قطعه ی - سزای عمل - از موسیقی و آواز سریال وضعیت سفید

 

پیر مغان سزای عمل زود می دهد

تا توبه کرده ام به خمارم عذاب کرد

 دانلود

...

حجم فایل : 10.27 MB

آهنگساز:سهراب پورناظری

آواز:وحید تاج

  
نویسنده : هادی مقدم دوست ; ساعت ٤:٥۳ ‎ب.ظ روز ٢٧ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها :

نغز ارزان و شبه فرمول های عزیز

 

این جمله   "نگو و نشان بده"  آیا یعنی ( مثلا ) :  اگر  آدم های توی فیلم قرار است به هم سلام کنند کلمه سلام را نگویند و با سر خم کردن به همدیگر عمل سلام را به یکدیگر بفهمانند و به تماشاچی نشان دهند؟؟

  
نویسنده : هادی مقدم دوست ; ساعت ٧:٥٩ ‎ق.ظ روز ٢٧ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها :

نفس از دقت فکرم هجوم شعله شد بیدل

خیلی ها گمان می کنند ( بیایید قول دهیم هر بار که گمان کردیم  به اشتباه نگوییم فکر کردیم ) ... خیلی ها گمان می کنند فیلم زیبای بوتیک را بنده نوشته ام. باور می کنید! حتی یکبار در یک شهرستانی و به مناسبتی در حضور خود حمید از بنده برای نگارش مشترک بوتیک با حمید نعمت الله تقدیر (!) هم شد. مدتها گمان براین بود که این فیلم نگارش مشترک بنده و حمید است تا یک روزی که با حمید رفته بودیم  میدان ارک و رادیو برای گفتگو درباره وضعیت سفید. در راهرو منتظر بودیم نوبتمان بشود ... من هی راه می رفتم و حمید نشسته بود اس ام اس های اضافی را پاک می کرد و صدای برنامه در حال پخش توی راهرو شنیده می شد و مجری برای شنونده ها شروع کرد به توضیح دادن درباره ما که اینها چه کارهایی انجام داده اند و اول حمید را معرفی کرد که این کار و این کار و این کار را کرده و بعد بنده را که این کار و این کار و این کار را کرده ام و در ادامه تاکید کرد هادی مقدم دوست همچنین فیلمنامه بوتیک را هم برای حمید نعمت الله نوشته است ... حمید همانطور که سرش توی گوشی بود بدون سر بلند کردن یک خنده شلی کرد و گفت : قبلا اقلا می گفتن دوتایی نوشتیم حالا کلا شد به نام این ... بعد بنا کردیم ب خنده و رفتیم تو ... این چند روز پیش هم یک جایی یک عنوان خیلی بزرگ  به بنده دادند که خودم با دیدن آن متحیر مانده بودم که البته به نظرم  کاملا سهوی و البته رخ دادنش خیلی ناشی از همین تفاوت قائل نشدن برای معنای فکر و گمان بود . به نظرم یکی از الزامات جدی برای افزایش دقت مطالعه در زمینه معناشناسی در زبان است. به همین جهت کتابی را که شخصا مفید می دانم در این زمینه معرفی می کنم. موفق باشید.

درآمدی بر معنی شناسی.کوروش صفوی.

ناشر: پژوهشگاه فرهنگ و هنر اسلامی

  
نویسنده : هادی مقدم دوست ; ساعت ۸:٠۱ ‎ب.ظ روز ٢٦ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها :

شخصیت پردازی ( بارم سه نمره )

چه می شود که یک آدمیزادی وقتی یک چیزی را حدس می زند گمان می کند حدسی که زده الزاما خود واقعیت است ...سوال

  
نویسنده : هادی مقدم دوست ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز ٢٤ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها :

واکنش محمدطاهر به یک فیلمی که قصه ندارد

  
نویسنده : هادی مقدم دوست ; ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ روز ٢۱ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها :

تا دل شب سخن از سلسله ی موی تو بود

...

این قصه هست . آن قصه نیست. این قصه هست . آن قصه نیست.این قصه هست . آن قصه نیست.این قصه هست . آن قصه نیست.این قصه هست . آن قصه نیست.این قصه هست . آن قصه نیست.این قصه هست . آن قصه نیست.این قصه هست . آن قصه نیست.این قصه هست . آن قصه نیست.این قصه هست . آن قصه نیست.این قصه هست . آن قصه نیست.این قصه هست . آن قصه نیست.این قصه هست . آن قصه نیست.این قصه هست . آن قصه نیست.این قصه هست . آن قصه نیست.این قصه هست . آن قصه نیست.این قصه هست . آن قصه نیست.این قصه هست . آن قصه نیست.این قصه هست . آن قصه نیست.این قصه هست . آن قصه نیست...

 

 

  
نویسنده : هادی مقدم دوست ; ساعت ۱:۱٢ ‎ب.ظ روز ٢۱ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها :

عجب تصویر واضحی !

 

تا به حال به هم خانودگی کلمه "توضیح" و " واضح " دقت کرده اید؟ بامزه است نه ؟

  
نویسنده : هادی مقدم دوست ; ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱٩ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها :

خرده فرهنگ کلاس های آموزش فیلمنامه

 

" ولی به ما گفتن ... "

وقتی یک مدرس فیلمنامه جوری فیلمنامه نویسی را یاد می دهد که انگار هیچ راهی جز  از این راهی که او می گوید در دنیا وجود ندارد حالا در کلاسی دیگر وقتی مدرسی دیگر از راهی دیگر حرف می زند "شاگرد" از اینکه راه دیگری طرح شده تعجب کرده و می گوید : ولی به ما گفتن ...

  
نویسنده : هادی مقدم دوست ; ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱٩ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها :

بارم : یک و نیم نمره

 

اینکه می گویند : "سینما زبان تصویر است" را توضیح دهید.

 

  
نویسنده : هادی مقدم دوست ; ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱٩ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها :

تست بینایی

  
نویسنده : هادی مقدم دوست ; ساعت ۱:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱٧ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها :

در همشهری ماه کار شد

این‏واحد‏مجهز‏به دوربین‏مدار‏بسته‏است

به یکی می‌گن اگه تو اقیانوس کوسه دنبالت کنه چی کار می‌کنی. میگه می‌رم بالای درخت. می‌گن آخه وسط اقیانوس که درخت نیست. می‌گه: مجبورم! می‌فهمی؟ مجبورم!

از جاده‌های حومه تهران می‌گذرم. کارخانه‌های بسیار بزرگی که دلم می‌خواهد به تمام آن سر بزنم و درون آنها را تماشا کنم، از پیش چپ و راست چشمم می‌گذرد. در مسیر این جاده‌ها (مثلا جاده قدیم کرج ) گاهی حتما چشمتان به دیوارهای بلند خشتی و گلی و طویلی که از قدیم‌الایام در حاشیه جاده قرار دارد، خورده است و حتما دیده‌اید که روی بعضی از آنها با حروف درشت نوشته‌اند: از منزل کارخانه خود را ببینید ... این آگهی‌ها دعوت به استفاده از تجهیزات ضبط و انتقال تصاویر به صاحبان محیط‌های کارخانه‌ای است تا صاحبان آن در ساعت‌هایی که در محل کار حاضر نیستند، بتوانند بر رخدادهای داخل محیط کار نظارت داشته باشند. این پدیده پدیده خیلی تازه‌ای نیست و چندسالی است مورد استفاده قرار می‌گیرد اما پدیده‌ای که اخیرا به سرعت فراگیر و همگانی شده است نصب دوربین مداربسته در مغازه‌های صنوف فروش کالا و مایحتاج است (سوپرمارکت‌ها و میوه‌فروشی‌ها و مغازه‌های فروش لوازم ریز خانگی). به نظر می‌رسد با فراگیری این پدیده و نصب اعلامیه پرینت شده با محتوای این واحد مجهز به دوربین مدار بسته است، دوران ناخنک زدن رو به پایان است.

 تکنولوژی و خلاقیت فردی

صحبت ناخنک زدن شد و خاطرم رسید که اشاره دیگری به بحث دیالوگ نامحسوس و طولانی «دزد و صاحب مال» داشته باشم. امروزه ابزار زیادی در اتومبیل‌ها برای پیشگیری از سرقت خودرو به کار بسته می‌شود. دزدگیر و قفل فرمان و قفل پدال، ابزارهایی هستند برای پیشگیری از سرقت خودرو و دیگر متعلقات آن مانند لاستیک ماشین؛ لاستیک ماشین عضوی بدون حفاظ و کاملا در معرض سرقت بود. افراد سارق با گذاشتن چند آجر زیر فنر ماشین و سپس شل کردن پیچ‌های لاستیک و سپس کم باد کردن آن، اقدام به درآوردن لاستیک و سرقت آن می‌کردند. البته این نوع سرقت احتیاج به وسیله نقلیه‌ای داشت که با آن مال مسروقه را حمل کنند. اما با همه‌گیر شدن دزدگیرهای حساس، سرقت لاستیک خودرو کاهش پیدا کرد چرا که با دست زدن به لاستیک و باز کردن پیچ‌های آن دزدگیر خودرو بدون شک به سروصدا می‌افتد. همه اینها به مدد تکنولوژی رخ داد. اما تکنولوژی برای تنها عضو وابسته ماشین (نه عضو پیوسته) نتوانست کاری کند و آن عضو چادر اتومبیل بود. چادر اتومبیل که انواع خوب آن گاه تا بالای 50 هزارتومان هم قیمت دارد (مانند کاورهای ضدآب) درست نتوانست به مدد تکنولوژی از دستبرد دزدان در امان باشد. اما نکته اینجا است که در غفلت و بی‌اعتنایی تکنولوژی، خود «صاحب مال» دست به کار شده و برای به سرقت نرفتن چادر اتومبیل چاره‌ای اندیشیده است. اگر یک روز تابستانی به ردیف ماشین‌های پارک شده توی یک خیابان یا بولوارها و بزرگراه‌های درون شهر دقت کنید ماشین‌های زیادی را می‌بینید که روی آنها چادر کشیده شده است اما اگر خوب‌تر که دقت کنید می‌بینید بخشی از این چادرها لای در ماشین و یا لای در صندوق عقب قرار داده شده تا اگر سارقی قصد سرقت آن را کرد، قید بردن چادر را بزند چرا که برای بردن آن بایستی چادر را از لای در بیرون بکشد و یا آن را پاره کند که در این صورت فرد سارق عملا برای خود زحمت بیهوده خریده است. وجود این تمهید که خاستگاهی کاملا غیرتکنولوژیک دارد عملا به کاهش احتمال سرقت خود اتومبیل نیز کمک می‌کند. امروزه در میان بسیاری از راننده‌ها این احتیاط معمول است که هیچ چیز (حتی یک کیف خالی) نباید داخل ماشین و از میان پنجره‌ها در معرض دید باشد. حالا با وجود چادر ماشین و ایمنی غیرتکنولوژیکی که چادر ماشین دارد عملا داخل خودرو غیرقابل رویت می‌شود و حتی جلوه‌گری نام و مدل و یا نو و کارکرده بودن آن نیز باعث تحریک افراد سارق نمی‌شود. آخرین تمهید، پیشگیری از سرقت ماشین که تمهیدی کاملا خلاقانه و غیرتکنولوژیک است عملا بیشترین میزان تاثیر را در عدم سرقت خودرو دارد.   

 شکوفه‌ها / میرزا علی‌ اکبر صابر

آغاز فصل باز شدن مدارس است و شکوفه‌ها وارد مدرسه می‌شوند و قصد تحصیل علم می‌کنند و شایسته است که برای تشویق آنان به تحصیل در هیچ امر خیری استخاره‌ای نکرد. میرزا علی‌اکبر صابر، شاعر طنزپرداز آذربایجانی که در سال 1390 می‌توان در صدمین سالمرگش یادی از او داشت، شعری برای پسرش به جهت تشویق به رفتن مدرسه ساخته است که این شعر او را اینجا به تمامی پسران و دختران سرزمین‌مان تقدیم می‌کنم:

جاه و جلالم، پسر!

فکر و خیالم، پسر!

زمان مکتب رسید،

حال و مالم، پسر!

جانی و نور بصر،

برو به مکتب پسر!

مهر درخشان دمید،

لشکر ظلمت رمید،

آمده از پنجره،

پرتو رخشان، سعید،

جانی و نور بصر،

برو به مکتب پسر!

وای، امان، ای پسر!

زخواب بنما حذر!

خواب زشیطان بود،

خیزد مومن سحر،

جانی و نور بصر،

برو به مکتب پسر!

پند شنو از پدر،

آموز علم و هنر!

جهل بلایی بود،

کز آن شوی دربه‌در

جانی و نور بصر،

برو به مکتب پسر!

مکتب کند هدایت،

دفتر دهد درایت،

نوشته بین از قلم،

هزارها حکایت

جانی و نور بصر،

برو به مکتب پسر!

خدا شود صدیقت،

مکتب شود شفیقت،

برخیز، مکتب برو،

دفتر بود رفیقت،

جانی و نور بصر،

برو به مکتب پسر!

گفته آموزگار،

به خاطر خود سپار

زحق نما تمنا،

مکتب بود پایدار،

جانی و نور بصر،

برو به مکتب پسر!

آموز، امتحان ده،

فضیلتت نشان ده،

تو قدر دانش بدان،

براه علم، جان ده!

جانی و نور بصر،

برو به مکتب پسر!

 جای زخم- نقش مایه‌کوبی

در سال 1379 دستیار کارگردان فیلمی سینمایی بودم که در منطقه‌ای بیابانی و در یک قلعه بسیار بزرگ و چند صدساله می‌گذشت. در آن فیلم بنده علاوه بر دستیاری کارگردان مواظبت و نگهداری و سرگرم کردن تعداد زیادی پسربچه روستایی که از همان محل گردآوری شده بودند را عهده‌دار بودم. دستاورد جالبی که یکی از روزهای خوش حضور و همراهی با بچه‌ها برایم داشت، جواب خاصی بود که آنها در پاسخ این پرسش به من می‌دادند: بچه‌ها می‌دانم که خیلی از شماها دست و سر و صورت و پا و ابروهایتان در طول زندگی زخم شده و جای آنها هنوز بر نقطه آسیب مانده است. کدام یک از شماها دوست دارید جای زخم‌هایتان خوب شود؟

پاسخ همه بچه‌ها متفق‌القول این بود که همه جای زخم‌هایمان را دوست داریم و دلمان نمی‌آید که پاک شود. این گفته آنها مرا یاد نشان مایه‌کوبی آبله‌ای انداخت که روی بازوهای دست چپ  نقش بسته است و هنوز خیلی‌ها آن را دوست دارند و آن را نشانی از کودکی می‌دانند.

 خونریزی مغزی / جامعه‌شناسی پزشکی

خاطرم هست وقتی بچه و نوجوان بودیم، عبارت مهلکی در افواه مردم در جریان بود به نام خونریزی مغزی. در همان سال‌ها برای ما بچه‌ها و نوجوان‌ها این عبارت به  اندازه که موضوع مرگ مادر موضوعی خاص و ترس‌آفرین بود. نگرانی موضوع خونریزی مغزی با نگرانی «مرگ مادر» که در محاورات متداول نوجوانان تبدیل به یک «سوگند» شده بود، در این موضوع تفاوت داشت که آن موضوع کاملا مخصوص نوجوانان و این موضوع دوم (خونریزی مغزی) مورد توجه اغلب افراد بود. خونریزی مغزی بنابر تعریف ساده دانشنامه‌ای این است:

خونریزی مغزی نوعی خونریزی داخلی است که به دلیل پاره شدن عروق مغزی بر اثر ضربه به سر، فشار خون بالا، آنوریسم عروقی و دلایل دیگر رخ می‌دهد.

نکته ویژه‌ای که در این تعریف ذهن آن سال‌های افراد را تحریک می‌کرد موضوع ضربه‌ای به سر بود که معمولا به «لب جدول جوی آب» خورده. اگر برای فرد دوچرخه‌سواری حادثه‌ای همانند تصادف یا زمین خوردن رخ می‌داد و منجر به فوت می‌شد، روایتی که ما می‌شنیدیم این بود: داشته با دوچرخه می‌رفته خورده زمین سرش خورده به لب جدول! خاطرم هست در ادامه رشد این کابوس فراگیر سخنانی برای تشخیص و نشانه‌شناسی و روش مواجهه و معالجه بین مردم رایج شد. نشانه‌شناسی خونریزی مغزی در میان مردم معمولا با این جمله شروع می‌شد: بعد از اینکه خورده زمین حالش به‌هم خورده؟ اگر کسی سرش (مخصوصا نقطه‌ای موسوم به گیجگاه!) به زمین (یا همان لب جدول خودمان) می‌خورد، اولین چیزی که از او مورد پرسش قرار می‌گرفت، این بود: حالت به‌هم هم خورد؟ (بعدها عبارت حال به‌هم خوردن تبدیل به عبارت «حالت تهوع» شد). اگر فرد موردنظر حالت تهوع به او دست داده بود، سوگ و سختی همه خانواده او را فرا می‌گرفت و به سرعت هر چه تمام‌تر او را تحت مراقبت پزشکی بیمارستانی قرار می‌دادند اما اگر حالت تهوع به او دست نداده بود، موضوع جدیدی آغاز می‌شد که در تداول عامه با این جمله شروع می‌شد: حالا باید 24 ساعت صبر کرد. این صبر 24 ساعته برای این بود که «اگر ضربه منجر به خونریزی مغزی نشده باشد بایستی که در طی 24 ساعت هیچ حالت تهوعی رخ ندهد» اگر 24 ساعت از ضربه می‌گذشت و هیچ حالت تهوعی رخ نمی‌داد ما همه خوشحال می‌شدیم. واقعا خوشحال می‌شدیم، چون قوم و خویش و یا عزیز و یا دوست و آشنایی که سرش به لب جدول خورده بود دیگر زنده می‌ماند و نمی‌مرد. اخیرا یک ایمیل فوزواردی برایم رسید که این موضوع را برایم باعث تداعی شد و آن ایمیل را عینا برایتان اینجا نقل می‌کنم. امیدوارم برای خواننده‌های عزیز این مطلب دربرگیرنده آموزه‌های مفیدی باشد:

... در یک گاردن – پارتی، خانم ژولی پایش به سنگی خورد و با بشقاب غذا در دستش به زمین خورد. علت زمین خوردنش کفش جدیدش بود که هنوز به آن عادت نکرده بود. دوستان کمک کرده و او را از زمین بلند و بر نیمکتی نشاندند و جویای حالش شدند. جواب داد حالش خوب است و ناراحتی ندارد. مهماندار بشقاب جدیدی با غذا به ایشان داد. خانم ژولی بعد از ظهر خوبی را به اتفاق دوستانش گذراند و بسیار راضی به اتفاق همسرش به خانه برگشت. چند ساعت بعد همسر ژولی به دوستانی که در گاردن - پارتی بودند تلفن کرد و اطلاع داد که ژولی را به بیمارستان برده‌اند. خانم ژولی در ساعت 18 همان روز در بیمارستان فوت کرد و پزشگان علت مرک را سکته مغزی تشخیص دادند.

چند لحظه از وقت خود را به مطالبی که در پی می‌آیند معطوف کنید، شاید روزی شما با چنین اتفاقی برخورد کنید و بتوانید زندگی شخصی را نجات دهید. یک متخصص اعصاب (نرولوگ) می‌گوید: بعد از یک ضربه مغزی که منجر به خون‌ریزی در ناحیه مغز شده، اگر شخص ضربه دیده را در زمانی کمتر از سه ساعت به بیمارستان برسانند، امکان بر طرف کردن حادثه و نجات شخص بسیار زیاد است. ولی همواره باید قادر به تشخیص حادثه بود و این عمل بسیار ساده است. پزشک متخصص می‌گوید مهم‌ترین وظیفه تشخیص حادثه خون‌ریزی مغزی است و بعد از تشخیص و قبل از سه ساعت باید شخص را به پزشک رساند.

متخصص می‌گوید یک شاهد حادثه با آشنا بودن به علائم خون‌ریزی مغزی می‌تواند با سه سوال ساده از مریض به سهولت او را نجات دهد. اگر در آن گاردن - پارتی یک نفر سوال‌های زیر را از ژولی کرده بود حتما ژولی جوان اکنون زنده بود.

1 - از بیمار یا شخص ضربه مغزی خورده بخواهید بخندد.

2 - از بیمار یا شخص ضربه‌خورده بخواهید دو دستش را بالا نگه دارد.

3 - از بیمار یا شخص ضربه خورده بخواهید یک جمله ساده را تکرار کند. مثلا بگوید خورشید در آسمان بسیار خوب می‌درخشد. یا از شخص ضربه خورده بخواهید دو دستش را بالا نگه دارد.

اگر بیمار یا شخص ضربه خورده قادر به انجام یکی از این کارها نباشد باید فوری اورژانس را خبر کرده و بیمار را به بیمارستان منتقل کرده و به مسوول مربوطه عدم اجرای یک یا چند عمل فوق را اطلاع داده تا ایشان پزشک را در جریان گذارد.

مطایبه- ظرافت- فراخوان- امر موکول به محال

 

به یکی می‌گن اگه تو اقیانوس کوسه دنبالت کنه چی کار می‌کنی. میگه می‌رم بالای درخت. می‌گن آخه وسط اقیانوس که درخت نیست. می‌گه: مجبورم! می‌فهمی؟ مجبورم!

  
نویسنده : هادی مقدم دوست ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱٤ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها :