نویسنده : هادی مقدم دوست ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ روز ۳۱ خرداد ۱۳٩۱
تگ ها :

مطلبی به عنوان پیشنهاد فیلم برای چلچراغ

پیشنهادی که بنده برای تماشای یک فیلم دارم کمی همراه با کار عملی است. یعنی اگر قرار کسی پیشنهاد بنده را عملی کند باید وارد اینترنت شود و فیلمی را – به ترتیبی که عرض می کنم – دانلود کند. وارد موتور جستجوی گوگل که شدید در قسمت دهانه جستجو بنویسید : ویل اسمیت+خبرنگار اکراینی+مسکو+سیلی ... این موتور جستجو تعداد زیادی مورد به شما خواهد داد که خود شما براثر تجربه و بواسطه دقتی که دارید بهترین لینک را انتخاب کرده و فیلم مستندی را که مورد نظر بنده است و حجم فوق العاده کمی هم دارد دانلود را خواهید کرد. این فیلم فیلمی بود که بنده اخیرا – همراه با بچه های یک کارگاه فیلمنامه در شهر ری -  چندین و چندبار آن را تماشا کردیم. به جرئت می گویم که در هفته گذشته این فیلم را خودم شخصا بیش از پنجاه بار تماشا کرده ام ... به  نظرم این پیشنهاد خوبی است. غالب پیشنهادهایی که به خود من می شود هم به همین ترتیب است. مثلا دو سه روز پیش یک نفر به من پیشنهاد کرد ترانه ای که صداگذاران در فرایند دوبله بازی های یارانه ای روی بازی حادثه ای موسوم به "جی تی ای پنج" گذاشته اند را گوش کنم. این پیشهاد البته از سوی یک نوجوان بود. او به من گفت دنبال ترانه ای با کلیدواژه "تو با خنده بیا+حالا که آسمون" بگردم  .. من هم جستجوی خودم را کردم و به آن ترانه رسیدم و متوجه شدم که صداگذاران بازی رایانه ای "جی تی ای پنج" ترانه ای که داخل پخش ماشین جوان زورگیر و رل اول این بازی گذاشته اند چه ترانه ای است ... حالا پیشناد من البته پیدا کردن آن ترانه نیست و شما را دعوت می کنم به جستجوی آن مستندی  که بالاتر صحبتش را کردم. فیلم جالبی است و حتما تحت تاثیر آن قرار خواهید گرفت و حتما چندبار آن را خواهید دید

  
نویسنده : هادی مقدم دوست ; ساعت ٢:٥٠ ‎ب.ظ روز ٢٦ خرداد ۱۳٩۱
تگ ها :

در جام جم کار شد ... در شهریور ماه ...

 

معلوم است . فقط در وبلاگ

هادی مقدم دوست

یکی از شانس های تاریخی که نصیب من شد این بود که معاصر دوران و زمانی باشم که چیزی به اسم وبلاگ در آن وجود دارد ... نوت نوشتن و توییت کردن و فیسبوک و ابراز نظر کوتاه و این حرف ها را نمی گویم حتی این رویکرد در وبلاگ نویسی که اسمش را گذاشته اند مینیمال نویسی را هم نمی گویم و منظورم وبلاگ نویسی حرفه ای هم نیست که کوتاه کوتاه می نویسند که خواننده در نرود و از پانیفتد ...  چیزی را می گویم که می شود اسمش را گذاشت هرچه می خواهد دل تنگت بگو ... کاملا بی حساب و بی متر کردن و بی شمردن تعداد کلمات ...نوشتن بدون واهمه از اینکه کسی آن را  خواهد خواند یا نخواهد خواند را می گویم ...نوشتن بدون دلواپسی از کم و زیاد تعداد خواننده و کیلیک خور وبلاگ ... یعنی وقتی یک فیلمی میسازی و یا فیلمنامه ای می نویسی وبعد فیلم پخش می شود و بعد در موتورهای جستجو با وارد کردن اسم فیلمت میرسی به نظر یک پسر یا دختر هفده هجده ساله که واقعا احساسشان را گفته اند و قصد منتقدبازی و یا فضل فروشی نداشته اند و اصلا حساب نمی کرده اند که تو قرار است بروی آنجا و نظرش را بخوانی یا خیر ...و آنوقت است که یک بازخورد درست و حسابی به معنای واقعی گیرت آمده است... از همه منتقدان متعهد و سالم و با حسن نیت  مملکتمان معذرت می خواهم اما  منتقدان هر کاری هم بکنند نمی تواند مانند نظر آن وبلاگنویس بدون اسم و رسم که یک فیلم روی مخش رفته و او را به نوشتن وادار کرده باشد نظری بدهند که دارای عیار بالایی از خلوص باشد... نظر آن وبلاگنویس یک نظر خالص و بدون هیچ غل و غشی است ... یک ترشح احساسی واقعی است  ... سوال هایی که برایشان پیش می آید و یا ایرادهایی که می گیرند و یا تعریف هایی که می کنند همه واقعی است ... خیلی تمیز و بدون هیچ حساب و کتابی است و این نظرهای به این خالصی کجا گیر آدم می آید ؟ ... معلوم است فقط در وبلاگ ... یعنی اگر در خیابان با هزار مقدمه چینی نظر یکی را راجع به فیلمت بپرسی طرف تا بو بکشد کاره ی یک فیلمی هستی سریع نظرش آغشته گی پیدا می کند و یا اگر هم نداند که اهل فیلمی که اصلا حوصله ندارد بیاید با توی غریبه بنشیند و حرف بزند ... کسی که حوصله دارد وبلاگنویسی است که خودش مایل است و دوست دارد نظرش در فضای مجازی ثبت شود ... و می آید و یک چیزی می نویسد ... آنهم در وبلاگ که هم حجم کم را پذیراست و هم زیاد را ... صفحاتی مانند توییتر و فیس بوک و امثال اینها برای مهمانی بازی است و برای دیده شدن و تمام بازی ها و نقش بازی کردن های مهمانی را هم در خودش دارد ... وبلاگی که به کنتورش نگاه می کنی و می بینی بعد از شش ماه تازه سیصد بازدید داشته محل زدن حرف دل است و نه محل عرضه کردن خود و یا فضل فروشی و یا خشم افشانی و نفرت پاشی و یا مدیحه سرایی ... عرض کردم ! هر فیلمی را که کار کنم بعد از نمایشش یکراست می روم سراغ موتورهای جستجو و با کلیدواژه های من درآوردی سعی می کنم بگردم دنبال نظراتی راجع به آن کار ... حیرت انگیزترین شب از نمایش ضعیت سفید شبی بود که پخش وضعیت سفید تمام شد ... ما با حمید و شفیعی ( تهیه کننده ) رفته بودیم یک مراسم قدردانی از عوامل سریال و بعد از آن رفتیم اختتامیه یک جشنواره و ساعت دوازده یک بود که رسیدم خانه و دو سه ساعت بود که پخش سریال به کل تمام شده بود ... رسیدم خانه لپ تاپ را گذاشتم وسط اتاق و غرق شور و انرژی می شدم وقتی نظرات افراد را اینجا و آنجا می خواندم و همه در وبلاگ ها بود ... بعد از آن این عادت مدام شد و خواهد بود ... چیزی که درین میان وبلاگنویس ها را برای بنده محبوب تر می کند وبلاگنویس بودن خودم است ... بیش از هفت سال است که در فضای مجازی وب می نویسم ... با اسم و بدون اسم و به این فضا به شدت مدیونم ... آدمهای زیادی را در آن شناخته ام و خلوص بسیاری را در آن وبلاگ ها دیده ام ... وبلاگ ها عین آیینه اند ... خوب و بدش را کاری ندارم ... اما عین آینه هرچه هست را نشان می دهد ... این فضای پر آینه از بزرگترین برکت های دهه ی هشتاد شمسی است که من یکی خوب قدرش را می دانم

وبلاگ مثل آینه است

وبلاگ مثل آینه است

  
نویسنده : هادی مقدم دوست ; ساعت ۳:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱٧ خرداد ۱۳٩۱
تگ ها :

به گمانم در شماره تیرماه مجله 24 در پرونده فیلم محمدرسوال ا... کار شود

اصغری ... ما چرا قطعیم ...

هادی مقدم دوست

سن من کم بود وقتی اولین بار فیلم محمد رسول ا... را تلویزیون خواست نشان دهد. خبر پخش این فیلم قبلا در مجله سروش اعلام شده بود و آنجا اعلام کرده بود که نیمه شعبان فیلم را تلویزیون نشان می دهد و این خبر خبر مهمی شده بود.

آن روزها موضوع فیلم های سینمایی روز جمعه و تعطیل برای خیلی از مردم به خودی خود موضوع مهمی بود اما این یکی فوق العاده متفاوت بود. تفاوتش یکی این بود که فیلمی که تلویزیون می خواست نمایش دهد سال هایی نه چندان دورتر از سینما پخش شده بود و خیلی ها نتوانسته بودند آن را در سینما ببینند و یادم می آید خود من با خواهرم روزی که سوار اتوبوس شدیم تا به سینما ملت میدان شهدای تهران ( شکوفه فعلی ) برویم تا آن را ببینیم بسکه صف فیلم طولانی بود رایمان عوض شد و ایستگاه بهنام در خیابان مجاهدین اسلام اصلا از اتوبوس پیاده نشدیم و رفتیم ایستگاه خیابان جمهوری تا به سینمایی برویم که در آن فیلم دیگری ببینیک که اصلا صف نداشت و اصلا شلوغ نبود ... غیر از ما که حوصله صف نداشتیم خیلی های دیگر بودند که اصلا امکانات رفتن به سینما را نداشتند ویا اصلا اهل تماشای فیلم در سالن سینما نبودند و آنها فقط شنیده بودند که فیلمی در سینماها پخش می شود به نام محمد رسول ا... و این گروه از افراد واقعا زیاد بودند و این گروه کثیر فقط آوازه این فیلم تعریفی و محبوب به گوششان رسیده بود. طبیعی است وقتی که قرار باشد فیلمی به شدت محبوب از تلویزیون و در یک شکل رایگان و بدون دردسر و بدون جابجایی و از نقطه ای به نقطه دیگر رفتن آنهم در یک روز جشن مهم مذهبی پخش شود  استقبال و عطش عمومی چقدر می تواند برای تماشای این فیلم زیاد باشد. نهم فیلمی مثل محمد رسول ا...

از چند روز این جمله بین مردم رد و بدل می شد : "می خواد نیمه شعبان محمد رسول ا... رو تلویزیون نشون بده"  ... انتظار فراگیری برای پخش این فیلم پیدا شده بود ... شب نیمه شعبان که شب اصلی جشن و چراغانی مراسم میلاد حضرت ولی عصر ( عج ) است سپری شده بود و حالا خود روز میلاد بود ... روز پانزدهم شعبان ... در آن روزها مراسم نیمه شعبان به شکل تمام و کمالی عجین بود با چراغانی و نور افشانی ... یعنی از ادوات آذین بندی مهم ترین کاری که اکثر کوچه ها و خیابان ها به آن اهتمام می کردند عمل چراغانی و ریسه کشی بود ... فقط در صورتی چراغانی انجام نمی شد که بچه ها مجری کار می شدند ... بچه ها کوچه خود را با پرچم های کاغذی مثلثی شکل که با سریش به کاموا و یا نخ شیرینی وصل می شد آذین می بستند اما وقتی پای بزرگترها وسط بود چراغانی حتما در کار بود ... چراغانی های آن روزگاران هم مثل حالا با انواع لامپ های کم مصرف نبود ... تنها شکل چراغانی کم مصرف ریسه های معروف به لامپ سوزنی بود که هم خیلی گران بود و هم کمیاب.این ریسه ها قابلیت خاموش روشن شدن مداوم و یا حرکت چرخشی  چراغ های ریز و نوک تیز خود را به صورت اتوماتیک داشت و کارش گرفتن  توجه مخاطب بود و به همین  دلیل غالبا برای تزیین دور تابلو نوشته نام حضرت ولی عصر ( عج ) در دل چراغانی استفاده می شد اما برای چراغانی معمولی غالبا ریسه هایی با سیم های کلفت و مقاوم و  دارای روکش پارچه ای استفاده می شد و لامپ های شصت ولت رنگارنگ که به سرپیچ ها آویخته می شد ... لامپ شصت ولت علیرغم اینکه در میان دیگر لامپ ها کم مصرف تر بود اما به هر حال برای یک مجموعه لامپ های متصل شده به هم فوق العاده برق زیادی مصرف می کرد ... نحوه برق گیری در چراغانی ها معمولا انداختن سیم و گرفتن فاز از تیرهای برق و یا روشی بود که به آن پشت کنتور می گفتند ... یعنی برق مصرفی چراغانی متصل به هیچ کنتور و فیوزی نبود و برای همین فشار بار همه چراغانی ها یک کاسه می شد و ... ناگهان برق می رفت ... روز نیمه شعبان بود و ما خانه خواهرم بودیم ... خانه خواهرم باغ دلگشای ما بود ... خانه ای بود که همه آن جا جمع می شدیم و حیاط و باغچه خیلی خوبی داشت و ما داشتیم محمد رسول ا... نگاه می کردیم ... بعد از ظهر بود و هوا روشن بود و اوایل فیلم بود ... صحنه ای بود که ابوسفیان و هندجگر خوار نشسته بودند و هند جگر خوار حرفهایی از روی عقده ای بودن می زد ... و ناگهان برق رفت ... داشتیم حال می کردیم و فیلم را می نوشیدیم ... اجتماع به قول جامعه شناسان "گماینشافتی" ما که گرد صمیمیت با فیلم محمدرسول ا... شکل گرفته در هم برهم شد و اندکی بعد از خانه بیرون زدم ... در راه تا باجه تلفن چند تا دوریالی و پنج ریالی گرفتم ... می خواستم تلفن کنم به اداره برق و بگویم برق کی وصل می شود ( یا می آید ) ... می خواستم به آنها فشار وارد کنم ... قشنگ بخاطر دارم یک بعد از ظهر روشن و گرم بود ... به باجه تلفن که رسیدم باور کنید که چهل پنجاه نفر را دیدم که دم باجه بودند که آمده بودند تلفن کنند اداره برق و یکی از اهالی محل را که به نظر می رسید در اداره برق کار می کند جلو انداخته بودند تا او به اداره برق تلفن کند و معلوم بود که همه می دانند او "اداره برقی" است و روی روابط او حساب کرده بودند و من با متوجه این موضوع شدن ذهنم سر این موضوع رفت اگر فشار بار چراغانی ها باعث شده که برق برود و این اتفاقی بود که قبلا هم آن را دیده بودیم این مرد بی نوا چگونه می تواند با پارتی بازی کاری کند که در این محل دوباره برق بیاید و برایم موضوع طوری بود که افراد از آن مرد انگار توقع معجزه دارند و خوب می فهمیدم که آن فرد بدجور گیر افتاده است و احتمالا اهالی رفته اند در خانه اش او را صدا کرده اند که : " تو که خودت اداره برقی هستی بیا تلفون کن اداره برقتون بگو برق مارو وصل کن " ... قشنگ یادم هست که وقتی همه صدای قورت داده شدن سکه را توسط دستگاه تلفن حس کردیم و شنیدیم با اندکی مکث مرد توی باجه تلفن و با لحنی داش مشتی و خیلی خودمانی خطاب به آدم آنسوی سیم  با یک حالت خیلی خودمانی گفت : "اصغری ... ما چرا قطعیم ؟" ... و همین جا بود این جمله او برای من جاودانه شد! ... عشق دنیا را بخاطر شنیدن این جمله می کردم ( و هنوز ) ... هزار حدس و گمان زدم و هزار تحلیل کردم ... حدس هایی مانند اینکه اصلا آنسوی سیم کسی نیست و او با خودش حرف می زند اما نه ! این حدس نمی توانست درست باشد ...  چون تلفن سکه را قورت داده بود و همگان خوب می دانستند که اگر تلفن پول را قورت بدهد یعنی تماس برقرار شده و نمی شد که آن مرد با کسی حرف نزده باشد ... فکرهای دیگری هم داشتم مانند اینکه او دارد زیادی خودش را با اصغری خودمانی نشان می دهد تا جلوی این مردم کم نیاورده باشد و حتما اصغری به او می گوید : چه شده تا این اندازه با من خودمانی شده ای و یا شاید برای او حتی رو هم ترش کرده باشد ... شاید حتی اسم آن فرد اصغر بوده باشد و آن مرد برای نمایش نزدیکی اش به آن همکار – پیش اهالی محل - او را اصغری صدا کرده ... خود جمله " ما چرا قطعیم " که آخر نمایش حرفه ای بودن و تی ریپ آشنایی بود ... یعنی حتی انگار لازم نیست که به او منطقه و محل سکونتم  را بگویم یعنی او تا صدایم را بشنود مرا می شناسد و وقتی بگویم ما چرا قطعیم او خودش می فهمد که برق کجا قطع شده است ... ضمن اینکه گفتگو با ادبیات حرفه ای ( اداره برقی )  و استفاده مجمل از کلمه "قطعیم" به جای " چرا برق ما قطع شده است " خودش کلی برایم آمار محسوب می شد ... مرد تلفنش را تمام کرد و با افتخار از باجه خارج شد و همه به خانه های خود رفتند و من تا آمدن برق در کوچه ها ماندم و برای خودم می چرخیدم  و من که در شعف شنیدن جمله مرد بودم با خودم و با خوشحالی بلند بلند توی کوچه هی می گفتم : "اصغری ... ما چرا قطعیم" ... "اصغری ... ما چرا قطعیم" ... فیلم طولانی بود وقتی که به خانه خواهرم برگشتم برق آمده بود و تلویزیون روشن بود اما دیگر درست پیگیر فیلم نشدم ... روزهای دیگری در سالهای دیگری هم بود که فیلم از تلویزیون پخش شد  و من صحنه های زیادی از فیلم را به خاطر دارم مانند صحنه مبارزه با ذوالفقار حضرت علی ( ع ) یا آنجایی که بلال تحت شکنجه بود و احد احد و صمد صمد می گفت و تخته سنگ روی سینه اش بود و یا آنجایی که بلال با چابکی از کعبه بالا رفت و یا همان صحنه معروف هندجگرخوار و یا صحنه نزول سوره ی مبارکه کورت و یا صحنه شکنجه سمیه و یاسر ... باور می کنید از این چندین باری که فیلم را تلویزیون پخش کرده یک بار هم درسته و کامل ننشستم و فیلم را نگاه کنم ؟ ... چه خوب شد یادآوری شد و حالا امیدوارم که بروم یکبار کامل بنشینم و این فیلم را نگاه کنم ...

  
نویسنده : هادی مقدم دوست ; ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱٤ خرداد ۱۳٩۱
تگ ها :

اختیارات شاعری

اختیارات شاعری

شماره

شرح

منبع

1

شاعر مختار است در آخر مصراع یک یا دو حرف صامت، اضافه بر فرمول بیاورد (یا نیاورد).

اختیارات شاعری- شمیسا

2

در کلماتی از قبیل خواست، گوشت، بیست، کارد، هرگاه صامت آخر به وسیله مصوت بعد از خود جذب نشود (با حذف همزه‌ی کلمه بعد)، همواره از تقطیع ساقط خواهد بود.

قواعد تقطیع- شمیسا

3

هرگاه بعد از نونی که بعد از مصوت بلند قرار گرفته است، سکون یا مکث باشد، از کمیت مصوت بلند کاسته می‌شود.

قواعد تقطیع- شمیسا

4

اگر قبل از همزه آغاز هجا، حرف صامتی بیاید، همزه را می‌توان حذف کرد. مثلا «در آن» تبدیل می‌شود به «دران».

اختیارات شاعری- کامیار

5

هجای کوتاه در آخر مصراع، بلند محسوب می‌شود.

قواعد تقطیع- شمیسا و اختیارات شاعری- کامیار

6

شاعر مختار است به جای فعلاتن در رکن اول هر مصراع، فاعلاتن بیاورد.

اختیارات شاعری- شمیسا

7

شاعر مختار است به جای دو هجای کوتاه(UU) یک هجای بلند بیاورد. عکس این مورد صحیح نمی‌باشد . این اختیار که در اصطلاح به آن «تسکین» می‌گویند، جز در آغاز مصراع( مگر به ندرت) در همه جا قابل اعمال است.

اختیارات شاعری- شمیسا

8

شاعر مختار است در برخی اوزان به جای «-U»، «U-» بیاورد، و یا بالعکس عمل کند. این عمل را در اصطلاح «قلب» گویند. قلب در تبدیل مفتعلن به مفاعلن و بالعکس دیده می‌شود.

اختیارات شاعری- شمیسا

 


برخی از اختیارات آورده شده در بالا، در کتب عروضی مختلف تحت عناوین دیگری مانند قواعد تقطیع و ضرورات آورده شده، ولی ما همه را به عنوان اختیارات شاعری معرفی می‌نماییم. مسلما این کار مبنای علمی نداشته و صرفا برای راحتی قسمت فنی کار می‌باشد.
ضمنا تمامی اختیاراتی که در بالا نوشته شده، در برنامه اعمال می‌شود. ولی در مورد دو اختیار شاعری «قلب» و «تسکین» به دلایل فنی تشخیص آنکه آیا شاعر از این دو اختیار استفاده کرده یا خیر، مقدور نمی‌باشد.

 

  
نویسنده : هادی مقدم دوست ; ساعت ٥:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱٤ خرداد ۱۳٩۱
تگ ها :

برای همشهری داستان تیر ماه نود و یک

شرح جفت و جور کردن مقداری مواد اولیه برای فیلمنامه ای به نام :

رسید خود را دریافت کنید

هادی مقدم دوست

این سطل های فلزی کنار عابر بانک خیلی مفید است و واقعا چقدر آدم دلش می خواهد بداند آن اولین نفر اسمش چه بود که به ذهنش رسید باید پهلوی باجه عابر بانک توی پیاده روها  یک صندوق برای انداختن برگه های رسید بلااستفاده تراکنش ها بگذارند ... نمی گویم آدم مخی بوده اما به هر حال آدم کاردرستی بوده ... فکرش را که می کنم این آدم جدا از نظافت پیرامون عابر بانک به چند نفر دیگر هم خیر رسانده ... یک سری از این افراد می توانند افراد صنعتگری باشند که وقتی قرار شده بانک ها مجهز به عابر بانک شوند طی یک مناقصه رفته اند با بانک ها برای ساختن این قوطی های فلزی قرارداد بسته اند ... یعنی آن روزها سفارشی که گرفته اند ساخت سطل دورانداختن تراکنش بوده است ... فکرش را بکنید یک بانک اگر هزارعابر بانک نیاز داشته باشد قطعا به هزارتا از این سطل های تراکنش نیاز دارد و باید سفارش ساخت و رنگ کردن این هزارتا سطل را بدهد ... خب فکرش را بکنید هر کدام از این ها می تواند باعث نان خوردن چند نفر آدم بشود ... از جوشکار و نقاش و کارگر ... البته چون قرار است عمر این سطل ها زیاد باشد این نان خوردن به صورت یک سفارش موردی فقط یکبار باعث درآمدزایی شده  و خیلی آن آدم خلاق و مبتکر نتوانسته زمینه های یک نان رسانی مداوم را فراهم کند ... اما اگر کسی جای آن نقاش این سطل ها بود و هزینه زایمان عشق بابا یعنی "روشنک" با پول رنگ کردن همین سطل های فلزی فراهم می شد قطعا به آن آدم فکر می کرد که روز اول گفته است بغل این عابر بانک ها یک سطل برای جمع آوری رسیدهای بلااستفاده بگذارند ... چیزی که بیشتر مهم است مشارکت یک نقاش ساده در فرایند یک اتفاق تاریخی یعنی کارسازی عابربانک ها  در سراسر کشور است. بخاطر می آورم پیرمردی از اقوام که یک معمار ساده بود  و به دلیل مشارکتی که در ساخت دانشگاه تهران داشت از اینکه در یک رویداد تاریخی پایدار و باعث توسعه مشارکت کرده بود شدیدا احساس رضایت می کرد و فرزندان او نیز پدر خود را دخیل در ساخت امری مهم می دانستند و همین باعث اعتماد بنفس و روحیه آنان می شد ... البته گذشت زمان و غلبه ارزش پول بجای ارزش کار و دگرگونی زیبایی شناسی باعث شد که برخی نوه ها به دلیل کم پولی پدران و مادران و پدربزرگ خود  ارزش هایی مانند مشارکت در ساخت دانشگاه تهران را بی مقدار بدانند و از این قبیل یادآوری ها تنها به عنوان دلخوش کنک یاد کنند و گمان کنند خانواده نه چندان متمولشان برای گردآوری حیثیت ناشی از کمبودهای اقتصادی زور می زنند که خود را به مجموعه بزرگی مانند دانشگاه تهران متصل کنند تا بلکه دیگر کمبودهای مادی را جبران کنند . پاسخ برخی نوه ها دربرابر یادآوری این موضوع و خیلی موضوعات معنوی و احساسی و عاطفی دیگر غالبا این است  : اینارو ولش کن؛ پول کجاس ؟ ... و متاسفانه گاهی اوقات حتی مفاهیمی مانند ادب و تانی و طمانینه نیز طعمه حریق جمله ی "پول کجاس؟" می شود ... واقعیت این است که "حفظ ظاهر" مفهومی است که در فرایند جدلهای روزگار آسیب خورده  و از حیث معناشناسی تنها نیمکره محتوایی منفی آن در غالب اذهان باقی مانده است ... آنچه بدان آبرو و یا حیثیت و یا سرخ نگه داشتن صورت با سیلی) و یا face saving act ) گفته می شود احتیاج به آسیب زدایی و بازیابی و مرمت دارد تا نیمکره مثبت آن دوباره احیا شود. به هر حال اگر این نوه ها اجازه دهند می شود برای این سطل های رسید تراکنش ها این فایده معنوی را هم لحاظ کرد و بعد با خیال راحت رفت سر ماجرایی که منجر به رسیدن نفع این سطل ها به من هم شد ...

..................

امروز هشتم خرداد ماه هزارو سیصد و نود و یک. قدری پیش از ظهر رفته ام برای تداوم اکانت اینترنتم شارژ بخرم. از دوتا عابر بانک که موقتا غیرفعال و یا مورددار بودند گذشتم و از سر شکاف روی سطل فلزی کنار هر کدام یکی دوتا رسید تراکنش که نوکش بیرون زده بود را برداشتم تا نسبت به گردش مالی افرادی که آنها را نمی شناختم کنجکاوی کنم ... بعد از آنها به عابر بانکی سالم که رسیدم چند نفری جلوتر از من بودند ... تعدادی از این چند نفر هم مسیران من از عابر بانک قبلی تا همین یکی بودند که از آن عابر بانک های مورددار به قصد رسیدن به  این عابر بانک فعال راه افتاده بودند و ما به این دلیل از آنجا تا این عابر بانک با یکدیگر هم مسیر محسوب می شدیم ... یک  تعداد آدم درپیاده رو راه می روند در حالیکه این افراد رقیب هم هستند و هر کدام از آنها متوجه نسبت رقابت خود با نفر جلویی و یا پشت سری است. آنها می دانند که در مسیر زودتر رسیدن به یک عابر بانک مشخص هستند و هر کدام زود تر برسد. خب ! زودتر رسیده است ...

 اولین عابر بانک موردداری که رفتم عابر بانکی کاملا خراب و معلق نبود ... کار می کرد اما همه کارها را نمی کرد . مثلا انتقال وجه انجام نمی داد و شارژ تلفن نمی فروخت ولی پول می داد اما  مثلا جز چک پول پنجاه هزارتومانی ( به قول خود عابر بانک مضربی از پانصدهزار ریال ) عدد دیگری را برای پرداخت نمی پذیرفت ... این موضوع مهمی بود و افرادی که آمده بودند ده تومن و بیست و تومن و هفتاد و شصت تومن پول بگیرند دستگاه آنها را ناچار می کرد که روی گزینه پنجاه و صد و صد و پنجاه و دویست فکر کنند ... بعضیها هم که آمده بودند سی تومن بگیرند کلا موجودی شان اصلا به پنجاه تومن نمی رسید که بخواهند پنجاه هزارتومن بگیرند ... به همین خاطر خیلی ها از این عابر بانک و از اینکه این عابر بانک کارشان را راه بیاندازد نا امید می شدند و در امتداد نفرات قبلی و بعدی سرازیر شدند به سمت یک عابر بانک دیگر که اهالی اطراف عابر بانک نشانی آن را داده بودند ...

از همین عابر بانک رسید تراکنش مردی که بعد از انجام کارش آن را روی زمین ول کرد و حال نداشت آن را با دقت بیاندازد توی سطل فلزی برداشتم و در فاصله ای که آدم ها از امکان شارژ تلفن داشتن این عابر بانک منصرفم کنند آن تراکنش را نگاه کردم ... رسید یک درخواست موجودی بود ... مرد رسید تراکنشش را انداخت و رفت سمت یک عابر بانک دیگر ... او هم کارش تمام و کمال راه نیفتاده بود ... رسید او را نگاه کردم

خودپرداز سی متری نیروی هوایی ... رسید موجودی ... شماره کارت ... شماره پیگیری ... مانده حساب : 11388833 ... قابل برداشت 10808833

....... ساعت انجام تراکنش : 11:01 دقیقه صبح

کارت مردی که رسید موجودی گرفته بود ( همان مردی که رفت ) را دیده بودم... کارت صادر شده از خود بانکی عابر بانکی که آنجا بود نبود . از بانک دیگری بود ... مرد قبل از اینکه نوبتش برسد آرام توی صف ایستاده بودو هیچ اضطرابی نداشت ... افراد را راهنمایی می کرد و به نظر می رسید کاملا به زیر و بم های عابربانک وارد است ... اصلا او بود که به دیگران فهماند " در این عابر بانک فقط تراول پنجاهی گذاشته اند " ... تحلیل نیمه کاره ای را هم آغاز کرد که به انجام دلخواهش نرسید ... تمایلش برای اثبات این نظریه بود که این تمهید ( گذاشتن تراول پنجاه هزارتومنی بجای اسکناس های دیگر و متنوع ) به این دلیل است که افراد نتوانند پولشان را از بانک بیرون بکشند اما با نظر فرد دیگری که می گفت : این کار آدم را مجبور می کند بجای سی تومن پنجاه تومن بگیرد در نگرشش خلل وارد شد که اگر بانک دنبال نگه داشتن پول افراد است چرا با قرار دادن تراول پنجاه هزارتومانی آنها را ترغیب و یا حتی وادار به گرفتن وجهی بیش از وجه مورد نیازشان می کند و این وضع آیا عملا دلالت بر این نظر نمی کند که انگار این بانک بیشتر دنبال این است که افراد مبلغ بیشتری از پولشان را از توی حساب بانکی بردارند و در کیف بگذارند ؟ ...

نوبت مرد به دلیل اینکه افراد سریع از کار راه اندازی عابربانک قطع امید می کردند خیلی زود رسید ... بعد از اینکه بحثش نیمه کاره ماند دیگر ساکت و عبوس شد و با سرعت کارتش را تو داد و با دقت رمزش را وارد کرد و بعد خواست که انتقال وجه انجام دهد که نشد و بعد درخواست رسید موجودی داد و مدتی به صفحه مانیتور عابر بانک که میزان موجودی آن نوشته بود خیره شد و بعد گفت : "به هر حال صد تومن کم می کنه " و دستور رسید چاپی تراکنش را داد و بعد کارتش را گرفت و منتظر بیرون آمدن رسید شد و آن را برداشت و پهلوی عابر بانک ایستاد و آن را نگاه کرد و خواست که آن را توی سطل بیاندازد اما منصرف شد و رسید را رها کرد و به سوی مسیری رفت که بعدا متوجه شدم همان مسیر همگانی برای رسیدن به عابر بانک بعدی بود ... در این لحظه چیزی که از آن مرد توجهم را جلب کرد دومپایی پوش بودن او بود . او دمپایی به پا داشت و پیدا بود که زمان زیادی نیست که از خواب بیدار شده است.

رسید او را از زمین برداشتم ... همان اعدادی که در بالا گفتم و همان مشخصات روی آن بود ... اولین کاری که کردم درآوردن گوشی و آوردن ماشین حساب موبایل بود ... دوست داشتم رقم قابل برداشت را منهای مانده حساب کنم تا ببین به چه عددی می رسم. عدد این است : دقیقا پنجاه و هشت هزارتومن ... او پنجاه و هشت هزار تومان از حسابش قابل برداشت نبود ...این قابل برداشت نبودن نکته ای بود که در تراکنش دیگری که از داخل همان سطل ها برای بررسی درآورده بودم نیز دیده بودم : مبلغی از موجودی برخی از حساب ها قابل برداشت نیست  : مانده 1455456... قابل برداشت : 55456 ... حاصل تفریق موجودی و مانده می شود : 1400000 ریال  ... روز دیگری که مشت دیگری رسید تراکنش از سطل بیرون کشیده بودم باز هم به موردی مشابه برخوردم : مانده حساب : 872000 ... قابل برداشت : 32000 ... تفاوت : 840000 ریال و یا موردی دیگر : مانده واقعی : 33414939.... قابل برداشت : 32854939 تفاوت : 560000

این رسید تراکنش آخری ( یعنی همانی که سه میلیون خورده ای قابل برداشت بود ) متعلق به خودم بود ... خب ! خودم خوب می دانم که این پنجاه و شش هزارتومان همان مابه التفاوت واریز نشده یارانه و بر اساس هر نفر بیست و هشت هزارتومان است ... خب! حالا می نشینم به تقسیم کردن مانده ها برای در آوردن نفرات خانوار صاحب تراکنش ها و خصوصا آن مردی که بعد از رفتنش رسیدش را برداشتم

... کسی که  صد و چهل هزار تومان مبلغ یارانه غیر قابل برداشت در حسابش مانده یک خانواده پنج نفری است ... چرا که صد و چهل هزارتومان تقسیم بر بیست و هشت هزارتومان می شود : پنج ! ... آن صاحب رسید تراکنش که صد و چهل هزارتومان مبلغ غیر قابل برداشت در حسابش بود موجودی قابل برداشتش 55456 ریال بود که البته مبلغ کمی است و این مبلغ مانده در کارت سرپرست یک خانوار پنج نفری مرا نگران می کند اما دوباره به رسید تراکنش سر می زنم تا ببینم مبلغ برداشت شده از حساب چقدر بوده است : مبلغ 800000 ریال بوده است ... صاحب کارت در هشتم خرداد هزارو سیصد و نود و یک و در ساعت ده و چهل و نه دقیقه صبح مبلغ هشتاد هزارتومان از کارت خود برداشته ... به نظرم می رسد که این کارت کارت مخصوص واریز یارانه ها باشد و صاحب این کارت باید کارت ها و حساب های دیگری هم داشته باشد . به نظر نمی رسد که یک حقوق بگیر و یا یک کاسب که عضوی از یک خانواده پنج نفری است هشتم برج فقط هشتاد هزارتومان در حسابش باقی مانده باشد ... یعنی ممکن است ؟!

...  مورد بعدی این مورد بود : مانده حساب : 872000 ... قابل برداشت : 32000 ... تفاوت : 840000 ریال

بله ! اینها خانواده ای سه نفری هستند و رقم مابه التفاوت یارانه سه نفر از حساب آنان قابل استخراج است ... احتمالا زن و شوهری جوان با یک فرزند ... حالا باید رسید را بررسی کنم و مبلغ برداشتی و تاریخ را مانند مورد قبلی مورد مطالعه قرار دهم. اما رسید تراکنش رسید دریافت پول نبود و فقط رسید درخواست موجودی بوده ... یعنی سرپرست خانوار به مقابل عابر بانک آمده تا ببیند آیا موجودی قابل برداشتش به نسبت  بار قبل افزایش و یا این هشتاد و چهار هزارتومان مابه التفاوت یارانه واریز شده است یا خیر ... با توجه به تاریخ رسید تراکنش که ابتدای ماه است و از آنجاییکه افراد خوب می دانند تاریخ واریز یارانه ها کمی قبل از نیمه ماه است احتمالا صاحب کارت منتظر واریز مبلغی از ناحیه ای غیر از یارانه بوده است ...

خب ! از تحلیل رسید تراکنش خودم را نیز به دلیل آشنایی خودم با وضع خودم عبور کرده و دوباره به سراغ مردی می روم که رسید تراکنشش را رها کرد و به سمت بانک عابر بعدی رفت و دمپایی ب پا داشت و من رسید تراکنشش را از روی زمین برداشتم... آن مرد دمپایی پوش همان مردی بود که مبلغ مانده حساب : 11388833 و مبلغ قابل برداشت 10808833 در رسید تراکنشش دیده می شد ... با تقسیم مابه التفاوت قابل برداشت و مانده در بیست و هشت هزارتومان به این نتیجه رسیدم که او یک خانواده دونفره است  که دو هزار تومان اضافه هم مربوط به قواعد بانکی است که باید حتما ته حساب بماند ...

حالا این مرد دمپایی پوش که ساعت یازده صبح سراغ عابربانک آمده و رفتارهایی پسر بچه وار دارد و خوش خوشان از این عابر بانک به آن عابر بانک می رود سرپرست یک خانواده دو نفره است یا اینکه یک پیر پسری است که با مادرش زندگی می کند ؟

وقتی عابر بانک اول کار مرا راه نیانداخت با عزم رسیدن به مرد دمپایی پوش و با گام های بلند به دنبال او رفتم و تقریبا به او رسیدم ... آدم های دیگری که قبل از من عابربانک کارشان را انجام نداده بود و در راه بودند از اینکه می دیدند من شتاب می کنم و از آنها سبقت می گیرم زیاد با من خوشرو به نظر نمی رسیدند اما وقتی به پشت مرد دمپایی پوش نزدیک شدم سرعت را کم کردم و خواستم او جلوتر از من باشد ... عابر بانک بعدی سالم بود و آقای دمپایی پوش با کارتی که حرفش را زدیم عملیات انتقال وجه انجام داد و در عملیات بعدی و با یک کارت دیگر پولی نقد گرفت و سپس درخواست یک رسید صورتحساب ده گردش داد و بعد از مطالعه  دوباره آن را به زمین انداخت و رفت و من فاتحانه چیزی از او به دست آوردم که حاصل تحلیل آن برایم جدا با ارزش است.

مشخصات رسید ده گردش مرد :

تاریخ        ساعت         مبلغ

1-            1/3/91       22:10       170000-

2-            2/3/91       08:28        500000+

3-            2/3/91     12:50        450000-

4-          5/3/91       09:55          1000-

5-         6/3/91        09:14         1000-

6-          7/3/91       08:41       1500000+

7-         7/3/91    09:09     235000-

8-        7/3/91     10:20     540000-

9-         7/3/91    14:10     135000-

10-        8/3/91   11:18    650000-

..........................

ورود و خروج های مالی از این حساب طی پنج روز انجام شده و به گمان بنده داستان از این قرار است : ... ایشان روز اول هفده هزار تومان ساعت نه و ده دقیقه شب از حسابش کسر شده است ... این رقم فقط می تواند مربوط به خرید یا انتقال وجه باشد ... احتمال انتقال وجه هفده هزارتومانی منتفی است و این یک خرید است ... خرید هفده هزارتومانی ده و ده دقیقه شب احتمالا می تواند خریدی درمانی باشد مانند خرید خدمات کوتاه مدت بستری برای ویزیت و تزریق سرم ( یعنی او ساهت ده و دقیقه شب مادر و یا همسرش را به دکتر و درمانگاه برده است ؟ ) ... فردا روز مبلغ پنجاه هزارتومان در ساعت هشت و بیست و هشت دقیقه صبح به حساب ایشان اضافه شده ... این رقم که ساعت انتقال آن در آغاز وقت اداری است احتمالا نه از عابر بانک که از خودپرداز داخل یک محل کار به حساب او ریخته شده است ... یعنی این آقای دمپایی پوش با تشکیلاتی کار می کند که گهگدار در ازای کاری که انجام می دهد برای او مبلغی را واریز می کنند ... مثلا او می تواند تبلیغاتچی اینترنتی شرکتی باشد که محصولاتش را با فرستادن هرزنامه ها به مردم معرفی می کند و شب ها تا صبح در کار آدرس جمع کردن و دادن آدرس به نرم افزارهایی است که خودشان اتوماتیک هرزنامه تبلیغاتی ایمیل می کنند  و یا در وبلاگها کامنت تبلیغاتی می گذارند و به همین دلیل هم او صبح ها دیر از خواب بلند می شود ... خب ! این آقا ساعت ده دقیقه به یک همان روز چهل و پنج هزارتومان از این پنجاه هزارتومان را برداشته و پنج هزارتومان باقی مانده آن را داخل حساب باقی می گذارد ... برداشتن چهل و پنج هزارتومان از حسابی که تازه پنجاه هزارتومان به آن واریز شده رفتار آدم هایی است که حسابشان همیشه تقریبا خالی است و به محض واریز مبلغی به سراغ بخش اعظم آلان مبلغ می روند ...یعنی حالا در تاریخ 2/3/91  در حساب ایشان ÷نج یا نهایتا هفت هزارتومان باقی مانده است ... دو روز یعنی چهارم خرداد ساعت نه و پنجاه و پنج دقیقه صبح مبلغ صد تومان از حساب ایشان کسر می شود که این رقم مبلغ صد تومانی کارمزد گرفتن رسید موجودی است ... یعنی اینکه ایشان در این دو روز سرگرم هزینه کردن  چهل و پنج هزارتومان آخری بوده و حالا با درخواست موجودی جدید بعد از سه روز آمده تا ببیند آیا دوباره پولی به حسابش واریز شده ی خیر ... اما ورودی نداشته است ... این آقا فردا قدری زودتر از روز قبل یعنی نه و چهارده دقیقه دوباره به سراغ عابر بانک رفته و موجودی گرفته و صد تومان از حساب او برای کارمزد کم شده ... این آقا روز بعدی باز به عابر بانک رفته  اما امروز با خبر خوبی روبرو شده چرا که ساعت هشت و چهل و یک  دقیقه صبح مبلغ صد و پنجاه هزارتومان – احتمالا از همان مکان قبلی - به حساب او ریخته اند ... این آقا همان روز و با فاصله 28 دقیقه بعد از واریز صد و پنجاه هزارتومان و در ساعت نه و نه دقیقه صبح مبلغ بیست و سه هزار و پانصد تومان از حسابش کم شده است ... و چون عدد بیست و سه هزار و پانصد تومان عددی که برابر با اسکناس های داخل عابر بانک باشد نیست پس این مبلغ  نیزمربوط به یک خرید از مغازه است تا برداشت وجه از خود عابر بانک ... یعنی در این روز سوم او دیگر به عابر بانک نرفته و کمتر از نیم ساعت بعد از واریز مبلغ با خیال راحت از اینکه در کارت پول دارد خرید کرده است ... به احتمال زیاد فردی که در ساعت هشت و چهل و یک دقیقه پول را به حساب او ریخته با او تماس گرفته و به او واریز این صد و پنجاه هزار تومان را اطلاع داده ... حالا او این خرید صبحگاهی بیست و سه هزار و پانصد تومانی را همان صبح انجام داده که احتمالا خرید اقلام صبحانه و لبنیات و چیزهای یخچال پرکن دیگر است ... خرید مفصلی بوده که بیست و سه هزار و پانصد تومان آب خورده است... مرد دمپایی پوش ساعت ده و بیست دقیقه صبح همان روز پنجاه و چهار هزارتومان دیگر هم خرید کرده ... یعنی دقیقا بعد از خرید اقلام لبنی و رساندن آن به خانه به مغازه دیگری رفته و مبلغ پنجاه و چهار هزارتومان پول برای خرید دیگری داده ... پیداست او بعد از رساندن خرید اول و رسیدن به خانه دستانش را خالی کرده و دوباره با سرعت عازم خرید بعدی شده و این بیدرنگی نشان از این دارد که آن خرید پنجاه و چهار هزارتومانی هم در سلسله خریدهای مرتبط به خانه و زندگی و اقلام خوراکی مانند مرغ و گوشت است که در یک نوبت خرید می تواند ناگهان پنجاه و چهار هزارتومان از موجودی صاحب یک پول را کم کند ... ساعت چهارده و پانزده دقیقه همان روز دوباره مبلغ سیزده هزاروپانصد تومان از حساب او کم شده است ... بی تردید این نیز خرید دیگری است ... اما ساعت دو و ربع بعد از ظهر فردی که از صبح دو دفعه اقدام به خرید کرده است برای کدام خرید ممکن است از منزل خارج شود ... حدس من این است که این آقا ساعت دو بعد از ظهر به کبابی و یا چلوکبابی رفته و کارت کشیده و برای خودش و آن نفر دیگر که با او زندگی می کند غذا خریده است تا امروز را با هم دلی از عزا دربیاورند ...

فردا یعنی هشتم خرداد ماه ... یعنی همین روزی که من آن مرد را در مقابل عابر بانک اول و در همراهی تا عابر بانک دوم دیدم ... مردی که من در برابر عابر بانک دوم دیدم مردی بود که کارت مادرش را آورده بود تا موجودی بگیرد و انتقال وجهی انجام دهد و شصت و پنج هزارتومان از حساب خودش بردارد ... او مردی است که روز قبل نود و یک هزارتومان از طریق خودپردازهای مغازه ای خرید کرده و حالا با دریافت شصت و پنج هزار تومان در واقع تتمه پولی را که دیروز صبح به حسابش واریز شده را برداشته است ... وقتی نود و یک هزار تومان را با شصت و پنج هزارتومان جمع می کنم عددی که به دست می آورم شش هزارتومان از آخرین دریافتی مرد بیشتر است یعنی این شش هزارتومان مانده قبل از واریز این صد و پنجاه هزارتومان بوده است ... احتمالا امروز او آمده تا این حساب را خالی خالی کند و تنها فقط دو هزارتومان ته حساب باقی مانده ... اگر موجودی او بیشتر از این حرف ها بود دو روز پشت سر هم برای گرفتن موجودی ساعت نه صبح به عابر بانک نمی آمد ... او مردی است که اگر پول داشته باشد تا یازده صبح می خوابد و اگر پولی در حسابش باشد  تا ساعت یازده خوابیده و بعد با دمپایی بلند می شود می آید عابر بانک تا پول بگیرد ... به نظرم می آید این شخصیت را خوب می شناسم ... برنامه ام این است که با او یک فیلمنامه بنویسم ... حالا اینکه چطور با او به یک داستان برسم و یا چگونه حرفی برای گفتن با او پیدا کنم تقلاها و کش و قوس های بعدی است اما تا اینجا این عابر بانک ها جدا از آن مرد رنگ کار سطل های فلزی تراکنش برای من هم مفید بوده است ...

  
نویسنده : هادی مقدم دوست ; ساعت ٢:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳ خرداد ۱۳٩۱
تگ ها :

 

 

  
نویسنده : هادی مقدم دوست ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱٢ خرداد ۱۳٩۱
تگ ها :

برای بولتن اولین جشنواره فیلم های ویدیویی

یعنی دوران ارسال پیامک برای دیده شدن فیلم های ویدیویی تمام شده ؟

 

هادی مقدم دوست

(فیلمنامه نویس)

 

خیلی وقت بود که به فیلم های ویدیویی می گفتند فیلم های یکبار مصرف ... معنی این حرف هم این بود که مثلا یکی دو سه بار  تلویزیون  فیلم را نشان می دهد و بعد دوران حیات فیلم به پایان می رسد ... اما مگر یک فیلم واقعا قرار است چقدر حیات داشته باشد ؟ ... مگر فیلم های سینمایی چقدر حیات دارند ... نهایتا سه ماه روی پرده هستند ...  تازه! فیلم های سینمایی در بهترین حالت باز هم از فیلم های ویدیویی کمتر تماشاچی دارند ... یعنی یک فیلم سینمایی که خیلی خیلی پرمخاطب باشد نهایتا یک تا دو میلیون بیننده دارد  ولی فیلم های ویدیویی را در یک بار پخش از تلویزیون و یا در شکل تکثیر روی سی دی ممکن است چندین میلیون نفر ببینند  ... حالا که تماشاچیان فیلم سینمایی از فیلم های ویدیویی کمتر است پس چرا اینقدر سینما جذاب تر و جالب تر و اصلا مهم تر است ؟ ... واقعا مزیت سینما نسبت به ویدیو چیست ؟  خب ! این مزیت ها می تواند مثلا فایده هایی باشد که فیلم سینمایی برای کارگردان و عواملش دارد ... مثلا می گویند اگر یک کارگردان یک فیلم معمولی سینمایی تازه آنهم با نگاتیو (!) بسازد انگار ده تا تله فیلم ساخته و خیلی کارگردان تر به حساب می آید! ... اما این فایده ای است که سینما برای عواملش دارد. فایده ای که برای فرهنگ و ملت دارد چیست ؟ ... آیا فیلم سینمایی اصلا فایده خاصی هم برای ملت دارد که اینهمه مهم تر از ویدیو فرض می شود ؟ بنده فکر می کنم : بله ! ... سینما به نسبت ویدیو یک خاصیت ممتاز برای مردم دارد ... یعنی فیلم سینمایی به دلیل اینکه منتقدان درباره  آن بحث می کنند و گروه افراد فرهنگی جامعه به سراغ تماشا و مباحثه درباره آن می روند می تواند جریان ساز و فرهنگ ساز باشد و به قول یکی از دوستان عزیزم می تواند ایجاد گفتمان کند ... این خاصیتی است که فعلا سینما دارد  و دلیل آن این است که "سینما جشنواره دارد" و جشنواره محل بحث درباره فیلم هاست و همین نقطه، محل تولد گفتمان هایی است که از دل فیلم های سینمایی تولید می شود . گفتمان هایی که می تواند به جریان های فرهنگی بسیار سودمند و مفید و حتی کلان برای فرهنگ و ملت منجر شود ... حالا خوشحالم که "ویدیو هم صاحب جشنواره شده" و امیدوارم که دست اندرکاران و منتقدان و مردم هم این جشنواره را هم مانند جشنواره فجر مهم بدانند ... واقعیت این است که در میان همین فیلم های ویدیویی و تله فیلم خیلی فیلم ها هستند که اگر محلی برای عرضه و دیدن شدن آنها توسط اهالی فرهنگ پیدا شود و روی آنها کار رسانه ای شود می توانند خیلی بیشتر از بعضی فیلم های سینمایی جریان ساز شود ... حالا خوشحالم که با این جشنواره دوران پیامک فرستادن برای تبلیغ و درخواست تماشای تله فیلم ها و فیلم های ویدیویی توسط منتقدین و همکاران تمام شده و خوشحالم که در یک فضای رقابتی و ان شا الله با جایزه های خوب و دندان گیر و در فضایی پر شور و صمیمی و شلوغ و پر از گفتگو و نقد، قرار است همه فیلم های خوب و مهم ویدیویی با اندازه ای بیشتر و با برکتی فراگیر تر در معرض استفاده و ایجاد جریان فرهنگی و و هرچه پرثمرتر شدن قرار بگیرد.

  
نویسنده : هادی مقدم دوست ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱٢ خرداد ۱۳٩۱
تگ ها :

گفتگو در چند لایه

 

در کمانکشی جدل، فولاد تیر تیز طعنه ی تفاضل را، آب هتک دادن.

  
نویسنده : هادی مقدم دوست ; ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۱ خرداد ۱۳٩۱
تگ ها :

پنجره ... نیمه خرداد 1391

اندکی درباره عناصر و ساختار فیلم های شخصیت محور

بدون کوبیدن خود به در و دیوار حادثه هم می شود جذاب بود

هادی مقدم دوست

عرض و یادآوری دو نکته نظری و ساختاری درباره فیلم هایی به نظرم خیلی واجب است و فکر می کنم وقتی قرار است درباره شخصیت های مهم کشورمان فیلم بسازیم الزاما باید درباره مباحث نظری قضیه هم قدری صحبت کنیم.

اول اینکه این روزها در سینمای ما خیلی تصمیم گرفته می شود که درباره چهره ها و افراد مهم و تاثیر گذار فیلم ساخته شود . مثلا فیلم هایی درباره پیامبران ( ص ) و امامان ( علیهم السلام ) و یا شخصیت های معاصر نظیر حضرت امام ( ره )و یا شخصیت های مهم و اعتقادی و سیاسی و یا فرماندهان مطرح سال های دفاع مقدس ... خب ! این به نظرم رویکرد درستی است ... اصولا در فرهنگ بومی ما تذکره نویسی و تک نگاری ریشه ای بسیار جدی و مقبولیتی بسیار بالا دارد. وقتی که بسیاری از متون ادبی و داستانی و یا آثار نمایشی را مشاهده می کنیم و استقبال شده ترین آنان را سوا می کنیم می بینیم آنهایی موفق تربوده اند و بیشتر از آنها استقبال شده که درباره یک یا چند پرتره بوده ... از فردوسی و نظلمی و جامی و عطار آنچه را که به یاد داریم شخصیت هایی است که خلق کرده اند و موقعیت های داستانی که شخصیت ها در آن قرار گرفته اند نسبت به شخصیت ها اولویت دوم پردازش بوده اند ... یعنی اگر به زبان اصطلاحات انواع روایت صحبت کنیم به مخاطبین ایرانی نوع روایت سوم شخص ( یا همان کارهای تک نگاری و شخصیت محور ) بیشتر چسبیده است تا کارهای دانای کل ( یا چیزی که به آن اصطلاحا ماجرا محور و یا به اشتباه داستان گو می گویند، طوری هم داستان گو میگویند که انگار داستان و هرچه داستان است از اساس در روایت های دانای کل نمود دارد! ).

خب ! این خیلی خوب است که ناخودآگاه و بر اساس تمایل طبعی به سمت تک نگاری درباره چهره ها می رویم اما باز هم به نظرم ذکر نکته ای واقعا مهم است. نکته ای که می خواهم عرض کنم بسط و یادآوری همان چیزی که توی پاراگراف قبلی در پرانتز گذاشته ام ... یعنی ماجرای ما و داستان گویی ... همانطور که عرض کردم عبارت داستان گو در ادبیات نمایشی ما به اشتباه برابر شده است با قصه هایی با نوع روایت دانای کل ... حالا مشکلی که می خواهم عرض کنم این است : عرضه پرتره های مهم در روایت های دانای کلی ... خب ! این یک ناسازواره گی ( تضاد ) است ... ما می خواهیم عمل تک نگاری انجام دهیم اما خود را به دلیلی مبهم و نامعلوم به دست نوع روایتی می سپاریم که نوع روایت متناسب با  روایت های شخصیت محور نیست . یعنی مثلا می خواهیم درباره یک شخصیت فیلم بسازیم اما نهایتا قصه ای را با او خلق می کنیم که یک قصه ی حادثه و یا ماجرا محور است ... یعنی بجای اینکه با یک موقعیت نمایشی حداقلی شخصیت را به شکلی ژرف بشناسیم و وقت فیلم را صرف شناخت شخصیت و ایجاد تاثیرگذاری و ( مثلا ) تولید محبت به او کنیم می رویم دنبال جانمایی نقش منفی در داستان و اکشن و رویارویی و کشمکش و غافلگیری و نقطه عطف و آنهم در قصه ای سراسر حادثه! ...

خب ! البته می شود درک کرد که موضوع از چه قرار است ... قضیه این است که با ساختارها و عناصر جذابیت غیربومی می خواهیم نتیجه های بومی بگیریم. در بهترین حالت این فیلم است که فیلم جذابی می شود نه آن شخصیت که می خواهیم درباره آن فیلم بسازیم و او را به مخاطبین بشناسانیم ...

خب ! ... پس واقعا باید به جای آن چیزی که به نام داستان در طرح این فیلمنامه ها دنبالش می گردیم و مدام به نویسنده می گوییم : سعی کن داستانی ترش کنی، چه کار باید کرد که کار گیرا و جذاب باشد ... به هر حال علت اصلی این رویکرد و توسل به داستان پردازی ترس از جذاب نبودن و حیف و میل شدن سرمایه است ... واقعا جز استفاده از روایت دانای کل و داستان پردازی حداکثزی و مقعیت های داستانی  شدید و غلیظ چیزی برای جذاب شدن در دنیای سینما وجود دارد یا ندارد ؟ ... اگر ندارد چطور بعضی از روایت های تک نگارانه سوم شخص جذاب و گیرا هستند بدون آن که خود را به درو دیوار داستان پردازی بکوبند ... به نظر بنده پاسخ اصلی دونکته مهم است به نام : "محتوا و احساس"...

این دو کلمه "محتوا و احساس" از آن غریبه های آشنا یا آشناهای غریب هستند ... بارها و بارها از این دو کلمه اسم می بریم اما درباره رسم و کیفیت آن کمتر شده که گفتگو و یا پژوهشی انجام دهیم ... این توجه کمتر به "محتوا و احساس" ریشه در آن جا دارد که محل تامین و ایجاد آن به شدت مرتبط با علوم و معارف دیگری غیر از هنر است ... یعنی دقیقا همان جایی که من فیلمنامه نویس از آن ها اطلاع زیادی ندارم ... مثلا اگر قرار باشد درباره روانشناسی یک شخصیت و مهم ترین محتواهای ذهنی او صحبت کنم عملا چیزی برای گفتن ندارم و اگر بخواهم نقلی  تک نگارانه  (مونوگرافیک ) و با روایت سوم شخص درباره آن فرد داشته باشم چون او را نشناخته ام به سمت یک روایت گاه شمارانه ( کرونولوژیک ) می روم، یعنی فقط رشته ای از رویدادهای جالب زندگی او را بر اساس تقویم و سن و سال از تولد تا مثلا فوت تعریف می کنم ... اینجا می شود که روایت های سوم شخص به دلیل خلا محتوایی دچار افت استقبال می شود اما نکته دیگر و تکمیلی تر این است که گاهی هم به مدد محققان و مشاوران از ابعاد و محتواهای وجودی شخصیت ها مطلع می شویم  اما باز فیلم جذاب نیست ..مثلا در می یابیم که دستورکار اصلی فیلم یک دستورکار نمایش زیست تقویمی یک شخصیت نیست بلکه مثلا فیلم می خواهد مفهوم متوکل بودن یک  شخصیت و یا شجاع بودن و یا دیگر صفات یک چهره را مصور کند ... اینجا نقطه ای است که گام مهم رسیدن به محتوا برداشته شده است اما چیزی که در این میان ممکن است مفقود شود موضوع دوم یعنی همان احساس است ... حدود بیست سال است که در ادبیات نقد و سینمایی نویسی کشور ما کلمه ای پیدا شده به نام لحن که درباب تشریح و توضیح و شفاف سازی آن کمتر متنی تئوریک منتشر شده  ( و یا اصلا نشده ) ... لحن همان احساس است ... بسیاری از فیلم های شخصیت محور متاسفانه بدون محاسبات تولید حس در مخاطب نوشته و ساخته می شوند ... تماشاچی در فیلم های شخصیت محور و با همان روایت قصه های سوم شخص باید به شخصیت احساس پیدا کند ... این احساس وقتی تولید می شود که از قبل توسط طراحان اثر این احساس مشخص شده باشد ... این احساس ها وقتی مشخص می شود که ما محاسبه کنیم لحن مناسب برای عرضه محتوای معین شده چیست ... یعنی با چه لحنی قرار است به مخاطب بگوییم این شخصیت شجاع است و یا مردی دردمند است و یا توکلی عمیق در او وجود دارد و یا اینکه همتی و ایمانی سخت و پولادین دارد و یا بسیار رئوف و مهربان است ... نمایش خشک صورت مهربانی ها و شجاعت ها و توکل ها وهزار صفات دیگری که مشاوران برای فیلمنامه نویس ها استخراج می کنند کافی نیست ... محتوا معنی و خود احساس صورت آن معنی است ... شیمی ایجاد ایجاد احساس هم خود داستان دیگری است که این بحث را وارد مباحث روانشناسی مخاطب و مبحث تاثیر شناسی می کند. که این نیز خود جای درنگی بسیار دارد.

  
نویسنده : هادی مقدم دوست ; ساعت ۸:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۱ خرداد ۱۳٩۱
تگ ها :

گزارش نویسی ... تحلیل شخصیت

 

ویل اسمیت به یک خبرنگار اکراینی سیلی زد ...

http://khabaronline.ir/detail/214452/culture/cinema

.......

  
نویسنده : هادی مقدم دوست ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱٠ خرداد ۱۳٩۱
تگ ها :

استخراج و عیار

 

  
نویسنده : هادی مقدم دوست ; ساعت ٢:٥٥ ‎ق.ظ روز ٤ خرداد ۱۳٩۱
تگ ها :

 

  
نویسنده : هادی مقدم دوست ; ساعت ٢:٤٥ ‎ق.ظ روز ٤ خرداد ۱۳٩۱
تگ ها :