه جای زخم هایمان را دوست داریم و دلمان نمی آید که پاک شود. این گفته آنها مرا یاد نشان مایه کوبی آبله ای انداخت که بر روی بازوهای دست چپ  نقش بسته است و هنوز خیلی ها آن را دوست دارند و آن را نشانی از کودکی می دانند.

خونریزی مغزی / جامعه شناسی پزشکی

خاطرم هست وقتی بچه و نوجوان بودیم عبارت مهلکی در افواه مردم در جریان بود به نام : خونریزی مغزی ... در همان سالها برای ما بچه ها و نوجوانها این عبارت به  اندازه که موضوع مرگ مادر موضوعی خاص و ترس آفرین بود ... نگرانی موضوع خونریزی مغزی با نگرانی " مرگ مادر" که در محاورات متداول نوجوانان تبدیل به یک " سوگند " شده بود در این موضوع تفاوت داشت که آن موضوع کاملا مخصوص نوجوانان و این موضوع دوم ( خونریزی مغزی ) مورد توجه اغلب افراد بود. خونریزی مغزی بنابر تعریف ساده ی دانشنامه ای این است :

خونریزی مغزی نوعی خونریزی داخلی  است که به دلیل پاره شدن عروق مغزی بر اثر ضربه به سر ، فشار خون بالا ، آنوریسم عروقی و دلایل دیگر رخ می‌دهد ...

 نکته ویژه ای که در این تعریف ذهن آن سالهای افراد را تحریک می کرد موضوع ضربه ای به سر بود که معمولا به " لب جدول جوی آب " خورده ... اگر برای فرد دوچرخه سواری حادثه ای همانند تصادف یا زمین خوردن رخ می داد و منجر به فوت می شد، روایتی که ما می شنیدیم این بود : داشته با دوچرخه می رفته خورده زمین سرش خورده به لب جدول ! ...خاطرم هست  در ادامه رشد این کابوس فراگیر سخنانی برای تشخیص و نشانه شناسی و روش مواجهه و معالجه بین مردم رایج شد. نشانه شناسی خونریزی مغزی در میان مردم با معمولا با این جمله شروع می شد : بعد اینکه خورده زمین حالش بهم خورده؟ ... اگر کسی سرش ( مخصوصا نقطه ای موسوم به : گیجگاه ! ) به زمین ( یا همان لب جدول خودمان ) می خورد اولین چیزی که از او مورد پرسش قرار می گرفت این بود : حالت بهم هم خورد ؟ ... ( بعد ها عبارت حال بهم خوردن تبدیل به عبارت " حالت تهوع " شد ) ... اگر فرد مورد نظر حالت تهوع به او دست داده بود سوگ و سختی همه خانواده او را فرا می گرفت و به سرعت هر چه تمام تر او را تحت مراقبت پزشکی بیمارستانی قرار می داند اما اگر حالت تهوع به او دست نداده بود موضوع جدیدی آغاز می شد که در تداول عامه با این جمله شروع می شد : حالا باید 24 ساعت صبر کرد ... این صبر بیست و چهار ساعته برای این بود که : " اگر ضربه منجر به خونریزی مغزی نشده باشد بایستی که در طی بیست و چهار ساعت هیچ حالت تهوعی رخ ندهد " ... اگر بیست و چهار ساعت از ضربه می گذشت و هیچ حالت تهوعی رخ نمی داد ما همه خوشحال می شدیم. واقعا خوشحال می شدیم . چون قوم و خویش و یا عزیز و یا دوست و آشنایی که سرش به لب جدول خورده بود دیگر زنده می ماند و نمی مرد ... اخیرا یک ایمیل فوزواردی برایم رسید که این موضوع را برایم باعث تداعی شد و آن ایمیل را عینا برایتان اینجا نقل می کنم، امیدوارم برای خواننده های عزیز این مطلب دربرگیرنده ی آموزه های مفیدی باشد :

... در یک گاردن پارتی خانم ژولی پایش به سنگی خورد وبا بشقاب غذا در دستش به زمین خورد، علت زمین خوردنش کفش جدید ش بود که هنوز به آن عادت نکرده بود. دوستان کمک کرده و او را از زمین بلند و بر نیمکتی نشاندند و جویای حالش شدند.جواب داد حالش خوب است وناراحتی ندارد. مهماندار بشقاب جدیدی با غذا به ایشان داد. خانم ژولی بعد از ظهر خوبی را به اتفاق دوستانش گذراند و بسیار راضی به اتفاق همسرش به خانه برگشت. چند ساعت بعد همسر ژولی به دوستانی که در گاردن پارتی بودند تلفن کرد و اطلاع داد که ژولی را به بیمارستان برده اند. خانم ژولی در ساعت 18 همان روز در بیمارستان فوت کرد و پزشگان علت مرک را سکته مغزی) تشخیص دادند.

چند لحظه از وقت خود را به مطالبی که در پی می آیند معطوف کنید، شایدروزی شما با چنین اتفاقی برخورد کنید و بتوانید زندگی شخصی را نجات دهید ... یک متخصص اعصاب (نرولوگ ) می گوید:بعد از یک ضربه مغزی که منجر به خون ریزیرگی در ناحیه مغز شده،اگر شخص ضربه دیده رادر زمانی کمتر از سه ساعت به بیمارستان برسانندامکان بر طرف کردن حادثه و نجات شخص بسیارزیاد است. ولی همواره باید قادر به تشخیص حادثه بود و این عمل بسیار ساده است.. پزشک متخصص می گوید مهمترین وظیفه تشخیص حادثه خون ریزی مغزی است و بعد از تشخیص و قبل از سه ساعت باید شخص را به پزشک  رساند...

متخصص می گوید یک شاهد حادثه با آشنا بودن به علائم خون ریزی مغزی می تواند با سه سئوال ساده از مریض به سهولت او را نجات دهد.اگر در آن گاردن پارتی یک نفر سئوالهای زیر را از ژولی کرده بود حتما" ژولی جوان اکنون زنده بود..

1 ــ از بیمار یا شخص ضربه مغزی خورده بخواهید به خندد.

2 ــ از بیمار یا شخص ضربه خورده بخواهید دو دستش را بالا نگه دارد.

3 ــ از بیمار یا شخص ضربه خورده بخواهید یک جمله ساده را تکرار کند. مثلا" بگوید خورشید در آسمان بسیار خوب می درخشد. یا شخص ضربه خورده بخواهید دو دستش را بالا نگه دارد

اگر بیمار یا شخص ضربه خورده قادر به انجام یکی از این کارها نباشد باید فوری اورژانس را خبر کرده و بیمار را به بیمارستان منتقل کرده و به مسئول مربوطه عدم اجرای یک یا چند اعمال فوق را اطلاع داده تا ایشان پزشک را در جریان گذارد.

مطائبه- ظرافت- فراخوان-امر موکول به محال

به یکی می گن اگه تو اقیانوس کوسه دنبالت کنه چی کار می کنی.میگه: میرم بالای درخت. میگن آخه وسط اقیانوس که درخت نیست.میگه : مجبورم! میفهمی؟ مجبورم!

 

  
نویسنده : هادی مقدم دوست ; ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ روز ٢۳ آذر ۱۳٩٠
تگ ها :