صرف فعل خوردن در ساعتی که گذشت

خوردم

- من خوردم اثر نداشت

- منم خریدم خوردم

- فکر کنم اخرین شامی بود که بیرون خوردم

- ضربه ای که خوردم یه واقعیت رو بهم نشون داد

- دردم این بود که از یارِ خودی گل خوردم

- زمستان سردی که روی اولین برفاش لیز خوردم

رفتم پای یخچال قرص 4 روز و شبم رو خوردم

- مصطفی لبخند به لب داشت و من خیلی جا خوردم

- زمین خوردم!

- سرما خوردم گلوم بدجوری درد می کنه.

- در طراحی به مشکلاتی خوردم

همین که چند مشت و لگد خوردم فرار کردم

خوردی

- اگه طوطی ات را به من فروخته بودی حالا افسوس نمی خوردی

- هر شب جمعه خون دل خوردی

- لگدی بهت میزنم که نفهمی از من خوردی

- چند بار شکست عشقی خوردی ؟

- دیشب شام چه خوردی؟

- به تقدیرم گره خوردی

- شیش و هشت میزنیا چیزی خوردی؟


ساعت یک بامداد شانزدهم آبان 1391

  
نویسنده : هادی مقدم دوست ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱٦ آبان ۱۳٩۱
تگ ها :

فصل گفتگوی دو صاحب نظر در پس زمینه ی صحنه ای

یعنی به گمانم ایشان اگر گذشت نمی کند و یا توان گذشت ندارد یکی الزامات گذشت یعنی مقصد را ندارد. خب ایشان بگذرد به کجا ؟ وقتی مقصد ندارد چگونه بگذرد ؟  بگذرد که کجا را رسد؟ می ماند می ایستد بی واهمه ی تاخیر از رسیدن به هیچ مقصدی. دلی بی تاب شده بر مقصد است که میل عبور دارد. این مغناطیس مقصد است که می گذراند.

  
نویسنده : هادی مقدم دوست ; ساعت ٢:۱٠ ‎ق.ظ روز ۸ آبان ۱۳٩۱
تگ ها :

 

  
نویسنده : هادی مقدم دوست ; ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱ آبان ۱۳٩۱
تگ ها :