استخراج و عیار
خرده فرهنگ جلسه نقد و بررسی
به هر حال این هم نظری است و نظر شما برای من محترم است.
ریباس بر اثر رعد و برق بر سنگ کوه می روید.
غیر زانو نیست سامانی سر شوریده را
واژه "سوژه" را معنی کنید
که ظاهرت دژم و باطنت نژند مباد
فرم و محتوا ( form و محتوا )...
کلمه محتوا که معنی اش تا حدودی مشخص است اما واقعا چه کسی می تواند بگوید در اینجا مراد حقیقی از "فرم" چیست ؟
این زوج فرم و محتوا نکته جالب و ویژه ای که دارد این است یکی به زبان انگلیسی و دیگری به زبان مورد استفاده ما ایرانیهاست ( form و محتوا ) ... یک چیزی شبیه تیپ و شخصیت
زوج سازی هایی مانند شکل و محتوا ... صورت و محتوا ... تلاش هایی بوده که هنوز نتوانسته با قدرت کاری کند که این ( form و محتوا ) از دهان افراد بیفتد ...
الفت عناصر
نه آنچنان که طبیب دوایی فراهم کند بقصد علاج و ناخوش میل کند آنرا لیک طبیب موازی با دوا بر بالین بنشیند و هی به سخن تقلا کند برای بهبود مریض ...دارو خود به زبان دارو بایسته است ایجاد تاثیر را ...
الفت عناصر
تمرین کارگاه افلاک
مطلب نوروز 1391 فیلمنگار
تقدیم به آقای عباس کیارستمی بخاطر همه تعلقش به شعر و ادب فارسی و با ذکر و یادآوری آن رخداد که نام "پایان" را از فیلم آخرینش برداشت و نام دیگری بر آن گذاشت و با تبریک بهار بر همه
حسن مقطع چو بود رسم کهن ... قطع کردیم بر این نکته سخن
هادی مقدم دوست
انتهای فصول چهارگانه طبیعت در یک چرخه طبیعی پایان محسوب می شود و پایان زمستان آغاز بهار است ... پایان زمستان یعنی پایان یک دوره ی طبیعی و این پایان اصولا انتهای یک آغاز است ... به عبارتی زمستان " ته " یک "سر" است ... سروته یک سال با بهار و زمستان شکل می گیرد و آغاز و انجام یک سال جزو ضروریات ساختاری یک سال طبیعی در زمین است ... درست عین یک مدل از طراحی سر و ته در فیلم ... طبیعت از آن سریال های "ادامه دار" است که در انتهای هر فصل باید نوشت " ادامه دارد " و در انتها و خاتمه ی سال عبارت "پایان" درست و دوباره در همان نقطه ی "آغاز" است یعنی "افتتاح" کاملا برابر می شود با "اختتام" و اینجا هر دو در یک نقطه و یکجا قرار دارند ... روش گرفتن از این ساختارهای طبیعی برای فیلم ها در غالب موراد بسنده به چهار فصل کردن داستان و عبور از بهار و رسیدن به تابستان و ایجاد خزان و تکمیل زمستان بوده است ... مانند دسته بندهایی چهارگانه "کودکی و جوانی و میانسالی و پیری" ... یا مثلا دسته بندی چهارگانه ای مانند "شکل گیری و اوج و افول و سقوط"... این دسته بندی های چهار گانه که پایان بندی خود را بر زمستان و پیری و سقوط و دیگر مترادف ها قرار می دهند خود را در ظاهر متاثر ازین چهار فصل می دانند و نهایت تاسی عمیق ترشان به روح مداوم و " ادامه دار" طبیعت قرار دادن یک بشارت از بهار در انتهای زمستان است که اینهمه تنها شکل صوری این گردش کار است ... اما در دقتی باطنی تر طبیعت را می بینیم که از بهار تا زمستان همواره در حال مبارزه و شدن برای بهاری دوباره است و به نظر می رسد تولد و بهار هدف غایی طبیعت است و هر تلاش در هر فصلی در ذیل اهتمام برای رسیدن به بهار است ... اینجا به نظر می رسد اینگونه است که تاسی ادبیات داستانی منظوم ایرانی در نمایش آغاز و ابتدا و وسط و انتهای خود بسیار همانند و یکسان با گردش کار طبیعت است و همواره حضور قهرمان را به عنوان فاعل و کنشگر در خود حفظ می کند تا تلاش او منجر به مقطع پایانی داستانی و ایجاد بهار و تولدی تازه شود ... این چنین است که در شدید و غلیظ ترین سوگ ها و حادثه ها و ناکامی ها تلخی غالب نشده و امید به بهار به جهت وجود انگیزه قهرمان برای تولید بهاری دوباره تمام دشواری ها را لطیف و قابل تحمل و تامل کرده است ... سنت مرسوم انتهای روشن و نیکو در ادب داستانی از این نکته ها نشات می گیرد ... آنچنانکه باعث شکل گرفتن صنعتی رسمی و فنی دیرپا از فنون و صنایع ادبی به نام "حسن مقطع " می شود.
در انتها به جهت "رعایت سنت کهن حسن مقطع " خاتمه کتاب هر هفت کتاب از هفت اورنگ جامی را در زیر می آورم :
- انتهای اورنگ یکم ( سلسله الذهب )
با دهانی ز قیل و قال خموش میکنم از زبان حال، خروش
آن خروشی که گوش جان شنود بلکه اهل خرد به آن گرود
بر همین نکته ختم شد مقصود للهالحمد والعلی والجود
- انتهای اورنگ دوم ( سلامان و ابسال )
با تو گفتم مجمل این اسرار را مختصر آوردم این گفتار را
گر مفصل بایدت فکری بکن تا به تفصیل آید اسرار کهن
هم بر این اجمالکاری، این خطاب ختم شد، والله اعلم بالصواب
- انتهای اورنگ سوم ( تحفه الاحرار )
باش خدایا به کمال کرم، حافظ او ز آفت هر کجقلم!
ظلمت کلک وی ازین حرف نور دار چو انگشت بداندیش دور
شکر که این رشته به پایان رسید بخیهی این خرقه به دامان رسید
- انتهای اورنگ چهارم ( سبحه الابرار )
بتراشد ز ورق حرف صواب زند از کلک خطا نقش بر آب
حسن مقطع چو بود رسم کهن قطع کردیم بر این نکته سخن
- انتهای اورنگ پنجم ( یوسف و زلیخا )
بحمدالله که بر رغم زمانه به پایان آمد این دلکش فسانه
سخن را از دعا دادی تمامی به آمرزش زبان بگشای جامی
- انتهای اورنگ ششم ( لیلی و مجنون )
کوتاهی این بلندبنیاد، در هشتصد و نه فتاد و هشتاد
ور تو به شمار آن بری دست باشد سه هزار و هشتصد و شصت
شد عرض ز طبع فکرتاندیش در طول چهار مه، کم و بیش
در یک دو سه ساعتی ز هر روز شد طبع بر این مراد، فیروز
- پایان کتاب هفت اورنگ ( خردنامه اسکندری )
ز من این هنر بس که جان کاستم به نقش حقایق، دل آراستم
بر این نخل نظمی که پروردهام به خون دلاش در بر آوردهام
مصیقل شد آیینهسان سینهام دو عالم مصور در آیینهام
زبان سوده شد زین سخن، خامه را ورق شد سیه زین رقم، نامه را
چه خوش گفت دانا که: «در خانه کس چو باشد، ز گوینده یک حرف بس!»
خالص و خالی
مهندسان ایرانی بدون هیچ قصد وهن و بدون هیچ احساس تمسخر و یا استخفافی به برخی سازه ها "سازه حمال" می گویند.
هر چیز که خوار آید ... یک روز به کار آید
همشهری داستان/فروردین 1391
همه آنچه با دماغ میشنوی
«بهار و نوروز بیش از هر عنصر دیگری با عطر و بوی و ریح و ریحان و نفحات عجین است... شامهها در بهار قدرتمندتر میشوند و خودِ طبیعت هم جلوهگری بویناکش را بر ساعت مقرر بهار قرار داده است.»
هادی مقدمدوست
بعد از زکامهای زمستانی حالا موسم نفس کشیدن و حسکردن بوهایی است که در طبیعت وجود داشته و زمستان آنها را در چنگ خود گرفته بود. اصولا صحبت کردن درباره بو یکی از سنتهای بهار در محاورات است و «بوی بهار» از کلمات کلیدی این محاورات است.از بوی اقاقیا یا گل گیلیسین که یکی از عمدهترین اتفاقاتِ عطرآگین طبیعت نوروز است بگیر تا بوی طبیعت در اتاق پذیرایی بعد از جسارتِ گشودن پنجرهها تا بوی خانهای که همین یک ربع پیش از پذیرایی آخرین سری مهمانهای عطرزدة خود فارغ شده. ماجرای من با بوها از نوروزِ تقویمی شروع نشد، ترانه زیبای فرهاد مهراد، «بوی عیدی بوی توپ / بوی کاغذ رنگی / بوی اسکناس تانخورده لای کتاب...» بود که شروع نوروزی یک انگیزه بود برای فکرکردن به تاثیرات بوهایی که سینما از پس آن برنمیآید. فقط متن بود که میتوانست از آنها نگهداری کند و من ناچار از فشاری که جنون طبقهبندی و ذخیره انواع بوها بر من وارد میکرد، دست به دامن وبلاگ شدم و شروع کردم به ذخیره بوهایی که پیشتر با دماغ شنیده و شناخته بودم.
این هدیه را به مناسبت عید نوروز تقدیم میکنم به همه بچههای وبلاگنویس که دوست داشتم جایی بیرون از فضای مجازی به آنها سال نو را تبریک گفته باشم و چیزی را که با محبت و همراهی نظرات خود آنها از آبان هشتادوهشت تا امروز گردآوری کرده بودم، بهانه سلام و تبریک نوروز به خودشان کنم.
=========
بوی بتادین در هوای داغ و دمدار حمام، بوی کلاه حوله تنپوش نیمهمرطوب، بوی تنفس بخار گرم چای و آبلیمو، بوی کیوی خشکشده، بوی صورت پدربزرگ سیگاری، بوی لانه مرغها، بوی آب روی زغال، بوی آسانسوری که دقایقی قبل آدمی با نان گرم سوارش بوده، بوی چلوکباب بیرون در راهپله خانه، بوی قابهای سیاهرنگ دیویدی و ویسیدی، بوی بامداد تهران در آخرین چهارشنبه سال، بوی لحظه بیرون آوردن قلمموی لاک ناخن، بوی نوارهای پلاستیکی که دور میلههای تنه دوچرخه میبندند، بوی سوختن توپ پینگپنگ، بوی بادکنک معمولی، بوی پیاز از دهان خوبروی، بوی راهروی انتظار حمام نمره، بوی خورش قرمهسبزی دیشب وقتی که امشب آن را به صورت مخلوط با پلو در ماهیتابه داغ کرده باشند، بوی کنده بدسوز، بوی انبار طایرهای مستعمل، بوی روغنی که برای روانکاری به چرخ خیاطی میزنند، بوی سوختن قوطی کبریت خالی کاغذی، بوی یک قندان خالی که جز خاکهقند در آن چیزی نیست، بوی ساعت خواب شب در اتاقهای نئین ساحلی، بوی شلهزرد سرد دستخورده، بوی اطراف مغازهای که در آن قهوه آسیاب میکنند، بوی مغازههای کیف و کفش پشتِ باغ سپهسالار، بوی هوای خنک مغازه گلفروشی، بوی املتی که با رب کارخانهای درست شده باشد، بوی غذای ماهی اکواریومی، بوی بخار آبجوشی که توی کیسه آبگرم میریزند، بوی اتاق کنفرانسی که تازه صندلیهای آن را عوض کردهاند، بوی انبار انتشارات، بوی لحظه برداشتن دمکنی از روی قابلمه کلمپلو، بوی نان چرب یخ کرده و بلااستفاده کباب، بوی ظرف خالی نوشیدنیهای انرژیزا، بوی دستکش لاستیکی یک دندانپزشک، بوی خانهای در شمال وقتی سبزیپلو دمکشیده و ماهی هنوز پا به تابه نگذاشته، بوی هوای آب خنک بعد از کشیدن یکباره طنابِ تانکِ سیفون، بوی خروسی خیس و خونی، بوی شلوار جین خشکشده روی بند رخت، بوی مجلههای چهاررنگی که روی کاغذ نازک و نیمهبراق چاپ میشود، بوی خیارشور باز از روی کیسهفریزر، بوی کوچهای که همسایهای آنجا ربگوجه میپزد، بوی یک نخ سیگار در جیب پیراهن که ساعتی همجوار کاغذ معطر تبلیغ ادکلن بوده، بوی وایتکس توی سواری کرایه وقتی پیش کارگر رستوران نشستهای، بوی میلههای عمودی و افقی بدون روکش داخل اتوبوس که مسافران برای حفظ تعادل آن را میگیرند، بوی کود گوسفند که تازه در زمین چمن ریخته شده، بوی برگ بوته شاپسند در سایه، بوی شبهای خطکشی خیابان، بوی جادهای در حاشیه گندمزاری درو شده که تهمانده ساقههای خشک و طلایی گندم را میسوزانند، بوی پس از گذاشتن فلز داغ روی حبه قند، بوی خاک چاهی که مقنیها از زمین بیرون میآورند، بوی فضای داخل ماشینی تقریبا نو و تمیز که ساعتی زیر آفتاب داغ پارک بوده، بوی مرغ سوخاری توی سواری کرایه، بوی تن کشتیگیر جوان لحظهای پس از پیروزی، بوی مرکب مشکی خوشنویسی که در آن لیقه ابریشمی ریختهاند و بیش از یک سال است که در دوات آن باز نشده، بوی مبلهای مخمل اتاق پذیرایی در روز دوم فروردین، بوی سیگاری که خاموش نشده و مچاله به سوختن ادامه داده و آتش آن حالا به فیلتر نزدیک شده، بوی شبهای مناطق پالایشگاهی، بوی آبگوشتی که در یخچال مانده و کاملا سرد شده، بوی نانی که مدتها در جایخی لای برفکها داخل کیسه مانده است، بوی جادههای پرتی که در آن آشغال میسوزانند، بوی اسکناس تا نخورده لای کتاب، بوی آسفالتی که تازه ریخته شده و شبی پیش بر آن باران مختصری باریده است، بوی هوای صبح یک اتوبان که ساعتی قبل چمنهای پیرامونش را سر تراشیدهاند، بوی فضای توی ماشین در یک عصر بارانی درست چند لحظه بعد از روشن شدن بخاری، بوی انفیهای طبی به نام ویکس، بوی سکهای که مدتی توی مشت داشتهای و حالا خوب عرق کرده، بوی ترکیب آبصابون در عملیات تراشکاری، بوی چوب بستنی بعد از تمام شدن همه بستنی، بوی رسیدن نم و رطوبت به علفهای خشک شده مراتع، بوی دستشویی وقتی که یک نفر پیش از تو در آن سیگار دود کرده باشد، بوی داخل یخچالی که بعد از سالها کارکردن ماهها خاموش بوده، بوی سوختن تایر ماشین در حاشیه بیابانی جاده؛ شبهنگام و از دور، بوی نخ قرقرههایی که عمری دراز دارند و هنوز هیچ استفاده نشدهاند، بوی پودری که داخل کپسولهای خوراکی چرکخشککن قرار دارد، بوی دستمال کاغذیای که هنگام خوردن ماکارونی در دستت داشتهای، بوی طبقهای از یک ساختمانِ چند طبقه که در آن آرایشگاهی مخصوص بانوان دائر کردهاند، بوی سر و صورت انسان بعد از سلام و احوالپرسی و روبوسی با مردی که مقدار زیادی افترشیو به صورتش مالیده است، بوی سفره بزرگ مشمایی که پس از مدتها به خاطر مهمانهای زیاد بیرون آورده شده، بوی هوای توی شیشه نسکافه در لحظه اولی که با نوکِ تیزِ چیزی لفافِ زیر درش را شکافتهای، بوی اولین لحظه روشنشدن کولرهای آبی پوشالدار بهوقت آغاز فصل گرما، بوی پلاستیک دایرهای سفیدرنگ توی تشتک فلزی شیشه آبلیمو، بوی باد گرمی که سشوار تولید میکند، بوی بخار مغازه اتوشویی در کوچه، بوی مخزن کتابخانه، بوی لباسهایی که در ماشین لباسشویی یکی دو روزی معطل شستهشدن میمانند، بوی میدان بهمنِ تهران ساعت نهونیم شب، بوی لباس کار کارگران تراشکاری که غالبا با فلز برنج سروکار دارند، بوی چسب دوقلو وقتی که هر دو قل آن خوب باهم مخلوط شده باشند، بوی عروسکهای کوچک و منعطف پلاستیکی که در انتهای آن یک سوتسوتک تعبیه شده است، بوی جلدهای پلاستیکی که در آن کارتهای تحصیلی را میگذاشتند، بوی برخاستن بخار از شلواری خیس و گلی مقابل آتش، بوی راهروهای ادارهای که غذای ظهر آن روزشان زرشکپلو با مرغ است، بوی الوارهای چرب کنار اسکله ماهیگیری، بوی کیسه خوراکیهایی که مادر از سر سفره نذری آورده، بوی جای سوختگی سوراخهای روی ساز ارزانقیمت نی، بوی سوختن دسته قابلمه، بوی کوچه کنار هواکش استخر، بوی پرینتر بعد از تعداد زیادی پرینت، بوی ساختمانی آتشگرفته پس از باران، بوی چادر دوازده نفری برزنتی، بوی لنگهایی که در حمام عمومی استفاده میشود، بوی بطری آبی که تا صبح بالای سرت مانده، بوی صفحه آگهیهای همشهری، بوی بخار سرد گلفروشی، بوی ماسک تنفس کپسول اکسیژن، بوی باروت کبریتی که خیس شده باشد، بوی اتو کردن لاییچسب، بوی کاکل ذرت، بوی تراشههای توی مدادتراش بزرگ دستهدار، بوی آبداغ داخل شلنگی که زیر آفتاب بوده، بوی سوختن پوست بادمجان روی زغال، بوی لوله شفاف خودکار وقتی که شعلهور است، بوی چسب زخم، بوی شلغمی که کمی پوستش سوخته است، بوی کندسوزی دستمال کاغذی مچاله شده، بوی دفترچه کنکور، بوی کابینت خالی که قبلا جای ادویهها بوده، بوی ارتفاع پنجهزار جبهه جنوبی کوه دماوند، بوی هندوانه چهارقاچ شدهای که چهار روز در یخچال مانده، بوی جعبههای مقوایی مخصوص حمل جوجههای یکروزه، بوی دستشوییهای خراب و بلااستفاده لب دریا، بوی عکسی سیاه و سفید که بعد از چاپ برای خشکشدن به بندهای تاریکخانه گیره شده، بوی خشکشدن و حرارت دیدن پوست پرتقال روی بخاری، بوی مدتی که راندهای و ترمزدستی را نخواباندهای، بوی تهدیگ خیسخورده در قابلمه نشسته، بوی هوای کولر گازی در روزهای حوزه خلیج فارس، بوی تشک پشمی نمدار که از بالکن خانه آویزان شده، بوی نارنگی در کلاس، بوی ریشههای انبوه سبزهای که روز سیزده فروردین از ظرف بیرون کشیده میشود تا دیگر رها شود.
سرمقاله اینجا شب نیست رادیو جوان 16/1/1391
اول سلام عرض می کنم خدمتتان و شب بخیر :
بنده امشب از شما شنوندگان عزیز توقع یک دعا دارم ... اما ابتدا لازم می دانم پیش درآمد این دعا را - که درخواست حاجتی برای ترقی بیشتر اوضاع فضای کار رسانه و هنر و علی الخصوص فیلمنامه است - با شما در میان بگذارم ...
واقعیت این است که فیلمنامه نویسی ما پیشرفت کرده است ... اما خیلی پیشرفت نکرده است ... یعنی فقط یک قدم بزرگ در مسیبر رشد برداشته است ... اما این مسیر برای رسیدن به یک رشد قطعی و پایدار به یک قدم بزرگ دیگر هم احتیاج دارد ... راستش را بخواهید فیلمنامه نویسی ما قبل از دوران حالا یک فیلمنامه نویسی کاملا غریزی بود و برای هیچ تکنیک و صناعتی در فیلمنامه نویسی مان اهتمامی برای تدوین تجربه ها وجود نداشته است. یعنی قبل از دوران حالا افراد اصطلاحا با دلشان می نوشتند و تهیه کننده ها با دلشان متن را می پسندیدند و بازیگران با دلشان بازی می کردند و خلاصه همه چیز فقط و فقط "دلی" بود و این حالت رفته رفته و به دلیل افراط و عدم مواظبت و هدایت عقلانی دل تبدیل به یک عیب شد ... عیبی که متاسفانه در عین عیب بودن فضیلت محسوب می شد ... دلی بودن محض تبدیل به یک هنجار شده بود در حالیکه اعتنای محض به دل بدون تعقل در حقیقت یک ناهنجاری است ... برای کنترل این دل در فیلمنامه نویسی آگاهی و اطلاع و مخاطب سنجی و جامعه شناسی و مردم شناسی و متون تئوریک و نقدنویسی و غیره همان کار عقل را انجام می دهد که باعث ایجاد تعادل و هنجار می شود ... این مکمل های عقلانی در آن دوران های "دلی" وجود نداشت ... الان وجود دارد و منظورم از قدم بزرگ اول همین باور کردن ضرورت مکمل های عقلانی است . اما واقعیت این است که نمی شود فقط به همین یک قدمی که برداشته شده است بسنده کرد ... هم اکنون در فضای فیلمنامه نویسی ما عطش آموختن و دانستن وجود دارد ... سند این عطش اظهار نظر ها و ابراز عقیده های مختلف و رنگارنگی است که از افراد در زمینه تئوری های فیلمنامه نویسی و سواد رسانه ای سر می زند. این حالتی جدید و شدید و شایع است است که با سر زدن به رسانه های مرتبط با سینما از وجود آن مطلع می شوید... اما این حالت حالت خوشایند و کاملی نیست و فقط در برخی مواقع خرده عقیده ها و خرده نظرهایی امکان انتقال عمومی و توفیق تایید و نهادینه گی پیدا می کنند و بقیه حرفها یا واقعا حرف های صحیحی نیست و یا حرف های مبهم و بدون بینه و برهان است ... حالا اینجا ضرورت برگزاری همایش ها با حضور افراد با تجربه و افراد تحصیلکرده در حوزه های روانشناسی و روانشناسی اجتماعی و مردم شناسی و کارشناسان مطالعات اجتماعی و رسانه و علمای دینی بسیار خود را به رخ می کشد تا این عطش بالقوه به دانستن شکل مدون و منظم پیدا کند و از حالت مغشو ش و درهم برهم و گاه متضاد خارج شود ... یک مثال می زنم ... مثلا بحث فیلم اجتماعی و بحث فیلم تلخ و یا بحث سیاه نمایی ... در حال حاضر عده ای معتقدند که نمایش واقعیت های تلخ به صورت مستند وار برای حل مسائل غامض کافی است عده ای معتقدند این نمایش ها زیانبار است ... عده ای معتقدند که باید نمایش این واقعیت ها توام با نمایش عناصر شکل دهنده آن واقعیت ها باشد و در این صورت نمایش این مسائل غامض مشکلی برای مخاطب ایجاد نمی کند باز عده ای دیگر معتقدند که نمایش واقعیت های تلخ باید همراه نمایش واقعیت های شیرین باشد ... عده ای عقیده دارند که نمایش یکی در میان این دو جنس از واقعیت کار ساز است و عده ای می گویند نمایش یکی در میان واقعیت های تلخ و شیرین شیوه ای غیر ممکن است و عده ای دیگر در حیرتند که اصلا مگر می شود تلخی ها با شیرینی قابل آمیزش باشند ... عده ای به این نتیجه رسیده اند که اگر تا دقیقه هشتاد تلخی نشان دهیم و ده دقیقه بعدی فیلم را پر از شیرینی کنیم اثر فیلم بر مخاطب اثری مخرب نخواهد بود ... عده ای دیگر می گویند ای پایان ها تحمیلی است ... عده ای دیگر اصلا می گویند پایان فیلم باید تلخ باشد و اگر پایان فیلم تلخ باشد اثر بهتر و مثبت تری خواهد گذاشت و عده ای دیگر می گویند نباید کام مخاطب را تلخ و او را مایوس کرد و روش قبلی را مایوس کننده می دانند ... می بینید ... این فضای پر از ابراز نظر فضایی است که هم می تواند مثبت باشد و هم می تواند باعث ایجاد کدورت شود ... یعنی وقتی نظرات تا این اندازه با هم متفاوت است و هر یک از افراد علیرغم نیت های سازنده و نیکو و یکسان نظرات کاملا متفاوت برای خود دارند احتمال دارد که در صورت وجود یک لغزش و یا یک غرض از سوی یک فرد مغرض کار به اختلاف و تفرقه بکشد ... اما اگر هم اندیشی های مداوم و مستمری همانند کرسی های آزاد اندیشی دانشگاه ها برای فضاهای رسانه ای و نمایشی و با حضور و دعوت تک تک افراد دست اندرکار ایجاد شود این پتانسیل به سمت تدوین شدن آرا و به سمت مطلوب و منظمی قابل هدایت است ... بنده مطمئنم دیر یا زود این اتفاق خواهد افتاد ... اما چرا دیر ؟ ... خب ! زود اتفاق بیفتد که بهتر است ... حالا در این دل شب از شما شنوندگان عزیز که خودتان از مخاطبین فیلم های ما هستید خواهشمندم که برای برداشتن این قدم بزرگ دوم دعا کنید ... دعا کنید که کار فضاهای هم اندیشی برای مباحث گوناگون سینما و فیلمنامه نویسی و کار رسانه ای راه بیفتد تا به امید خداوند سبحان قدم بزرگ دوم را هم در راه اتفاق نظر و وحدت و کارآمدی هر چه بیشتر در فضای سینما و تلویزیون را هم برداریم ... یا علی . شبتان به خیر.
مدیریت تعارض
مایلم به عزیزانی که به دنبال واژهی " مدیریت تعارض " در موتورهای جستجو هستند عرض ادب و سلامی کرده باشم. همین.
برای تماشا درباره یونس غزالی
یونس می فهمد !
هادی مقدم دوست
ماها تا قبل از دیدن یونس روحمان هم از وجود یونس خبر نداشت. خدا می داند وقتی که در پیش تولید وضعیت سفید بازیگر برای نقش امیر به دفتر می آمدند چه بچه هایی آدم می دید که اعصاب آدم را خورد می کرد و باعث می شد حمید دل نگران و کلافه تر از کلافه شود. خیلی از بچه هایی که می آمدند و نقش را برایشان توضیح می دادی انگار نه انگار که با آنها حرف زده ای و در آزمونی که می دادند کارهای خجالت آوری از آنها سر می زد. مثلا لب و دهان و قیافه و صدایشان را کج و کوله می کردند که یعنی : ماخیلی با نمکیم ! ... آدم های مختلفی آمدند ... یکی از یکی ناامید کننده تر ... یا خیلی خوشگل بودند یا یکی از همین با نمک ها بودند ... یونس غزالی که آمد و معرفی شد ... قشنگ دیدم که حمید باز هم حالت نگرانی اش اوج گرفت ... اما این نگرانی اش بر عکس دفعه های قبل با کلافه گی نبود ... یک جور نگرانی همراه با امیدواری بود ... معلوم بود منتظر شروع برخورد و نگران نتیجه نشستی بود که باید درباره یونس از آن نتیجه می گرفت ... یونس آمد و حرف زد و گفت نقاشی کردن بلد است و بعد یکی از دیالوگ های توی فیلمنامه را خواند و همانجا حمید تصمیمش را گرفت و دیگر خیالش در باره امیر راحت شد ... چهره و قد و استیل یونس همان چیزی بود که مناسب نقش امیر بود ... صدا و اسباب صورت و قد و استیل و حتی نوع و میزان مجعد بودن موهایش همه مناسب بود ... نه خیلی بچه بود و نه خیلی جوان . یونس چهره ای مناسب برای عکاسی داشت ... یعنی پرتره های خوبی از او می شد گرفت که حمید در وضعیت سفید این کار را کرد ... یونس همان لحظه که دیالوگ را خواند همه متحیر ماندیم که چقدر این پسر لحن ادای دیالوگ را درست و به اندازه اجرا کرد. یعنی خود دیالوگ را گفت و با همان لحنی که باید گفته می شد. چیزی که احساس شد این بود که درون مایه دیالوگ را درک کرده و از بیرون چیزی نمی خواهد بار دیالوگ کند. برایمان عجیب بود که یونس خیلی خوب می تواند یک لحظه چند لایه حسی را بفهمد ... مثلا می تواند تشخیص دهد که الان امیر دیالوگ را باید با لحن آدم طلبکاری بگوید که می خواهد مظلوم نمایی هم کند و در عین حال کمی هم از اینکه دارد طلبکاری و مظلوم نمایی را بازی می کند ترس دارد ... یعنی او باید سه جور حس که دو تایش مصنوعی و یکی اش واقعی است را با هم قاطی کند و یک خروجی بیرون دهد ... در بچه های قبلی که می آمدند این درک کمتر دیده می شد که خودشان نکته را بگیرند و وقتی هم که به آنها گفته می شد، زمخت ترین بازی ممکن را می کردند ... مثلا برای اول خیلی اغراق شده طلبکارانه حرف می زدند و بعد حالت مظلوم نمایی شدید می گرفتند و بعد در انتها با یک ترس و دلهره غلو شده و مثلا از گوشه چشم نگاه می کردند که یعنی خیلی ترس وجودشان را گرفته ! ... اما یونس بازی نمی کرد ... می فهمید ! و این فهمیدن برایمان عجیب بود ... برای من که خیلی عجیب بود که او می فهمد ! به خودش هم - اوقاتی که سر صحنه او را می دیدم - با تعجب همیشه می گفتم : یعنی تو واقعا می فهمی ؟ ... بعد او از اینکه من تعجب کرده ام که او می تواند بفهمد از خنده ریسه می رفت و باز می دیدم که انگار درونمایه تعجب من را فهمیده است که می خندد! ... من حقیقتا حیرت می کردم که او می فهمد ... تجربه زیادی از برخورد با آدم هایی را دارم که اصولا نمی فهمند و مثلا الکی لبخند می زنند و مدام در حال تظاهر هستند ... اما یونس می فهمید ! یعنی وقتی با یک وضعیت و یا دیالوگی مواجه می شد خود دیالوگ را می فهمید ... وضعیت امیر را می فهمید ... وضعیت انسانی امیر را می فهمید ... اجباری که امیر باعث می شود طلبکارانه رفتار کند را می فهمید ... علت مظلوم نمایی امیر را می فهمید و ترس واقعی امیر از لو رفتن این دو حس را می فهمید ... برای همین کاری که می کرد اجرای دوباره واقعیتی بود که فهمیده بود نه اینکه سوا سوا بیاید سه تا حس مذکور را به ترتیب یک و دو سه اجرا کند ... یونس اصولا بچه ای است که می فهمد ... یادم هست که وقتی کتاب می خواند یک تعداد لغت هایی که معنی اش را نمی دانست را دورش را خط می کشید و من که خیلی از بازی با کلمات لذت می برم از او پرسیدم چرا دور کلمات را خط می کشد ... او گفت می خواهد دنبال معنی کلمات برود ... از اینکه می خواهد معنی کلمات را بفهمد تعجب نکردم ... چون فهمیده بودم که او فهمیدن را دوست دارد ... دفعاتی که سر صحنه می رفتم یکی از تفریحات مشترک من و او با هم این بود که درباره معنی کلمات حرف بزنیم و هی از فهمیدن معانی تعجب کنیم و هی از اینکه چیزی تازه فهمیده ایم خوشحال باشیم ... اگر به من بگویند که با یونس جمله بساز . من می گویم : یونس می فهمد!
درباره پاتوق در همشهری جوان بهمن یا اوایل اسفند نود
داشتن یک پاتوق چه چیزهایی می خواهد ؟
هادی مقدم دوست
بله! بنده هم پاتوق هایی داشته ام و تقریبا از مشخصات واقعی و الزامی یک پاتوق مطلع هستم... برای همین واقعا می توانم مفصل درباره پاتوق صحبت کنم اما الان پاتوقی ندارم و این پاتوق نداشتن دلایلی دارد و برای طرح این دلایل مجبورم همان اطلاعاتی که درباره پاتوق دارم را با شما در میان بگذارم ... ببینید دوستان پاتوق ( یا پاتوغ ) داشتن شرایط دارد ... هر مجمعی یا هر انجمنی امکان پاتوق شدن ندارد ... مثلا محل کار امکان پاتوق شدن ندارد برای همین ( مثلا ) دفتر مجلات که مکان ثابت دارند ولی باید همه بنشینند و کار کنند نمی توانند پاتوق افرادی شود که کار ندارند چرا که پاتوق اصولا برای لحظات فراغت است ... یعنی محل کار پاتوق نیست و اصولا پاتوق محل معاشرت و تفریح است و زمان آن بعد از ساعت کاری و یا در ایام تعطیل است ... برای همین است که پاتوق های مردانه معمولا بعد از ظهری است ... یعنی افراد بعد از ظهر که کارشان تمام می شود بجای خانه رفتن در یک مکانی دور هم جمع می شوند و بعد بلند می شوند و می روند به خانه ... این پاتوق مثلا برای نوجوانان می تواند سر کوچه و ساعتی بعد از آمدن از مدرسه است ... خب ! حالا یک شرط دیگر پاتوق را می گوییم ... یک شرط دیگر پیدایش پاتوق اشتراکات افراد است ... یعنی باید افرادی با اشتراکاتی وجود داشته باشند که بشود پاتوق شکل بگیرد ... یعنی به هر حال باید در یک موضوع مشترک باشند یعنی پاتوق بدون این شرط پاتوق شکل نمی گیرد که نمی گیرد ... مثلا سر یک کوچه پاتوق تعدادی از آن بچه های محل می شود که که با هم رفاقت دارند و از سطح تراز اخلاقی کسانی برخوردار هستند. مثلا اگر قرار باشد این بچه ها سرکوچه قلیان میوه ای بکشند بچه محلی که با دود مشکل دارد عضو آن پاتوق نخواهد شد ... یک پیش نیاز دیگر برای شکل گیری پاتوق وجود پاتوق دار است ... یعنی پاتوق چه بخواهیم و چه نخواهیم و چه خوشمان بیاید و چه خوشمان نیاید احتیاج به یک سرحلقه دارد ... یعنی نمی شود پاتوق خواست و سر حلقه نخواست ... گاهی این سرحلقه محسوس است و گاهی نامحسوس اما او همانی است که وقتی افراد یک پاتوق می خواهند عکس یادگاری بگیرند او به طور ناخودآگاه وسط عکس یادگاری می ایستد ... یک شرط دیگر پاتوق خودجوش بودن شکل گیری پاتوق است ... یعنی پاتوق به شکل مصنوعی ساخته نمی شود چون زمان و مکان و اشتراک و سرحلقه و اعضا را به شکل ساختگی نمی شود جفت و جور کرد ... حالا اگر این روزها بنده پاتوق ندارم فقط به دلیل کم داشتن زمان است ... این روزها برای ما و دوستانمان روزهای کار سخت و فشرده است ... روزهای کار تا دیروقت ... وگرنه از لحاظ مکان و رفیق جانی و حتی ماه مجلس و سرحلقه هیچ کمبودی در کار نیست ... مطمئنم اگر ماهم امروزه همه مان زمان داشتیم پاتوقمان هم به صورت خودجوش خودش ردیف می شد
حالا کمی از مختصات پاتوق هایی که داشته ام بگویم ... از زمانش ... از مکانش ... از اشتراکاتش و ... از آدم هایش ... اما نه ! اسم آدم ها را نمی برم ... شاید راضی نباشند ... چون درست است که پاتوق محل گردهمایی یاران یک دل و باصفاست اما وقتی دوران پاتوق نشینی می گذرد و از آن عبور می کنیم برخی افراد به دلایلی خوششان نمی آید پاتوق نشین بودنشان "رسانه ای " شود برای همین صرفا به این بسنده می کنم که در پاتوق هایی که بنده بودم افرادی که آنجا حضور داشتند تعداد زیادی از افراد فعال و کاملا مشغول و البته جوان و مطرح سینمای ایران رفت و آمد داشتند ... نقطه اشتراک ما در همه پاتوق ها فیلم بود ... پاتوق ها معمولا یا خانه بود یا یک دفتر ... پاتوق هایی که شکل و شمیل های عجیب داشت ... مثلا یک خانه چهارصدمتری مربوط به صد سال پیش که سوگلی همه پاتوق ها بود ... خانه ای گلنگی بود در خیابان ری ... یا مثلا خانه مادربزرگ من در خیابان عارف که در دوران طلاق زن دایی ام و اقامت مادربزرگم در خانه دایی ام من به مدت دو سال آنجا بود م و به نوعی پاتوق محسوب می شد... یا دفتری در طبقات بالایی ساختمانی مرتفع و کهنه در خیابان ولی عصر که عمرش زیاد نبود ... بامزه گی آنجا الحاق پاتوق دو گروه افراد هنری و بازاری بود ... یعنی بعد از ظهرها هم ما با دوستانمان آنجا گرد هم می آمدیم و هم افرادی که در کار فروش مواد آرایشی و بهداشتی بودند ... یا مثلا دفتری در چهارراه کالج که آنجا بی پولی را نوشتیم و وضعیت سفید را و عصرها محل دیدار دوستان بود ... یعنی عصر که می شد دوستان با روزنامه و کتاب و هندوانه و یا دی وی دی پیدایشان می شد و یا خانه ای در خیابان گلبرگ که در واقع یک پارکینگ بود و صاحبش تصادفا خواهر یکی از کارگردانان هم نسل خود ما از آب در آمد ... ما در آن خانه ها و دفترها – بعد از ظهرها - می نشستیم و صحبت می کردیم و صحبت می کردیم و صحبت می کردیم ... تاثیرش را در فیلم های دوستم حمید نعمت الله دیده اید ... بخش زیاد و موثری از زندگی ما در همین پاتوق ها گذشت اما همانطور که عرض کردم الان – همین الان – شب را در دفتر مانده ام و روی زمین بغل یک بخاری خوابیده ام و دوباره بلند شده ام که کار کنم و فیلمنامه ای که نوشته ام را بازنویسی کنم تا کارم را تمام کنم ... نمی دانم دوبره کی پاتوق های دوره ی جدید ما شکل می گیرد ... واقعا نمی دانم ... شاید واقعا دیگر هیچوقت ... دستکم الان که این فکر را می کنم ...
← صفحه بعد
نظرات ()


